♡qubool hai♡
وب من مال قبول میکنمه (2 )چون توش همه چیز از قبول میکنمه

❤welcome❤

سه شنبه 22 بهمن 1392 11:04 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡






سلام به وبلاگ قبول میکنم خوشومدید من فارنی هستم


مدیراین وب ناز بایدبگم این سریال عالیه بااینکه میدونم اخرش چی میشه ولی بازم میبینمش


خلاصه جونم براتون بگه این سریال محشره خیلی قشنگه من اسد و زویارو دوست دارم


راستی اینوهم بگم  که ایکن های سمت راست که چیزی نوشته مربوط به مطالب کلی هستش


منظورم این هست که اگه مثلا عکس صورتی روش نوشته کلیپ های عاشقانه تمام کلیپ های


عاشقانه وب را در یک صفحه براتون میاره و بقیه هم همینطور ویک چیزه دیگه اگه رعایت نکنید


به خدا قهر میکنم باهاتون اونم این هستش که لطفا فقط در پست ثابت یعنی همینجا


نظر بزارید لطفاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


ممنون miss farny

لوگوی وب بزارید توی وبتون تا منم بزارم




دوستان هرکس کد را خواست در قسمت نظرات بگه تا بدم بهش

راستی این ادرس بعدی هستش اگه خدایی نکرده وبم حذف شدش بیاین اینجا

qubol-hai1.mihanblog.com







دیدگاه ها : خوشومدی
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 تیر 1393 02:48 ق.ظ

عکسی از قسمت امشب

پنجشنبه 12 تیر 1393 09:58 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 تیر 1393 09:59 ق.ظ

ماه رمضان

پنجشنبه 12 تیر 1393 09:54 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡

در ماه رمضان باید  دهانمان را از گفتن حرف بد باز داریم چشممان را از دیدن چیز های بد حفظ کنیم و از شنیدن چیز های بد خودداری کنیم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 تیر 1393 10:30 ق.ظ

تک عکسی از نجما

پنجشنبه 12 تیر 1393 09:52 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

شعر در وصف موقعیت كاران و جنی

چهارشنبه 11 تیر 1393 10:08 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡
صدامو داری خب شروع می كنم:
عشقای امرووووز واسه یه لحظن دوست داشتن هاشون درووغ محض دل به دلش دادی ولی سرابه اخر این عشقا همش طلاااااقققههههه 
اقا دست جیغ برای خودم واقعا این استعداد هام نهفته بود رو نمی كردم جان تو اقا من خوشحالم دیوونه هم خودتی 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 تیر 1393 11:01 ب.ظ

خبر مهههههههممممممممممممم( دعا هایتان در ماه رمضان بر اورده شد خخخخخ)

چهارشنبه 11 تیر 1393 03:51 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡
دوستام مثل اینكه خبر جدایی كاران و جنیفر درست هستش تو سایت های خارجی هم زدن از الان همتونو دعوت می كنم خونه 
....
.....
............
بشین سر جات خونه ما كه دعوت نیستین اینو گفتم كه هر دوست عزیزی كه سریال رو دوست داره مارو دوست داره و وبو دوست داره ما رو هم  در شادیش شریك كنه 
و از دخی عزیز معذرت می خوام كه حرفشو باور نكردم ببخششییییییییییییییییید 
گفته باشم این در حد یك نوشتس تا خبر قطععععععییییی لطفا منتظر باشید معمولا شایعه زیاد می كنن پس زیاد خوشحال نشید با تشكر پامی 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 تیر 1393 04:15 ب.ظ

وبلاگ جدیدم

سه شنبه 10 تیر 1393 03:52 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡


وبلاگ جدیدم درمورد بن تن هستش حتما بیاین قبلی حذف شدش

ولی این وب مطالب کامل هستش و روز به روز کامل ترم میشه

خوشحال میشم بیاین برای وارد شدن به وبم روی عکس بالا بکلیک



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 تیر 1393 03:58 ب.ظ

قسمت ١٢٠و ١٢١

سه شنبه 10 تیر 1393 02:07 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡
زویا خودش با اتوبوس میره و اسد جلسشو عقب میناندازه تا با زویا بره اما وقتی میاد خونه می بینه زویا نیست و نجما میگه كه زویا با اتوبوس رفته و اسد با نجما دعوا می كنه كه چرا بهش نگفته 
شب شده و زویا هنوز بر نگشته اسد خیلیی نگرانه زویا هم منتظر اتوبوس هستش اما هیچ اتوبوسی نمی یاد بعد زویا یه ماشین می بینه و بهش میگه كه باید بر گرده خونه و ران نده اون ماشین هم كه یه پسر به اسم رانجویر هستش قبول می كنه و زویا ًو میرسونه خونه اسد با نجما دعوا می كنه و می خواد كه بره دنبال زویا تا در رو باز می كنه می بینه زویا پشت دره  و اسد عصبانی میشه و میگه كجا بوده با چی برگشته و زویا كه از واكنش اسد میترسیده خودشو به خواب میزنه و می گه من خوابم میاد و باز با اسد بحث شون میشه و دعوا می كنن و نجما و عمران میرن با هاشون صحبت می كنن و اسد و زویا هم از اتاقاشون میان بیرون و از همدیگه عذر خواهی می كنن و بغل صبح روز بعد رانجویر میاد خونه اسد و به زویا میگه كه گوشوارشو جا گذاشته بوده و میره اسد خیلی عصبانی میشه و میگه كه تو با یه مرد. غریبه برگشتی و بحثشون میشه و اسد میره تو اتاقش و زویا میره پیشش و می گه كه من سالمم نگران نباش و اسد می گه اگه اون تو رو می دزدید چی؟؟؟ و زویا می گه تو چه جوری می تونی دربارش قضاؤه كنی تو كه یك بار اونو دیدی و اسد می گه اون پسر مشكوكا و زویا از اتاق میره و دلشاد میاد و به اسد می گه ت همیر خوبی هستی اگه از زویا معذرت خواهی كنی  نجما به زویا میگه پیام داره و میبینه رانجویر بهش پیام داده و عذر خواهی كرده كعسر زده اومده و زویا هم میگه اون مرد خوبیه اسد الكی به همه شك داره  سر میز شام اسد و زویا با عصبانیت به هم نگاه می كنن و دلشاد می خواد موضوع رو عوض كنه و در مورد حلقه عمران و نجما صحبت می كنه  باز اسد و زویا با هم دعوا می كنن و با عصبانیت میره تو اتاقاشون زویا باز یه پیام از رانجویر می گیره ى زویا حالشو می برسه و رانجویر میگه پنجره رو نگه كن و زویا شوكه میشه و بهش می گه كه بره و رانجور می گه یه قرار میزارم تا با هم قهوه بخورم و زویا می گه باشه و با خودش می گه اون خیلی عجیبه كه یواشكی اومده اینجا هاسینا كلییییی كادو از خانواده رشید خان گرفته و میاد و هی از اونا تعریف می كنه و اسد هم حالشو میگیره  و اسد به ایان زنگ می زنه كه ببینه نیكهات با میل خودش می خواسته ازدواج كنه یا نه و ایان هم می گه كه خودش خواسته و اسد ایان رو به نامزدی نجما دعوت می كنه و ..



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 تیر 1393 10:32 ق.ظ

خلاصه 1 تا 17 (قسمت هفتم)

سه شنبه 10 تیر 1393 01:47 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
  و زویا همینجوری با خوشحالی و بلند بلند توضیح میداد اره نجما یادت نیست تو کالج اون پسر هارو چه جوری زدم کم بود  فقط دندون نیش در بیارم و همه را بخورم تازه عمه یکی از اون بیشعور ها با شیشه میخواست بزنه توی سرم منم شیشه را گرفتم و توسرش خورد کردم اره . اسد خندید و رفت سمت اتاقش که دلشاد با اعصبانیت گفت اسد . اسد برگشت و با  نگرانی نگاش کرد زویا هم دستشو گذاشت روی سرش و با خودش گفت اخ اخ الان اقای خان واقعیت رو میگه  عمه میفهمه من چه دروغگویی ام ای بابا . دلشاد ادامه داد تورو من فرستادم دنبال نخود سیاه چرا کمکش نکردی خودش باید همه این کار هارو میکرد . اسد با من من کنان گفت خب راستش مادر چیزه من یکم دیر رسیدم . زویا یک نفس راحت کشید و خندید دلشاد با تعجب به اسد و زویا نگاه کرد و گفت واقعا بله مادر ماشاالله جکی چان واسه خودش اوا اره دیگه ههه . وای زویا زخمی نشدی  حالت خوبه اره عمه خوبم کاریم نشد ههه . از اون طرف  رشید زنگ زد به زویا و با نارا حتی گفت سلام دوستم وای سلام دوستم چطوری ؟- خوبم دوستم راستش میدونم دوستم چی شده بزار خودم برات بگم  عاشق شدی هههه من خیلی وقته عاشقم دوستم ولی خب راستش خیلی دلگیرم . زویا با تعجب و ناراحتی گفت چرا دوستم چرا همچین میکنی اخه چرا؟ - راستش دوستم گفتم بهت من عزیزمو از دست دادم اون رفته هیفده سال پیش منو تنها گذاشته و فته من متاسفم دوستم ببین اون هنوز توی بهوپال هستش اره میخوام باهاش اشتی کنم ولی نیاز به یک نقشه خوب دارم نقشه دست منه دوستم  من یک نقشه حسابی دارم امروز به اسم دوست یک نامه برات میاد  اون را بده به عشقت باشه واقعا باشه نامه چی این یک سورپرایزه دوستم برات توی نامه توضیح میدم  خدافظ دوستم خدافظ دوستم ممنونم  زویا تلفن را قطع کرد و رفت توی اینترنت و برای تائتر زندگی بدون عشق معنا نداره دوتا بلیط گرفت  ویکی را به ادرس رشید پست کرد و یکی دیگه را سفارشی گرفت برای دلشاد و رفت پیش دلشاد نجما و دلشاد داشتن غذا درست میکردن زویا با خوشحالی گفت عمه جون جونم عمه -  راستش من براتون یک سورپرایز دارم  یادمه نجما میگفت عاشق یک تائتر هستین من براتون بلیطشو گرفتم میتونید برید و خوش بگذرونید براتون بلیط ساعت 9  میادش حتما برین ممنونم عزیزم . دلشاد زویارو بغل کرد و سرشو بوسید و زویا با لبخند رفت سمت اتاقش .پستچی نامه را اورد داشت به سمت اتاق رشید میرفت که راضیه دید و رفت نامه را گرفت و گفت این چیه جعفر این برای اقاست خیلی خب خودم بهش میدم توبرو باشه خانوم . راضیه در پاکت را باز کرد پشتش نوشته بود از طرف دوست راضیه با تعجب  نامه را خوند سلام دوستم این بلیط یک تا ئتر هستش اینو بده به عشقت و برو به تائتر و حتما اونجا ببینش و باهاش صحبت کن خدافظ دوست . راضیه  داخل جعبه را باز کرد و دید توش بلیط تائتر زندگی بدون عشق معنا نداره هست و با خودش گفت رشید داره سعی میکنه با دلشاد دوباره در تماس باشه باید جلوشو بگیرم  وای خدا حالا چیکار کنم اهان فهمیدم . راضیه  بلیط را کرد داخل پاکت و رفت داد به رشید این چیه زن داداش یک نامه داری رشید خان  - اهان ممنونم چرا شما اوردین راستش کارت داشتم گفتم اینو برات بیارم بفرمائید رشید مراقب کارات باش راز تو پیش ما امانت هست ولی دوست ندارم فاشش کنم مگه چیکار کردم هیچی مراقب کارای شرکت باش نباید ضرر کنیم شرکت درسته نگران نباش خوبه هههه .  راضیه رفت سمت اتاقش ساعت تقریبا هشت بود رشید نامه را برای دلشاد فرستاد دلشاد در را باز کرد سلام خانوم یک نامه دارید وای برای من اهان بدید ممنون خدافظ . دلشاد در پاکت را باز کرد و دید توش بلیط هستش و باخوشحالی گفت وای زویا اینو برام خریده عزیزم چقدر مهربونه این دختر بعد از ظهر بود دلشاد و زویا و نجما داشتن فیلم میدیدن زویا همینجوری که روی  مبل لم داده بود و پاهاشو روی مبل گذاشته بود و چیبس میخورد  با خودش گفت ای بابا عجب زندگی داشتن  لابد هر شب مرغ بریون میخوردن یا شایدم جوجه چینی الان دیگه همچین چیزایی پیدا نمیشه اوف . همینجوری که چیبسشو میخورد از دهنشم نصفش میریخت صدای در اومد اسد بود دلشاد و نجما بلند شدن و با عجله رفتن سمت اشپز خونه نجما پاهای زویارو از بالای مبل کشوند پایین و چیبساشو جمع کرد دلشاد برای اسد قهوه اورد و نجما کتشو گرفت زویا با تعجب به اسد نگاه میکرد و به کار های دلشاد و نجما خیره شده بود همینجوری که داشت درو دیوار را نگاه میکرد چشمش به تلویزیون افتاد مغول خان داشت دختری را مجازات میکرد زویا با وحشت به اسد نگاه کرد و دوباره به تلویزیون و رفت توی خیالات اسد یک تاج روی سرش و کت ابریشم که دکمه هاش بازه و روی صندلی طلایی نشسته نجما براش قهوه میاره و میزاره براش اسد قهوه را میخوره و با اعصبانیت میگه پس اون دختر خوشگله اینه . زویا صورتشو به اسد میکنه و موهاش تکون میخوره اسد با اعصبانیت ادامه میده یک ادم بی نظم چیبسو ریخت روی مبل ببرینش . زویا با ترس گفت نه خواهش میکنم شاهزاده عزیزم به من رحم کنید من من توی قلب شما جا دارم . اسد با تعجب اعصبانیت داد زد چی؟ - منظورم اینه منظورم اینه  منو ببخشید ببریدش این دختره احمق را و توی دیوار دفنش کنید واااااااااااااااای نههههههههههههههههه رحم کنید شمارو به شکمتون قسم شمارو به بازوهاتون قسم شمارو به  کول هاتون قسم مرا ببخشید ببریدش . سرباز ها زویارو با زنجیر بردن و زویا با گریه میگفت نه شاهزاده نهههههه. زویا به خودش اومد با تعجب صورتشو چروک کرد و باخودش گفت وای خدایا چراهمچین میکنم من نباید در مورد اسد احمد خان خیال بافی کنم . زویا به اسد نگاه کرد که  نشسته و خودشو گرفته با ترس خودشوو نیشکون گرفت و دوید سمت اتاقش اسد و نجما و دلشاد با تعجب بهش نگاه کردن و دلشاد گفت زویا چش بود هیچی دختره احمق رفته توی خیالاتش وای تو میدونی خیالاتش چی بود؟ - اخه مادر من مگه من علم غیب دارم اوف اصلا وللش . اسدم رفت سمت اتاقش ساعت یازده ظهر بود  دلشاد حاظر شد تابره به سمت تائتر . از اون طرف فیروز داداش هاسینا استخدام شده بود تا بفهمه ایان و اسد باهم چه رابطی دارن  برای همینم سر راه ایان را گرفتن ایان با تعجب و ترس گفت چی شده کمیسر مگه چیکار کردم . فیروز از ماشین اومد پایین و با اعصبانیت گفت این موتور کیه خب موتور خودمه اقا گواهینامه و شناسنامه موتور رو بده ببینم چیزه بفرمائید . فیروز مدارک را گرفت و دید روشون نوشته اسد احمدخان نیش خندی زد و گفت این که اسم تو نیست چرا قربان چیزه اون مال منه ولی خب مدارک پیش ما میمونه خدافظ صبر کنید ای بابا . فیروز مدارک را از ایان گرفت و سوار ماشین شد و رفت ایانم با اعصبانیت رفت سمت پارک ساعت یازده و بیست دقیقه بود دلشاد به تائتر رسید و دید هنوز شروع نشده رفت جای اگهی فیلم و داشت درمورد فیلم مطالب را میخوند و طرف دیگه بنر رشید ایستاده بود و منتظر دلشاد بود کارگر ها اومدن و بنر را برداشتن رشید و دلشاد نگاهاشون به هم دوخته شد دلشاد با اعصبانیت از بغل رشید رد شد و رشید دستشو گرفت دلشاد برگشت و با چشمای خیس به رشید نگاه کرد رشید با بغض گفت دلشاد خواهش میکنم .  راضیه با شیرین سر رسید  راضیه دست شیرینو محکم فشار داد و با فشار دادن دندوناش و اعصبانیت به شیرین گفت دیدی شوهر عزیزت چیکارس بعد تو میگی رشید فلانه رشید پشمدانه ببین دست تو دست زن قبلیش هستش ببین دیگه . شیرین هیچی نمیگفت و فقط داشت به رشید نگاه میکرد راضیه با اعصبانیت شیرینو کشوند و داد زد رشید خان . رشید همون جوری که دست دلشاد گرفته بود به شیرین و راضیه نگاه میکرد دلشاد دستشو از دست رشید محکم کشید بیرون  ایستاد و سرشو انداخت پایین راضیه با اعصبانیت  رفت پیش دلشاد و گفت نه چرا دستو ول کردی بگیر دستشو . دست دلشاد و محکم گرفت و پیچ داد و گفت این دست تو پر از گناهه تو یک زن خرابی .دلشاد و رشید با اعصبانیت به راضیه نگاه کردن رشید با داد زدن گفت ساکت شو زن داداش چرا ساکت بشم رشید خان نمیبینی بی ابرو داره چه غلطی میکنه یک ذره حیا در وجودش نیست با مرد زن دار . دلشاد همینجوری داشت گریه میکرد و سعی داشت چیزی بگه ولی راضیه نمیزاشت راضیه دست شیرینو گرفت و گفت شیرین احمق یک چیزی بگو مث این دیوونه ها نگاه نکن یک چیزی بگو شوهرتو دارن میدزدن یک کاری بکن . شیرین حرف نمیزد و فقط داشت به رشید نگاه میکرد راضیه برگشت به دلشاد نگاه کرد وبا اعصبانیت گفت تو یک زن خرابی . دلشاد با چشمای قرمز به راضیه نگاه کرد که یکدفعه صدای داد یکنفر اومد اگه زن نبودی همین الان زبونتو از حلقت میکشیدم بیرون . راضیه به پشتش نگاه کرد و دید اسد ایستاده و دستاشو پشت کمرش بسته . راضیه اومد دوباره شروع کنه اسد دستشو اورد جلوش به نشانه ی سکوت و گفت به اندازه کافی حرف زدی دوست داشتم الان مجزه میشد و تو مرد میشدی اونوقت میدیدی چطوری خاک زمینت میکردم تو داری از زنی بد میگی که شوهرشو صدقه این زن کرده  در واقعه زن خراب تو هستی  .راضیه با اعصبانیت و تعجب به اسد نگاه کرد و اومد تا حرف بزنه . اسد گفت مادر بریم ما با این ادم های بی ادب کاری نداریم . دلشاد داشت گریه میکرد اسد اومد و دستشو گرفت و داشتن باهم میرفتن که رشید اومد دست دلشادو بگیره که اسد دستشو گرفت و با اعصبانیت دستشو پس زد و گفت از من و خانوادم دور باش وگرنه بد میشه برات . بعدش هم باهم رفتن رشید رو به راضیه کرد و گفت این چه کاری بود خجالت نمیکشی چطوری این کارو کردی . راضیه با اعصبانیت و داد زدن گفت ببین رشید خان خونم به جوش اومده تو دیگه ساکت شو ببین به خاطر عشق و عشق بازی تو ببین به کجا ها رسیدیم . راضیه دست شیرینو گرفت و بردش سمت خونه رشید و نشست روی زمین به دورانی که با دلشاد داشت فکر کرد به خوشحالی هاشون و فقیر بودنشون به اینکه به خاطر یک اشتباه در هجده سال پیش و شروع به گریه کرد از اونطرف زویا و نجما میخواستن کیک درست کنن دلشاد و اسد رفتن خونه و زویا و نجما رفتن پیششون و  زویا با خنده گفت- ههه عمه فقط پوسترشو دیدی و برگشتی . دلشاد با یکم ناله کردن گفت نه عزیزم حالم بد شد خیلی گرم بودش ای بابا حالا بیاین میخوام براتون کیک درست کنم نه نجما نه . چی ؟ - منظورم اینه اره میخوایم کیک درست کنیم ههه . نجما و زویا رفتن کیک درست کنن اسدم دلشادو برد توی اتاقش دلشاد دست اسدو گرفت و با گریه گفت پسرم  هیچکس باورم نداره تو باورم کن . اسد دستشو گذاشت روی صورت دلشاد و گفت من باورت میکنم میدونم تو فقط رفته بودی فیلم ببینی اره پسرم برو از زویا بپرس اون برام بلیط خریده بودش باشه مامان جون بگیر بخواب . اسد دلشادو روی تختش برد و دلشاد خوابید اسد رفت پایین تا کارهای اداریشو انجام بده وقتی رفت پایین دید همه جا بهم ریخته هستش دور و برو نگاه کرد دید زویا از زیر میز بلند شد و قاشق راگرفت بالا و داد زد پیداش کردم . اسد با اعصبانیت گفت معلومه چیکار میکنی . زویا چشاشو گرد کرد و گفت وای خدایا اسد احمد خان کورم بود و ما نمیدونستیم درست حرف بزن منظورم اینه اینا چیه نمیخوای که اتم بشکافی یک کیک میخوای درست کنی اصلا به تو چه اقا جان عشقم میکشه میخوام همچین بکنم برو بابا ببین منو اعصابمو خورد نکن اینجارو سریع تمیز کن من روی میز کار دارم وای اقا شیره خدا واست یک اتاق افریده برو اون تو کاراتو بکن خونه خودمه هر جا بخوام کار میکنم خونت باشه من مهمونم والا مهمون که از این کارا نمیکنه این مد جدیده شما که توی قرن هفدهم گیر کردی نمیتونی درک کنی . حوصله بحث ندارم زود باش جمعشون کن هر وقت کارم تموم شد تو چرا اینجوری میخوام صدا در بیاری میگم جمع کن بره دیگه خب بابا اوف بد اخلاق احمد خان واسه من اسم نزار. تا همینجا فقط نوشتم این خلاصه نبود به صورت کامل متن بودش یک هفته طئول کشید بعضی از جاهاش متن ها و موضوع را تغییر دادم واسه هیجان در هر صورت امیدوارم راضی بوده باشید


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 تیر 1393 01:48 ق.ظ

خلاصه 1 تا 17 (قسمت ششم)

سه شنبه 10 تیر 1393 01:46 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
بعد برگشت پشتشو دید که دلشاد داره با تعجب بهش نگاه میکنه اروم نشست سر جاش . دوربین بازی روی زویا  اومد که داشت میرقصید و  خوشحال بود که اسد دید و فهمید زویا و نجما نرفتن بازار وقتی بازی تموم شد نجما و زویا برشگتن خونه  نجما باکلی استرس به زویا گفت حالا چیکار کنیم داداش خیلی اعصبانی میشه اونکه نمیدونه ما کجا رفتیم دخمل  نترس من اینجام . در خونه را زویا باز کرد و داشت به نجما نگاه میکرد که خرد به اسد  و برگشت  عقب و با ترس به اسد نگاه میکرد  اسد  رفت پیش نجما و گفت نجما کجا رفته بودید چیزه داداش رفته بودیم  رفته بودیم . که زویا گفت رفته بودیم بازار درسته نجما اره داداش رفته بودیم بازار خیلی خب نجما خیلی خب خانوم فرخی چرا هیچی نخریدی راستش یکم گرون بود و اون چیزی که میخواسم بخرم نبود چی میخواستی بخری سیم برق و پریز کابل چه مدلی میخواستی ال جی یا سونی یعنی نداشت نه مدل های اصلی چیه سونی و سامسونگ اصل کجاست امریکا و برزیل مانید چندتا گل زد . زویا با خوشحالی گفت 7 تا . اسد با خنده و تعجب به زویا نگاه کرد نجما سرشو اورد پایین و زویا از ترس به اسد نگاه کرد و فهمید همه اینا نقشه اسد برای گیج کردنش بوده خب پس 7 تا گل زده افرین اقای خان نه من اینو برای این گفتم که چیزه . اسد با اعصبانیت و داد زدن گفت به من دروغ نگو فکر کردی من خرم نمیفهمم رفتی بازی رو ببینی بهت گفته بودم خانوم فرخی که نرو ولی تو چیکار کردی . زویا با ترس و نگرانی گفت چیزه اقای خان خب بقیه دختر ها هم اومده بودن اره ولی اونا مثل تو اون وسط  نمیرقصیدن تو حتی نجمارو هم مجبور به رقصیدن کردی مجبورش کردی به من دروغ بگه  توی کالجش پسرا مزاحمش شدن موهاشو کوتا ه کرد با تو اومد بازی رو ببینه ولی هیچی در باره این موضوع ها به من نگفت به من دروغ گفت اینا همش تقصیر تو هست  تو یک دختر بی فکر هستی یک دختر احمق . زویا با چشمای خیس و قرمز به اسد نگاه کرد و سرشو تکون داد نه اقای خان نه من تو یک ادمی دروغ گو هستی تو یک خارجی بی فکر هستی البته تقصیر تو نیست این چیز هارو پدر و مادر ادم یاد میدن ولی پدر مادر تو برات وقت نزاشتن . زویا  با گریه کردن به اسد گفت خیلی ادم بدی هستی . بعدشم  با گریه کردن رفت سمت اتاقش . اسدم رفت توی اتاقش . ساعت 8 بود نجما و دلشاد رفتن به طرف اتاق زویا و دیدن اتاق خالی و هیچ وسیله ای نیست  نجما با نگرانی گفت مامان مامان زویا رفت میدونستم بعد از اون همه بی احترامی از طرف داداش رفته خدایا چیکار کنیم زویا بیچاره ای بابا اسد خدا بگم چیکارت نکنه . دلشاد رفت پیش اسد و با اعصبانیت گفت خیالت راهت شد اون رفته بهتر مادر شرش کم شد اون برای ما یک دردسر بود چطور میتونی بگی اون دختر بیچاره الان مادر اون دختر بیچاره نیست اسد الان شب هستش میفهمی خیابون های بهوپال پر از دزد و  گدا و مرد هستش اگه یک بلایی سرش بیاد چی اون دختر قوی هست کاریش نمیشه وای اسد از دست تو اوف . دلشاد با اعصبانیت رفت . اسد اومد بخوابه که گوشیشو دید روی اون نامه ای که زویا داده بود چسبیده بود اسد اونو خوند و یاد شبی افتاد که بالای کوه بودن و زویا افتاد توی بغلش اسد دستشو گذاشت روی سرش و گفت این دختره نمیزاره راحت زندگی کنم . زویا از تاکسی پیاده شد و رفت روی یک صندلی نشست و با گریه کردن  گفت چه احمقی ام به خاطر یک ادم احمق تر از خودم  هدفمو فراموش کردم  حالا باید برم  یک جایی رو برای خودم پیدا کنم اوف خدایا چرا همچین کردم اون پسر برام هیچ ارزشی نداره اقای خان مغرور به جون خودم عمرا ناراحت باشه من اومدم بیرون اصلا ولش کن .از اونطرف اسد همش داشت به زویا زنگ میزد و نگرانش بود از دلشاد و نجما پرسید جایی رو سراغ ندارین بره داداش راستش برای رفتن  ایستگاه اتوبوس تنها راهه اگه دیر نکرده باشیم  اون باید هنوز اونجا باشه اسد با عجله  رفت به سمت ایستگاه . زویا همینجوری که داشت گریه میکرد دید چند تا مرد دورش نشستن با تعجب برگشت نگاه کرد یکی از اون مرد ها گفت الهی بگردم چی شده خانومی اتاق میخوای داریما اره داداش امشب جای خالی داریم . زویا  ساکشو برداشت و رفت اون مرد ها هم  افتادن دنبالش اهای خوشگله صبر کن وایستا کجامیری . کیف زویارو کشیدن زویا هم برگشت زد توی گوشش مرده برگشت و با اعصبانیت محکم زد تو گوش زویا . زویا افتاد روی زمین و لبش خونی شد همینجوری که نشسته بود تو حالت خوبه وای خدایا چرا همچین میکنی خوب به نظر میام . زویا سرشو اورد بالا و دید اسد بالای سرشه با ناراحتی و چشمای خیس بهش نگاه کرد . اسد دتسشو اورد پایین و گفت بلند شو . زویا دست اسدو کنار زد و بلند شد . اسد دست زویارو گرفت  اورد پشتش بعد به اون مرد ها گفت چهار تا مرد دارن یک دختر را میزنن . یکی از اون مرد ها که خیلی چاق بود با خنده فت حالا چهارتا مرد یک پسرو میزنن بعد با مشت زدن توی صورت اسد. و زویا با دستشو اومد بزنه که دستشو گرفتن و پرتش کردن سمت اسد زویا افتاد توی بغل اسد . زویا دستش روی شونه اسد بود و داشت به چشمای اسد نگاه  میکرد اسد با اخم به زویا نگاه کرد زویا دستشو برداشت  اسد زویارو کشون کنار و با لقد به شکم یکی از مردها زد بعدش زویارو بلند کرد و چرخوند زویا با پاهاش به صورت اون مردهازد  . مرد چاقه به طرف اسد حمله کرد . زویا با مشت بهش میزد و میگفت خیکی خیکی خیکی بمیری الهی . ولی مرده هیچکارش نشد و بلند خندید . که اسد با مشت زد توی صورتش زویا با تعجب به اسد نگاه کرد  داشتن به هم نگاه میکردن که یکی از پشت با لگد به اسد زد و اسد به سمت زویا افتاد برای این که زویا نیوفته روی دستاش نگهش داشت و داشت به زویا نگاه میکرد که از پشت سر صدای داد اومد اسد بلند شد  دید یکنفر داره با شیشه به طرفشون میاد مرده اومد بزنه توی سر زویا که اسد زویارو  بغل کرد و چرخوندش و شیشه توی سر اسد خورد شد و از سرش خون اومد مرده اومد شیشه دیگه ای به سر اسد بزنه که اسد شیشه را با دستش گرفت و یک مشت  به شیشه زد  و با لگد به مرده زد یکی دیگه از اونطرف با چوب اومد اسد چوب را گرفت و پیچوند و به مرده لگد زد همشون افتادن روی زمین زویا با گریه کردن به اسد نگاه کرد و اسد با اعصبانیت به زویا نگاه کرد . زویا از حال رفت  اسد بغلش کرد و گذاشت توی ماشین و یواشکی بردش توی تختش و زخماشو پاک کرد اومد بره زویا دست اسدو محکم گرفت و گفت ممنونم . اسد دستشو  گرفت و گذاشت روی تختش و گفت  - بخواب . فردا صبح زویا از خواب بلند شد و رفت روی صندلی نشست و شروع به خوردن پیتزا کرد که نجما و دلشاد اومدن و محکم بغلش کردن زویا با تعجب گفت وای خدایا چرا همچین میکنین چی شده اخه وای زویا کجا رفته بودی دختر میخوای مارو بکشی نباید بدون خبر میرفتی میدونم عمه جون واقعانم عذر میخوام خدارو شکر از دست اون بی سر و بی پاها فرار کردی بیخیال عمه خدارو شکر اونا از دست من فرار کردن . نجما و دلشاد چشاشون گرد شد و به زویا خیره شدن اره عمه جون همچین بد زدمشون که نگو اینقدر جنگ خوبی بود که نگو  اصلا همه  متعجب شده بودن اره عمه ما اینیم . واقعا تو پنج تا بی سر و بی پارو زدی اونم تنهایی . همون لحظه اسد اومد پشت زویا و حرف های زویا را شنید  و با خودش گفت همه  اون ادم هارو من زدم  پس این چی میگه  اهان فهمیدم البته بهترم که مامان و نجما نفهمن دیشب چی شد  بزار خانوم فرخی با کاراته بازیش خوش باشه ببینم چی گیرش میاد دختره احمق . بعدش پشت زویا دست به سینه ایستاد و تماشاش میکرد. ادامه پست بعدی


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خلاصه 1 تا 17 (قسمت پنجم)

سه شنبه 10 تیر 1393 01:45 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
زویا و دلشاد راه افتادن به سمت بازار و اسد و هم رفت به سمت بازار از اون طرفمم ایان و رشید میخواستن برن تا  ایان اسد را ببینه و رشیدم کار داشت .  وقتی دلشاد و  زویا رفتن  زویا به  دلشاد گفت عمه من  بوی پیراشکی دارم حس میکنم  شما هم میخواین بخرم بخوریم از دست تو دختر باشه بگیر بیار .- الان میام  عمه . زویا  بدو بدو رفت سمت پیراشکی فروشی و درحال سفارش بود  دلشاد داشت راه میرفت که  به رشید خورد  با  تعجب به هم نگاه کردن رشید به دلشاد  با صدای پر غم گفت دلشاد  دیدی گفتم  سرنوشت . دلشاد با اعصبانیت  گفت اسم این موضوع سرنوشت نیست بدبختی هست که من تورو باید ببینم دلشاد  خواهش میکنم منو ببخش تو هیجده ساله مارو ول کردی به خاطر پول حالا انتظار داری ببخشمت ببخشید ولی تو یک ادم بی عقلی  تو خیلی پرو هستی  من هرگز نمیبخشمت تو  از عشقت و بچه هات گذشتی و رفتی داماد یک خانواده بزرگ شدی مارو. توی اون فقر تنها گذاشتی  و خودت برج ساختی و بهترین تاجر هند شدی اگه اسدم نبود الان  منو نجما  توی بدبختی بودیم اسد شرکت دلشاد و زد و به بالا ها رسید بدون تو و کمک تو  ما دیگه تورو نمیخوایم . دلشاد  با چشمای خیس روشو برگردوند و رفت رشید با ناراحتی روی زمین نشست و با خودش گفت حق داری دلشاد من بدترینم کاش میدونستی چرا ترکت کردم کاش میدونستی چی منو از تو جدا کرد کاش میدونستی  چرا رفتم . ایان منتظر اسد بود که دید اسد با یک موتور مشکی مدل 100 داره میاد  با خوشحالی روی هوا پرید و رفت پیش اسد و بغلش کرد و با خوشحالی گفت داداش یعنی تو بهترینی این بود سورپرایزت ایان . بعدش همو بغل کردن  داشتن با هم راه میرفتن که هاسینا جفتشونو دید و با شک دنبالشون راه افتاد اسد و ایان داشتن میرفتن که یک دختره اومد گفت برای خیریه  مردم دارن میخونن  و پول جمع میکنن اگه مایلید بیاین بخونید و  پولی  که بدست میاورید را به خیریه ما بدهید اگه ممکن هستش . بریم داداش بریم از دست تو ایان . جفتشون رفتن روی سن و شروع به خوندن کردن و اخر  اهنگشو ن همو بغل کردن هاسینا این صحنه هارو دید و با خودش گفت اینا حتما با هم یک نسبتی دارن وگرنه چرا باید اینکار هارو بکنن نسبتشونم  از یک بچه سر راهی و پسر خان بیشتره مثل دوتا برادره  راز این خانواده خیلی جالبه  حالا میبینید که  چیکار میکنم برای اینکه دخترتون نترشه هرچی بخوایم میدین  من هاسینام بزار مدرک نسبت این دوتارو پیدا کنم  عروسی رو بهم میزنم اونوقت  راضیه خانوم هرچی بخوام بهم میدین .ایان و اسد برگشتن خونه زویا از دلشاد خداحافظی کرد و رفت سمت معبدگاه برای دعا وقتی رفت دید یکنفر نشسته و نگرانه با خودش گفت وای خدایا چرا همچین میکنی بیچاره بنده خدا ببینش ناراحته . رفت کنارش نشست  با لبخند بهش گفت هی چرا نارحتی؟ .- ه چیزه هیچی شما؟ - یک دوست  - از همون فرشته هایی که خدا میفرسته یک جورایی  حالا چی شده اقا عشق خودت امیدوارم بدونی  از عشقم دورم من تاحالا عاشق نشدم ولی منم بعضی وقتا ناراحت میشم  - از دست کی از دست اقا شیره یک شیر گرسنه تو خونمون هست پسره همش بهم گیر میده خوبه مهمون خونشون هستم ای بابا اسمت چیه زویا اسم شما چیه رشید وای خدایا رشید خان بزرگترین تاجر  هند از کجا میدونی وای خدایا کی هست که شمارو نشناسه فکر نمیکردم یک ادم شاد و مهربون و پولداری مثل شما غم داشته باشه اونی که  شاد و خوشحال باشه غمش بیشتر از اونی هست که ناراحته غم وناراحتی ادم های شاد خیلی بیشتر از بقیه افراد هستش میدونی چرا چون نمیخوان غمشون کسیرو غمگین کنه برای همینم شادیشون بقیه  را شاد میکنه مثل اینکه مدرد هستیم اره دوستم راستی بهت گفتم دوستم  بیا از این به بعد همینو بهم بگیم باشه دوستم باشه دوستم هههه خیلی خب من باید قبل از ساعت 8 برم خونه وگرنه شیر گرسنه منو میخوره خدافظم دوستم راستی این شمارمه زنگ بزن اسمتو سیو کنم دوستم باشه دوستم خدافظ . زویا با عجله به خونه رفت و رشیدم رفت خونه . ساعت 10 شب بود زویا و اسد و نجما روی صندلی نشسته بودن زویا داشت با ایپدش کار میکرد اسد و نجما هم قهوه میخوردن که یک دفعه زویا داد زاد وای  خدایا . اسد قهوشو تف کرد  نجما هم با تعجب سرشو اورد بالا زویا باخوشحالی گفت ماهیندل فردا میاد بهوپال . نجما و اسد با تعجب بهش نگاه کردن اون داره میاد منو ببینه منم حتما میرم دیدنش . اسد سرشو انداخت توی کتابش و گفت ببین این اصلا درست نیست اولا که یک پسر داره میاد ببینتت دوما تو میخوای تنها برین ملاقاتش . من تنها نیستم کل شهر همراهیم میکنه . نجما و اسد با تعجب بهش نگاه کردن و زویا با خوشحالی گفت بله چون اسم  اصلی ماهیندل ماهیندل سیندالی هست . نجما با خنده گفت -  دالی اونم  تو بهوپال چرا . زویا اومد بگه که اسد گفت -  چون یک مسابقه  بیست بیست دارن اهان وای من الان بلیت دارم  جور میکنم کی میخواد بیاد . اسد به نجما اخم کرد زویا برگشت و با تعجب به نجما نگاه کرد من نمیتونم بیام زویا چرا نجما چون من فردا کار دارم   فردا تعطیله اقا شیره اره ولی من کار دارم باشه تو نیا ولی نجما چه ربطی به تو داره بگو ببینم نمیتونم بزارم نجما بره یک جای شلوغ اونم تنهایی اون تنها نیست من پیششم نمیتونم بزارم دوتا دختر تنها برن حتی توهم حق نداری بری. زویا از جاش بلند شد و با تعجب گفت-  نمیتونم برم؟ اسدم بلند شد و گفت نه . زویا با اعصبانیت  رفت روی مبل ایستاد و گفت ببین مشکل تو چیه چرا نمیزاری برم من که برده ی تو نیستم من یک دختر ازادم تو نه تو بهوپال بلکه تو قرن هیفدهم زندگی میکنی  اگه یک دختر بره مسابقه ببینه چه مشکلی پیش میاد  وقتی همچین میکنی واقعا اعصابم خورد میشه. همینجوری که زویا داشت حرف میزد اسد داد زد تو روی مبل ایستادی . زویا با تعجب زیر پاهاشو نگاه کرد نجما با دستش بهش گفت  بیا پایین  زویا داشت به اسد نگاه میکرد که نجما دستشو کشید پایین اسد اومد مبل را درست کنه که نجما صافش کرد زویا با اعصبانیت گفت حالا میتونم برم نه اینجا همه چیز  زیر قوانین من هستش ببین اقا یا لیست قوانینتو عوض کن یا حداقل ابدیتش کن قانون و کامپیوتر باهم فرق دارن ولی تو اینو نمیفهمی ببین اقا. زویا اومد ادامه حرفشو  بزنه که اسد دستشو اورد به نشانه ایست اورد بالا و نشست و قهوشو خورد زویا . از اون طرف رشید همش با  دلشاد تماس میگرفت که راضیه دیدش و خواست بره به شیرین بگه ولی با خودش گفت شیرین اینقدر احمقه که باور نمیکنه باید یک مدرک گیر بیارم اوف اینجوری نمیشه. فردا صبح زویا و دلشاد نشسته بودن و داشتن درمورد بازی دالی حرف میزدن  که اسد و نجما اومدن زویا هم از دستی گفت میدونی عمه جون بعضی ها لیاقت دالی رو ندارن از طرفداراش نیستن  اوف دشمنای دالی . که اسد گفت این رفتار های بچگونت نظر منو درمورد رفتنت عوض نمیکنه  - توکه اصلا هیچی درمورد بازی بیسبال نمیدونی چی میگی . نجما گفت نه زویا اتقافا داداشم ترفدار بزرگ بیسبال هستش درسته اون طرفدار بازی هست ولی بزگترین طرفدار بیسبال منم هیچکسی نمیتونه بامن رقابت کنه کی گفته من میخوام باتو رقابت کنم من باد خترا رقابت نمیکنم چون که میترسی اقای احمد اسد خان میترسی که یک دختر از تو بیشتر بیسبال بدونه حالا که اینطور شد بزار ببینم چقدر بلدی واقعا خب شروع کن اولین سال بازی کی بود 1860- حالا اقا شیره بگو ببینم  هفتمین گل بازی دان مارک و کی زد چینو مال هند اولین بازیشو با کدوم کشور انجام داد ترکیه حالا بگو ببینم اسد خان هند درسال 90 با چند تا گل سریناکارو شکست داد با 5 تا مطمعنی اره غلطه با شیش تا سریناکارو شکست داد . بعدش زویا پرید روی هوا و گفت ایول حالا چرا اینقدر خوشحالی چون شرتو بردم اقا شیره بردم جوا ب من درست بود جوجه اردک . دلشاد به نجما گفت چرا نشستی دختر ببین جوابش چیه.  همینجوری که نجما داشت توی اینترنت دنبال جواب میگشت  زویا با لبخند لج دربیاری به اسد نگاه کرد اسدم بهش اخم کرد و سرشو اورد پایین نجما با چند دقیقه  سکوت گفت جواب زویا درست بود با شش تا . اسد به زویا با اعصبانیت نگاه کرد و گفت در هر صورت نمیزارم بری بازی رو ببینی من شرتو برای دیدن بازی نزاشتم اقا شیره . زویا رفت و گوشی خراب اسد و اورد و گفت شرتم اینه باید اینو بگیری این مال تو هستش تازه درستشم کردم . اسد به زویا نگاه کرد و گفت نه . زویا دست اسدو گرفت و گوشیرو گذاشت توی دستش و با لبخند گفت شرتو باختی پسر مجبوری . اسد گوشیرو گرفت و رفت زویا هم با خودش گفت نمیتونی از زیر خواسته های من در بری من مجبورت میکنم  شیر خدا هههه .  دلشاد با تعجب به نجما نگاه کرد و گفت عجب دختری هستش من نمیتونم اسدو مجبور کنم  ولی اون این کارو کرد اسد یک زن مثل زویا میخواد اره مامان  تازه بهمم میان اگه بشه باهم ازدواج کنن خوبه نمیدونم والا بدو بریم غذارو درست کنیم بدو . زویا دنبال یک نقشه برای رفتن به بازی میگشت که یک فکری به سرش زد رفت پیش نجما و گفت من میخوام برم بازیرو ببینم  تو هم میای اره ولی داداش چی اون نمیفهمه بدو بریم اما اخه اون بیرون نشسته خب فکر کردی من اینجا دسته خرم  یک کاریش میکنم دیگه اوف- اما زویا اصلا تو مشکل داری نجما بدو  حاظر شو . زویا و نجما رفتن جای اسد و دلشاد و گفتن عمه ما میخوایم بریم بازار یکم وسیله برای کارای برقی بگیرم کسی چیزی نمیخواد . اسد بلند شد رفت  جای زویا و به چشماش خیره شد وای خدایا چرا همچین میکنی غذا توی یخچال هستش منو یکوقت نخوری من از  غذاهای شیرین خوشم نمیاد  - وای پس قبول داری من شیرینم . اسد با من من کنان گفت چی دیوونه به هیچ وجع تو شیرین عقلی نه شیرین جسمی و روحی اره بابا تو راست میگی در هر صورت تو به شیرینی من اعتراف کردی هاهاها خدافظ عمه خدافظ اقا شیره . بعد با نجما رفتن به سمت سالن بازی وقتی بازی شروع شد زویا از خوشحالی بلند شد و شروع به جیغ و داد کردن کرد . از اونطرف اسد داشت از توی تلویزون بازی رو تماشا میکرد وقتی گل زدن اسد از روی جاش بلند شد و داد زد اره اینه ایول .ادامه پست بعدی


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 تیر 1393 01:46 ق.ظ

خلاصه 1 تا 17 (قسمت چهارم)

سه شنبه 10 تیر 1393 01:44 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
شب شده بود  شیرین رفت پیش رشید و سرشو گذاشت روی پاهاش و گفت رشید منو ببخش من زن بدی هستم چرا شیرین منو ببخش  تو هیچوقت منو اذییت نمیکنی  تو هیچوقت منو ترک نمیکنی . رشید هیچی نگفت و شیرینو بغل کرد از اونطرف  ایان  داشت با گیتار میزد که نزهت اومد گفت داداش ساعت 8 هستش ولی حمیرا هنوز نیومده برو دنبالش اون دختر بیچاره  توی این وقت ساعت جونش در خطره مخصوصا امروز که خیابونا خیلی شلوغه . ایان بلند شد و رفت بیرون تا دنبال حمیرا بگرده . ساعت 9 شد دلشاد و نجما داشتن با نگرانی با زویا تماس میگرفتن اسد  اومد و گفت چی شده مادر چیزه پسرم زویا زویا چیز شده وای خدا باز چیکار شده لابد  ادم فضایی ها دزدیدنش نه پسرم زویا گفت میخواد بره بلندترین جای بهوپال تا  شهاب سنگ هارو ببینه و خنوز برنگشته گوشیشم جواب نمیده پسرم خواهش میکنم برو دنبالش لطفا اخه مادر برو دیگه تو میزاری دختر بیچاره تا الان بیرون باشه مادر اون بیچاره نیست باشه برو دیگه خیلی خب . اسد رفت دنبال زویا و  توی یک پارک پیداش کرد  زویا داشت با خوشحالی و ذوق و شوق یه اسمون نگاه میکرد اسد رفت بغلش وایستاد و گفت چرا خبر ندادی اومدی وای خدایا تو هم اومدی شهاب سنگ هارو ببینی اومدم تو رو ببرم خونه منو ببری خونه  این یعنی چی یعنی اینکه نیومدم باهات حرف بزنم اومدم ببر مت خونه بدو مادر منتظره صبر کن من اومدم اینجا بارون شهاب سنگو ببینم این  شهاب سنگ ها هم برده های تو نیست که به دستورت ظاهر بشن و  ظاهر نشن پس فقط تو دوتا ره داری یا که اینجا بمونی تا من  کارمو انجام بدم یا اینکه برگردی خونه و میتونم راه خونرو پیدا کنم من بچه نیستم باشه من میرم میل خودته خدافظ . اسد رفت ولی یا این افتاد که  باید با زویا برگرده خونه برای همینم دوباره برگشت و به زویا گفت ببین برای اخرین بار میگم بدو چون مادر منتظره اوف چرا همچین میکنی بور پی کارت من باید شهاب سنگ هارو  ببینم . اسد نگاه بدی به زویا کرد و زویا گفت اقا برو خونتون ای بابا تو مهمون یک خانواده ای عادت نداری قبل از بیرون رفتن  خبر بدی پدر و مادرت اینو بهت یاد ندادن وای خدایا این مرد چرا همچین میکنه چرا سر این موضوع کوچیک پدر ومادرمو مقصر میدونه فکر کردی این موضوع کوچیکه  اینجا خیلی خطر ناکه جناب  نمیدونن کی و چه زمان میدزدنت اینجا هند هست نه نیویورک خیلی خب اقا شیره سر من داد نزن  منم میتونم داد بزنم چون صدای من بلند تره  باهات میام چون عمه خواسته . بعد  راه افتادن که زویا دوباره شروع کرد میدونی چیه خیلی بعدم میاد که درمورد قضاوت کنی خب این خیلی بده حالا میتونیم بریم میدونی چیه برات ارزو میکنم  عاشق دختری بشی که جین بپوشه  استقلال فکری داشته باشه و از هیچکدوم از قانون هاتم پیروی نکنه اقا منم برات ارزو میکنم  مردی گیرت بیاد که معنی ادب و احترام را یادت بده ادب کنه و سر عقل بیارتت . زویا صورتشو کرد اونطرف و امود از جلوی پای اسد رد بشه که پاش گیر کرد و افتاد توی بغل اسد  همون موقع یک شهاب سنگ رد شد . اونا چند دقیقه داشتن به چشمهای هم نگاه میکردن زویا خودشو جمع و جور کرد و سریع رفت سمت خونه شب که خوابیده بودن هر کدوم توی تختشو میگفتن امکان نداره نمیتونم عاشق دختر گستاخی مثل زویا بشم اصلا نمیشه اون اقاشیره قابل کنترل نیستش مرتیکه قرشی دختره دیوانه  نمیشه  اون همش جین میپوشه من خوشم نمیاد اون یک ادم بدجنسه حتی فکر کردنم راجب این موضوع  اصلا ولش کن دختره با خودش مشکل داره همش شعر مییگه نه  نمیتونم عاشق بشم هرگز . زویا روبه  اتاق اسد  کرد و گفت میدونی چیه اقای خان نمیزارم به ارزوت برسی پس خوابشو ببنی . اسدم روبه اتاق زویا کرد و گفت هرگز برو  تا عقلت بیاد سر جاش .بعد جفتشون توی تختشون دراز کشیدن و پتورا سرشون کشیدن و خوابیدن . فردا صبح زویا داشت عکس هایی را که  شوهر خواهرش براش فرستاده بود را نگاه میکرد .- وای خدایا این ها چقدر اشنا هستن فکر کنم  همونجایی هست که بابام بوده اره . همینجوری که زویا داشت عکس را نگاه میکرد دلشاد اومد چیکار میکنی دختر نازم اوا عمه سلام هیچی داشتم این عکس هارو نگاه میکردم عکس کجاست چیزه عکس یک مکان خواست توی بهوپال من حتما باید برم ببینمش اهان اومدم بهت بگم من دارم میرم بازار توهم میای بریم وای اره عمه جون صبر کنین لباسامو بپوشم . زویا رفت توی حمومش تا لباساشو عوض کنه اسدم اومد  هرچقدر در زد کسی جواب نداد رفت توی اتاق و باخودش گفت پس این خانوم نیویورکی کجاست . بعدش رفت یک نامه و تیکه های گوشیشو گذاشت روی میز زویا و رفت  . زویا بعد از حاظر شدن اومد بیرون و و وقتی داشت موهاشو میبست دید روی میزش  نامه هستش  نامه را باز کرد توش نوشته بود گوشیمو تو خراب کردی پس مال خودت . وای خدایا این مرد چرا همچین میکنه خیلی دیوونست اصلا ولش کن . از اونطرف هاسینا به ایان یک لیست خرید داده بود که بره برای عروسی چیزی بخره  ایان که حوصله نداشت بره به اسد زنگ زد و گفت الو سلام داداش سلام ایان چی شده بالاخره یک تماس گرفتی وای داداش نگو این خاله هاسینا شیطان صفت  خونمو کرده تو شیشه  گفته برم یک عالمه چیزی برای نیکات بخرم  ولی من حوصله ندارم با لی لی قرار دارم از دست تو  ببین چیزه ایان بده من برم بگیرم واقعا داداش این لطفو در حمقم میکنی والا تو که برای همین زنگ زدی ولی قبل از اینکه بگی خودم فهمیدم هههه چیزه داداش خیلی خب برات لیستو اس ام اس میکنم خخدافظ -  از دست تو خدافظ .  بعد از ارسال لیست برای اسد اون رفت و خرید هارو گرفت و اون هارو به ادرس هاسینا فرستاد هاسینا وقتی فاکتور را دید که به اسم اسد احمد خان هستش شک کرد و کمی با خودش فکر کرد و فهمید یک جای کار میلنگه معلوم بود این خانواده یک چیزیشون بود حالا ببین این اسد احمد خان کیه که برای نیکات خرید میکنه من به ایان  گفته بودم باید از ماجرا سر در بیارم اره . بعدش رفت سمت خونه رشید خان . شیرین و دخترا  کلی براش چیبس و کباب و چایی اوردن تا بخوره حمیرا رفت پیش نیکات و یواش بهش گفت مادر شوهرت مثل دیو میمونه همش داره میخوره . نیکات با شونه زد بهش و گفت خفه شو حمیرا الان میشنوه بلند گفتم بشنوه هههه ساکت باش دیگه اوف . دخترا چیکار میکنید برای خاله هاسینا کباب بکشید بخورن . هاسینا بعد از خوردن غذاش گفت به به عجب غذایی بود ممنونم  راستش برای یک چیزه دیگه اومده بودم اون چی بود اهان  من که  لیست سفارشات را داده بودم به ایان تا بره خرید کنه ولی اسم کسه دیگری روی فاکتور بودش جریان چیه وای خدایا اگه من حرف بزنم میگین زیاد حرف میزنه هاسینا جان اسم کی بوده خب اسمش اسد احمد خان بوده . همه  با تعجب و ترس به هاسینا نگاه میکنن و هاسینا با لبخند و نگاه شیطانی بهشون میگه وای چی شد مگه اون کیه که اینقدر نگران شدید کس خواستی هست  که اسمش اینجاست وای هاسینا اگه حرف بزنم میگین زیاد حرف میزنی عزیز من این چه حرفیه ایان رفته خریده اصلا بگین بیاد خودش بگه . همون موقع ایان اومد اهان حلال زاده ایان پسرم خرید هارو کی گرفته هان چرا اسم اسد احمد خان روی فاکتور بوده چیزه خاله راضیه من من  پول چیزه نداشتم از یکنفر گرفتم همین  . هاسینا با چرخش چشماش گفت واقعا ولی  چرا فامیلش مثل شماهاست چیرو دارین ازم پنهون میکنید هیچی به خدا هاسینا ای بابا اونجوری نیست که فکر میکنید اوف   ببین عزیز من جریان از این قرار هستش که اون یکی از فامیل های دور رشید هستش ولی ما با اونا  کاری نداریم که عزیزم فامیل دور اره پدر رشید خان یک پسر ناتنی داشت که سر راهی بود  اون را به فرزندی قبول کرده بود همین عزیزم . وقتی راضیه این حرف هارو زد ایان با چشمای قرمز و اعصبانیت بهش نگاه کرد و دستاشو مشت کرد و رفت و زنگ زد به اسد وهمه چیزرا براش تعریفف کرد ایان وای  چرا اینجوری شد اخه داداش زندایی گفت تو سر راهی بودی خیلی اعصابم خورد شد میخواستم همونجا بکشمش.- این مهم این نیست که اونا چی میگن مهم اینه که تو چی باور کنی  تو فکر میکنی من سر راهی بودم نه داداش این چه حرفیه به هیچ وجع  تو برادر خونی من هستی درسته مادرامون یکی نیستن  ولی  پدرمون یکی هست تازه خاله دلشاد مثل یک مادر برای من هستش ایان فکر کنم نباید همو ببینیم . ایان با اصبانیت بلند شد و گفت نه داداش بزار هرچی میخواد بشه بزار دنیا  تموم بشه من از تو جدا نمیشم . ایان برات یک سورپرایز دارم امروز بیا تو بازار  هاوایی  سورپرایزتو ببین داداش اون چیه  صبر کن نه دروغ میگی بالاخره با یک دختر اشنا شدی از دست تو ایان من از دخترا خوشم نمیاد و هرگزهم این کارو نمیکنم چون نمیخوام کسیرو بدبخت کنم داداش این چه حرفیه  دخترا از خداشونه با تو باشن تو با اون  اندامت دل منو هم بردی به خدا ارزوم بود دختر باشم بیام زنت بشم ایان میام گیتارو میکوبم تو سرت .- داداش تو بیا  هرکار میخوای بکن فقط بیا .- میبینمت خدافظ خدافظ  بهترین برادر دنیااااااااااااااااااااا . ادامه پست بعدی


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 تیر 1393 01:45 ق.ظ

خلاصه 1 تا17(قسمت سوم)

سه شنبه 10 تیر 1393 01:43 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
.زویا اومدو کلاگیسو روی سرنجما گذاشت و باهم اومدن پایین که  با اسد مواجه شدن نجما حول شد و هی به موهاش ور میرفت-چیزه خانم فرخی هان- من اومده بودم بگم که چیزه معذرت یعنی میخواستم بگم .وقتی اسد دید نجماخیلی به موهاش ور میره گفت-هی نجما چی شده بزار ببینم وهاتو.زویا برای اینکه اسد نره جلو پاشو گذاشت روی پای اسد و گوشی اسد افتاد روی زمین و شکست اسد با اعصبانیت گفت-دختره دیوونه من عمرا از تو معذرت بخوام  این توهستی که باید معذرت بخوای-وای خدایا چراهمچین میکنی چیزی نشده ببین این گوشیته خب الان درستش میکنم ولی به یک شرط اونم اینه ازم معذرت بخوای-تو خیلی پروئی گوشیمو شکوندی حرم میزنی-وای خسیس اولا تو بی عرضه ای انداختیش روی زمین دوما یک گوشی ارزش نداره مهمونتون اذییت کنی عزیزم-ببین منو اعصابمو خورد نکن-مثلا اگه خورد کنم چیکار میشه میخوای مثل شیر گازم بگیری تا عذر نخوای نه گوشیتو بهت میدم ونه معذرت میخوام ازت-میخوای بگم معذرت میخوام زویا-اره ایول همینو بگو-هرگز.اسد گوشیشو از توی دست زویا گرفت و رفت زویا باخودش گفت-نگران نباش خوش هیکل مجبورت میکنم هزار با در روز ازم عذر بخوای اسم من زویا فرخی هستش.اسد رفت شرکت براش برای انجام یک قرار داد باید تماس میگرفتن ساعت 2 شد و مدیر شرکت الفا تماس گرفت ولی اسد هرکاری کرد نتونست گوشیشو جواب بد روی صفحه مینوشت رمز ورود اسد با تلفن شرکت زنگ زد به خونه تا از زویا بپرسه گوشیش چشه-بله منزل احمد خان فرمائیییییید-منم اسد-وای اقا شیره خوش هیکل ما این وقت روز چرا زنگ زده مشکلی داری راستی چرا با گوشی خودت زنگ نزدی هوم؟-با گوشیم چیکار کردی-اهان اونو میگی رمز درسته ببین عزیزم بهت گفتم مجبوری روزی هزار مرتبه ازم عذر بخوای رمز گوشیت اینه معذرت میخوام زویا-چی ولی چه جوری-اره اقای خان وقتی داشتی باهام دعوامیکردی و گفتی میخوای بهت بگم معذرت میخوام زویا همون لحظه صداتو ضبت کردم و واسه ی قفل صوتی گوشیت گذاشتم-تو دیگه چه ادمی هستی-یک ادم مهربون من فقط میخوام یادت بدم معذرت بخوای از کسی  همین- خدا لعنتت کنه دختره دیوونه-ولی خدا تورو رحمت کنه پسره عاقل هاهاها. زویا گوشیرو قطع کرد اسد داشت از اعصبانیت میترکید رمز گوشیشو جلو همه کارمندها گفت همه با تعجب به اسد نگاه کردن اسد از خجالت سرخ شد و رفت بیرون تا با گوشیش صحبت کنه بعد از ظهر شد برگشت خونه رفت پیش زویا ببین همین الان گوشیرو درستش میکنی-اوه البته ولی به شرط اینکه ازم عذر بخوای باشه اقای خان-هرگز-منم هرگز گوشیتو درست نمیکنم خدافظ.زویا اومد بره اسد دستشو گذاشت جلوش دوباره اومد از اونطرف بره اسد دستشو گذاشت جلوش-حرفم تموم نشده ولی ولی حرف من تموم شده اقای خان.اسد هیچی نگفت و دستشو برداشت  و رفت موقع رفتن از اعصبانیت گوشیرو به طرف زویا پرت کرد و رفت از اونطرف رشید به  خونه اسد اشتباهی زنگ زد دلشاد گوشیرو برداشت- الو بفرمائید.رشید با تعجب گفت-دلشاد . دلشاد توی چشماش اشک جمع شد و گوشیرو قطع کرد.رشید روی زمین نشست و با خودش گفت-18 سال 18 سال دلشاد اون صدای قشنگتو نشنیدم امروز به خواست خدا و سرنوشت صدای زیباتو شنیدم دلشاد من چطوری ولت کردم و با یکی دیگه رفتم چرا من چرا همچین کاری کردم خدا منو نبخشه.و کلی گریه کرد شب شد زویا گوشی اسدو درست کرد و رفت دم در اتاقش و در زد اسد درو باز کرد و دید زویا هستش درو بست رفت کنار پنجره و وایستاد دید از بالا گوشیش اومد پایین و روش یک نوشته چسبونده بودن-گوشیت درست شد اقای خان لطفا منو ببخش ولی یادت باشه معذرت خواهی نکردی. اسد گوشیشو گرفت و رفت توی تختش خوابید رشید سعی میکرد به دلشاد زنگ بزنه که راضیه دید رشید داره هی سعی میکنه با یک نفر تماس بگیره مشکوک شد ورفت پیشش- رشیدخان چی شده-چیزه زنداداش اینجایی شما هیچی میخوام با یک دوست تماس بگیرم ولی مشغوله-اون دوستت کیه-هان-اسم دوستت چیه-چیزه یکی از افراد شرکت ه خیلی خب شبت خوش-باشه خدافظ. راضیه شکش از بین نرفته بود برای همینم دنبال ماجرا رو گرفت فردا صبح زویاو دلشاد داشتن درمورد شب ارزو ها صحبت میکردن- عمه میدونی امشب شب ارزو هاست اینجارو ببین نوشته امشب شهاب سنگ ها میان و هرکی ارزو بکنه براورده میشه وای چه جالب اره عمه جون امشب من حتما میرم بلندترین قسمت  بهوپال تا ستاره هارو ببینم وای از دست تو دختر . همینجوری که داشتن میخندیدن صدا جیغ نجما اومد و وبا استرس گفت وای نه زویا 2 کیلو چاق شدم این رژیمم بدر نمیخوره اه ببین نجما حق با تو هستش رژیم به درد نمیخوره فقط ورزش اون حرکت دراز و نشستی که یادت دادم رو برو. نجما شروع کرد به ورزش درحال ورزش کردن بود که کلاه گیسش افتاد عمه وقتی اون صحنه را دید جیغ زد و گفت-اینجا چه خبره نجما؟- عمه توضیح میدم چیزه به موهاش  چیزی چسبیده بود مجلور شدیم-از دست تو نجما بی عرضه .بعد رفتن تا کلاه گیسشو ببندن درحال درست کردن بودن که نجما  کلاه گیسو کشید و اون افتاد توی سطل رنگ ها  همه باهم جیغ کشیدن زویا زد تو سر نجما و گفت-خاک توسرت گورجه  اخه چته اینکارا رو میکنی. باهم رفتن پایین تا کلاه گیسو بیارن که اسد اومد و همه جیغ زدن . چی شده مادر- چی هان تو چی  شده یعنی چرا اومدی- راستش  اومدم بگم گوشیمو نبردم نگران نشین باشه پسرم تو برو ماهم نگران نمیشیم-باشه پس خدافظ-خدافظ.اسد داشت میرفت که  گچکار اومد و کلاه گیسو داد به اسد-اقا این پایین بود-باشه ممنون.اسد رو به دلشاد و زویا و نجما کرد و با اعصبانیت و تعجب پرسید-این چیه-هان چی چیه این مادر این کلاه گیس چیه منظورم اینه اینجا چیکار میکنه-چیزه پسرم ما که ما نمیدونیم  مال کیه-اره اقای خان  مال کیه اینجا چیکار میکنه . اسد به اعصبانیت به نجما نگاه کرد و گفت- نجما تونمیدونی . نجما با صدای  یواش گفت چرا داداش- چی بلند بگو- مال من هستش داداش. بعد نجما شالشو از روی سرش برداشت و اسد موهای کوتاه شو دید نجما با چشای خیس و من من کنان گفت -  چیزه داداش این کلاه گیس ماله من من گذاشته بودم تا شما موهای کوتاهمو نبینید.اسد با اعصبانیت به طرف نجما اومد زویا و.دلشاد جلو نجما ایستادن  دلشاد گفت- این قضیه تقصیر نجما نیست.- بالاخره تقصیر یکی هست یکی از نجما خواسته که دروغ بگه . بعدش اسد رو به زویا کرد و گفت- فقط تو میتونی همچین نقشه هایی بکشی.-نه نه پسرم زویا بهش یاد نداده که دروغ بگه فقط داشت سعی میکرد به نجما کمک کنه . مادر اون همین الان دروغ گفت که نمیدونه این کلاه گیس مال کی هستش اگه این دروغ نیست پس چیه میشه لطفا تو ضیح بدید . زویا با کمال خونسردی و پروئی روبه اسد کردو گفت- این کارا به خاطر اعصبانییت که شهرت جهانی داره کردم. چی فکر کردی که هیچوقت نمیفهمم . اره درسته چون موهای نجما بلند میشدن و تو هیچوقت نمیفهمیدی .  نجما رو به زویا کرد و یواش گفت ساکت باش  الان اعصبانی هستش . نمیتونم باور کنم که داری به نجما دروغ گفتن یاد میدی خانوم فرخی داری یادش میدی مسائلشو از برادرش مخفی کنه.- وای خدایا چرا همچین میکنی  نجما اخه خیلی ترسیده بود برای همین بهت دروغ گفت  ولی الانم که راستشو بهت گفت هنوزم اعصبانی هستی هنوزم قرش میکنی تو اصلا چرا مثل هیتلر میمونی . اسد با اعصبانیت به زویا نگاه کرد و دلشاد و نجما هم  از ترس ساکت شده بودن زویا با زم با خونسردی ادامه داد چرا میخوای همه ی ادم هارو تبدیل به روبات کنی اخه میدونی چیه اگه تو نمونه یک ادم کامل باشی  میتونم با تمام وجودم اینو بگم  که هیچکس کامل نیست. اسد   با اعصبانیت به سمت زویا اومد دلشاد دستشو جلوی زویا گرفت و گفت پسرم ارو مباش دختره اروم . اسد با حرکت دستش گفت تو غیر قابل تحمل هستی و  از اونجا رفت زویا  داد زد توبیشتر خیلی بیشتر . از اونطرف ایان از دوستاش شنیده بود که  یک دختر به اسم زویا هستش که خیلی قوی هستش و پسر هارو زده  برای همینم ایان  همش دنبال زویا بودش حمیرا که  دوست نداشت ایان با کسی دیگه ای باشه  و دوست داشت با ایان بره بیرون از الکی گفت- ایان من  زویارو میشناسم اره جون تو اگه باور نداری بیا بریم یک رستوران تا بگم بیادش . ایانم با خوشحالی  با حمیرا رفت چند ساعتی نشستن ولی خبری از زویا نبود ایان با بی حوصلگی گفت اوف پس این نینجا خانوم کجاست چرا میخواد شاهزادشو منتظر بزاره هوم حمیرا دروغ که نگفتی ای بابا ایان این چه حرفیه میخوای یک  بستنی دیگه بگیرم تا اون بیاد اصلا زنگ میزنم ببینم کجاست . حمیرا الکی وانمود کرد که داره بازویا حرف میزنه الو زویا جون خوبی عشقم  اوا اره میدونستم به این ایانم گفتم که تو ترافیکی باشه ما منتظرت هستیم . همینجوری که داشت حرف میزد تلفنش زنگ خورد و ایان با تعجب بهش نگاه کرد  حمیرا با من من کنان گفت چیزه مثل اینکه قطع شد دوباره تماس گرفته  من الان میام . بعدش رفت پشت دیوار وقتی برگشت دید ایان با یک دختره داره بگو بخند میکنه  حمیرا رفت و با تعجب به دختره نگاه کرد ایان گفت  بیا حمیرا زویا اومدش سلام کن بهش چیزه سلام سلام عزیزم . ایان با اعصبانیت بلند شد و گفت این  زویا نیست تو به من دروغ گفتی خانوم حمیرا سیدیکو ایان به خدا توضیح میدم . ایان با اعصبانیت رفت و حمیرا بلند داد زد ایان نرو . ایان برگشت خونه و حمیرا هم رفت توی یک پارک از اونطرفمم  راضیه که  به رشید شک کرده بود دنبال ماجرا را گرفت و رفت گوشی رشید رو برداشت و تماس هاشو  چک کرد یک اسم رمزی پیدا کرد و رفت پیش شیرین  شیرین درحال درست کردن خمیر بود که  راضیه با کلی نگرانی به شیرین گفت هی شیرین ببین این روزا رشید داره برات چه اشی میپزه وای زن داداش کدوم اش  کسی که به من چیزی  نگفته منم همش دارم خمیر درست میکنم وای خدا شیرین به خدا تو منگلی منظورم اینه ببین رشید داره چیکار میکنه  فکر کنم داره سعی میکنه با دلشاد ارطبات داشته باشه اینجارو ببین این همون شماره نیست نمیدونم زن داداش شماره دلشادو که بلد نیستم توی گوشیمه- خب برو بیارش ولی من باید گوشیرو برگردونم ببین یک جا بنویسش صبر کن زنداداش بیا با این  ارد ها روی شیشه بنویس بدو یاد داشت کن .  شماره را یادداشت کردن و راضیه رفت گوشیرو سر جاش گذاشت و شیرینم رفت تا گوشیشو بیاره رشید که  گشنش بود رفت توی اشپز خونه و  متوجه نوشته روی شیشه شد و فهمید که شیرین داره چیکار میکنه  شماره های نوشته شده را عوض کرد  و وقتی داشت میرفت شیرین و راضیه اومدن چی شده رشید هیچی شیرین من گرسنم بود اومدم یک چیزی بخورم تو برو من برات میارم باشه . وقتی شماره را چک کردن دیدین مال دلشاد نیستش و شیرین  خیلی خوشحال شد ولی راضیه  هنوز به رشید شک داشت ادامه پست بعدی


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 تیر 1393 01:44 ق.ظ

خلاصه 1 تا 17 (قسمت سوم)

سه شنبه 10 تیر 1393 01:43 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
.فرداش زینت به زویا زنگ زد.- الو خواهر خوبی.-سلام خواهر خوبم تو چی-منم همینطور عزیزم دلشاد برگشته بهوپال میتونی بری خونشون-واقعا خیلی خوبه باشه حتما الان لوازممو برمیدارم و میرم خواهر از دستم اعصبانی-نه عزیزم این چه حرفیه معلومه که نه کار من بد بود انور گفت پایان خوبی نداره ازدواج تو با یک مرد هندی ولی گوش ندادم-ای بابا خواهر نازم ناراحت نباش من وقتی کارمو اینجا تموم کردم میرم فقط هم یک ماه وقت دارم که برم  ولی خوب حالا هرچی وقتی کار مو انجام دادم برمیگردن نیویورک باشه خب من دیگه برم خدافظ-خدافظ مواظب خودت باش-باشه خدافظ.بعدش قطع کردن و زویا لوازمشو برداشت و رفت به سمت خونه دلشاد  بعد از ظهر بود اسد توی سرکارش بود و زنگ زد به مامادرش-سلام مادر-سلام پسرم خوبی عزیزم کی میای-مادر امشب تا دیر وقت کار دارم شب ساعت های 1یا2 میام منتظرم نباشید-باشه پسرم امروز مهمون داریم کاش میشد بیای ولی حالا عیبی نداره-واقعا کیه؟-خواهر یکی از دوستامونه بسیار خب مواظب خودت باش از طرف من نجمارو هم ببوس-.باشه خدافظ پسرم.زویا باتاکسی رسید به خونه دلشاد رفت و زنگ زد درو یک زن مهربون با موهای قرمز تیره و چشم ها و لب های درشت و صورت زیبای پر از مهربونی باز کرد ولی زویا اولین چیزی که توی نگاه عمه دلشادش دید یک غم بزرگ بود اون  غم اینقدر بزرگ بود که تمام زیبایی های صورتشو پوشیده بود.-سلام عمه جون-سلام دختر نازم خوشومدی سلام من نجما هستم-سلام نجما وای خدا چه دختر خوشگلی ههه-ممنونم تو هم خوشگلی-خیلی خب نجما برو برای زویا یک چیزی حاظر کن خستگی راه از تنش در بیاد منم میرم یک زنگ به داداشت بزنم که مهمون اومده-باشه بیا زویا ببین اون اتاق اخریه مال تو هستش.دوتا اتاق روبه روی هم بودش ولی زویا نمیدونست توی کدومش بره رفت به اتاق سمت چپ و لباساشو در اورد و خوابید نجما هم براش توی اتاق سمت راستیه نوشیدنیشو گذاشت و رفت توی اتاقش ودلشادم رفت خوابید ساعت 1 شب بود اسد رفت خونه و درو باز کرد و دید همه چراغ ها خاموشه یواشکی رفت توی اتاقش  چراغو روشن نکرد و رفت و لباساشو در اورد و گذاشت سر جالباسی رفت یک دوش گرفت و مسواک زد و رفت تا بخوابه پتو شو به صورت خیلی منظم کنار زد و سرشو گذاشت و خوابید از اون طرفمم زویا روی تخت اسد خوابیده بودش و دستشو انداخت روی شونه اسد و اسد از خواب بلند شد دست زویارو گرفت و کشید و از روی تخت انداختش پایین  زویا یک جیغ بلند زد و همه ی خانواده را بلند کرد نجما و دلشاد رفتتن توی اتاق اسد .اسد برقو روشن کرد و دید یک دختر  روی زمین افتاده دستشو گذاشت روی شونش زویا صورتشو اورد روبه صورت اسد و جفتشون همرو شناختن زویا بلند شد و با جیغ جیغ کردن گفت-وای خدایا چرا همچین میکنی مگه تو بروسلی و منم حریفت که اینجوری دستمو کشیدی ببین دستم درد گرفت من یک دخترم نه یک مرد اقا-من فکر نمیکردم تو باشی یعنی اصلا بگو ببینم تو توی خونه ما توی اتاق من و توی تخت من چیکار میکنی تو توی خونه عمه ی من و اتاق من و تخت من چیکار میکنی-من اول پرسیدم بعدشم اینجا خونه ی منه بچه- چی اینجا خونه ی توئه ولی عمه ولی خب اینجا که اتاقه منه اقا چرا اینجا اومدی-باید بهت بگم اینجا اتاق من هستش کدن اتاق مهمون سمت راست هستش اره زویا جان تو اشتباهی اومدی توی اتاق پسرم-چی این پسرتونه وای خدا رحم کن-به منم باید رحم کنه- خیلی خب زویا پاشو برو تو ی اتاقت نجما بهش نشون بده بدو پسرم تو هم بگیر بخواب ببخشید-اخه مادر اون توی تخت من یک دختر اونم ای بابا-حالا که چیزی نشده عزیزم خودتو ناراحت نکن خدارو شکر اتفاق دیگه نیوفتاد-چی؟-هیچی بابا هیچی نگفتم شبت خوش خدافظ .دلشاد با عجله از اتاق اسد خارج شد زویاهم رفت توی اتاق خودش و خوابید شب یک کابوس دید که توی یک سالن بزرگی هستش و همه جا اتیش گرفته و زویا هم خیلی کوچیکه-مامان مامان کجایی بیا منو نجات بده مامان  من توی اتیش گیر افتادم مامان نجاتم بده لطفا مامااااااااااااااااااااااااااااان.بعدش با داد زدن از خواب پرید اسد و دلشاد و نجما اومدن توی اتاق زویا با هق هق کنان داشت گریه میکرد  دلشاد رفت پیشش و اب داد بهش و سرشو توی بغلش گرفت و به اسد و نجما و با علامت چشم گفت برین بیرون-عزیزم هیچی نیست هیش هیش هیچی نیست نترس من اینجام منو ببین عزیزم منو ببین من اینجام نترس خواب بد دیدی-خوبم عمه خوبم فقط یک خواب بد دیدم-عزیزم اگه چیزی هست به من بگو نزار ترسی که توی وجودت هست  از این بیشتر بزرگ بشه-نه عمه چیزی نیست فقط یک خواب بد بود فیلم ترسناک زیاد دیدم برای همینم هستش شما ناراحت نباشید ببخشید از اسد و نجما هم عذر بخواین من دیگه میخوابم بازم معذرت میخوام-این چه جرفیه در هر صورت چیزی خواستی من  بالا هستم.-باشه عمه جون شب بخیر-شب تو هم بخیر دختر نازم.صبح شدش زویا از خواب بلند شد رفت توی حال و دید روی میز یک عالمه خوراکی های خوشمزست روی صندلی ای نشست که جلوش همه چیز اماده و تمیز و مرتب بودش و شروع به خردن کرد دلشاد و نجماهم داشتن غذادرست میکردن اسد از خواب بلند شد همه به اسد سلام کردن ولی زویا محل نداد و از جاش بلند شد و رفت تا برای خودش قهوه بریزه اسدم روی صندلی ای که زویا نشسته بود نشست نجما و دلشادم جلوی اسد  و تمیز کردن چون زویا خیلی کثیفش کرده بود زویا اومد و دید اسد با پروئی نشسته و داره میخوره-اهم ببخشید اقاشیره ولی اینجا جای منه من اول نشستم-مهم نیست کی اول نشسته مهم اینه که اینجا جای منه-خوبه والا تو ادب سرت نمیشه من اول نشستم-اینجا صندلی منه-بله میدونم اصلا کل خونه مال تو هستش ولی من مهمونم اقا-زویا جان ولش کن عزیزم اونجا جای اسد هستش تو بیا جای من بشین ولی عمه اخه من زودتر اومدم-باشه دختر خوشگلم حالا بگیر بشین و صبحانتو بخور.زویا  با اخمالودی نشست و یواش گفت-حالا هرکی ندونه واقعا شیر جنگله واسه خودشم تخت داره پرو-چیزی گفتی؟-هان نه چیزی نگفتم گفتم عجب شیری داره این خونه ههه راستی عمه میخوام توی این موقیت یک شعر بگم من اون شیر ماده تنهاهستم که هیچ صندلی مخصوصی نداره من اون شیر ماده تنهایی هستم که هیچ صندلی مخصوصی نداره اونوقت اقا شیره ما برای خودش صندلی باکلاس داره متشکرم متشکرم.همه به نشانه تعجب به زویا نگاه کردن و اسد گفت-ببین لطف کن شعر نگو چون ابروی هرچی شاعره بردی واقعا از تو برج زهر مار بهترم اخماتو مثل کبک کشیدی بهم نشستی و هیچی نمیگی-چه علاقه ای داری منو توصیف کنی- چی علاقه ببین اقاشیره من اصلا هیچ علاقه ای به تو و کارات ندارم ولی یکی باید بهت بگه چه جور ادمی هستی-اگه بخواد کسی بگه اون اادم تو نیستی.-لابد یک احمق کوره-به نظرم تو بگی بهتره-خیلی بی ادبی دلشاد داد زد بچه ها کافیه اینقدر بحث نکنید سر میز به نون خدا بی احترامی میشه زویا با تکون دادن سرش گفت -اخه عمه جون این پسر شما به خدا اوف من سیر شدم-به سلامت شرت کم دلشاد با ناراحتی گفت -اسد پسرم-ولش کن عمه بی ادبه.زویا رفت سمت اتاقش از اون طرف برای نیکات جشن گرفتن و همه اومدن سلام هاسینا خوشومدی ببینم امران کوشش-سلام راضیه ههه امران  داره میاد والا چون ماشین نداشتیم اون مجبور شد ماشین دوستشو بگیره .- وای خدا اگه من حرف بزنم میگین خیلی حرف میزنم خب میگفتی رانندمون بیاد دنبالتون-اگه شما به عنوان خانواده شوهر مارو قبول داشتین بهمون ماشین میدادین-این چه حرفیه بابا جون اون که صد درصد بزار وسلت بینمون صورت بگیره روی تخم دوتا چشمم هاسینا جان.جشن برگزار شد و هدایا رو دادن بعد که مهمون ها رفتن دخترا و ایان و راضیه و شیرین داشتن کادو هارو نگاه میکردن-وای خواهر نیکات اینارو ببین عجب هدیه هایی هستن ولی چرا بیشترشون کرم هستش-اوا یادم رفت بگم هاسینا این نامه رو داد بدم بخونین نمیدونم چی نوشته-بده ببینم زن داداش توش نوشته این کرم ها همه سفید کنندست برای پوست نیکات تا یکم سفید چه وا زنداداش یعنی چی؟-چی خاله هاسینا چی نوشته مامان بده ببینم  باورم نمیشه زنیکه بی شخصیت چطور درمورد خواهر خوشگلم اینطوری گفته باورم نمیشه زن گستاخ-وای خدایا ایان اگه من حرف بزنم میگین زیاد حرف میزنه پسرم اون که قصد بدی نداشته فقط میخواسته لطف کنه ببین کرم هاشم گرونه-برای من پول مهم نیست دنیاروهم فدای یک تار موی خواهرم میکنم ولی نمیزارم یک انسان بی ادبی مثل هاسینا به خواهر توحین کنه-وا ایان چرا اینجوری میکنی پسرم اروم باش هاسینا منظور بدی نداشته به دلت نگیر ببین خواهرتم ناراحت شد ای بابا حالا بگذریم تو هم برو  لباس هارو از خشک شویی بگیر منم برم لباس نیکات رو اماده کنم. ایان رفت تا لباس هارو بگیره دختر هاهم رفتن توی اتاقشون و لباس هارو جابه جا کردن از اون طرف توی دانشگاه نیکات و نذهت و حمیرا یک شوء و چند تا مسابقه بود و دختر ها داشتن انتخاب میکردن توی کدوم شرکت کنن-بگو ببینم نیکات به نظرت توی شوی مد شرکت کنم خوبه یا توی برنامه اشپزی راستش حمیرا بستگی داره توی کدوم بهتر باشی والا تو فقط عاشق شاهرخ بودن رو بلدی-ساکت شو ببینم در مورد شاهرخ حرف بد نزن که میزنم میکشمت اون پرنس رویاهای منه.-مواظب باش همون پرنسم نزنه با اسبش لهت کنه هاهاها-مرز روی گل بخندی خب اون کتاب هارو بده تا من تمرین کنم ببینم میتونم روی سرم نگهشون دارم من به خاطر یکنفرم که شده باید این کارو انجام بدم-چیزی گفتی خواهر-هان نه زود باش بده من اون کتاب هارو بدو.بعدشم شروع به تمرین کردن از اون طرفم نجما داشت انتخاب مسابقه میکرد که زویا اومدش و بهش گفت-چیکار میکنی نجما-وای زویا تویی خواهش میکنم کمکم کن نمیدونم چیکار کنم  دوست دارم توی شوی مد شرکت کنم و نمیدونم چی بپوشم  و اینقدر م چاقم که نمیدونم وای-نگران نباش نجما اسم من زویا فرخی هستش سه سوته میکنمت باربی-ای بابا شوخی نکن ببین فردا مسابقه ها شروع میشه منم باید برم کالجم دیر میشه خدافظ-باشه مراقب باش خدافظ.وقتی نجما و اسد باهم رفتن کالج نجما چندتا پسر مزاحم نجما شدن و اسد با اونا کتک کاری کرد و با نجما برگشتن خونه زویا و دلشاد از برگشتنشون تعجب کردن-وای خدایا نجما چرا همچین میکنی چرا برگشتی وای اقای شیره تو چرا زخمی شدی-اسد پسرم نجما چی شده اخه- چندتا پسر مزاحم نجما شدن منم باهاشون دعوا کردم داداش من میرم توی اتاقم-باشه.نجما رفت و دلشادم رفت دنبالش زویا رفت برای اسد باند اورد و دستشو باند پیچی کرد و رفت داخل اشپزخونه اسد رفت پیش نجما تا بهش بگه- دیگه نمیزارم بری کالج-چی داداش نه خواهش میکنم داداش من باید  در بخونم این حق و ازم نگیر-ولی اون پسرا-قول میدم مواظب خودم باشم بعدشم اونا دیگه ازتو میترسن برای همینم بامن کاری ندارن لطفا داداش با من اینکارو نکن-فقط به یک شرط اونم اینه که مواظب باشی و هر اتفاقی افتاد به من بگی فهمیدی - چشم داداش خوب بخوابی راستی شام نمیخوری-نه نمیخورم شب بخیر-شب بخیر . فرداش نجما و زویا رفتن کالج  برای ثبت نام مسابقه شوی مد موقع ثبت نام حمیرا و نذهت و نیکات هم اومدن  از نیکات و نذهت اسماشونو پرسیدن و از نجما هم همینطور موقع پرسیدن فامیلشون  هرسه تایی شون باهم گفتن احمد خان بعد هر سه به هم نگاه کردن و نجما رفت به سمت سالن ولی موقع رفتن دوباره همون پسرها اومدن مزاحمش شدن  و دست به موها و دامنش میکشیدن- الهی بگردم امروز داداشت امروز نیست که نجاتت بده امروز تنهایی خانوم خوشگله کارمون باهات یکم طول میکشه. همینطور که داشتن نجمارا اذییت میکردن زویا اومد و یک مشت توی صورت یکی از پسرها زد و اونم افتاد نجما زود رفت کنار و زویا شروع به کتک زدن پسرهاکرد  همشون دویدن تافرار کنن زویا یک سنگ برداشت و به سمتشون پرتاب کرد اونا هم جاخالی دادن و سنگ به شیشه دفتر مدیر خورد اومدن و زویا رو دستگیر کردن و بردن اگاهی برای بازجویی و رسیدگی زویارو تا اومدن یکنفر که ضامن بشه انداختن زندان و نجما هم رفت پیشش-وای خدا زویا چرا اینطوری کردی حالا توی بد دردسری میوفتیم وای نه اونا تاحالا باید به داداشم زنگ زده باشن من میترسم زویا اگه اگه داداشم من و با این وضع موها و دامن کوتاه ببینه به خدا مثل گوجه از وسط قاچم میکنه وای خدایا نجما چرا همچین میکنی الکی و بیخودی نترس اون شیر وحشی  نمیخورتت-نه تو تاحالا عصبانیت داداشمو ندیدی به خدا ادم اون لحظه میگه مثل کبک سرمو بکنم توی برف و صورتشو نبینم به خدا اون لحظه ازرائیل میاد جلو چشمام من خیلی میترسم- باشه بابا فهمیدم داداشت اعصاب خرابه اون شیر وحشی خیلی دیوونست باشه ببین یک کاری بکن تو برو-چی نه اونوقت داداشم ترو مثل گورجه لهت میکنه- نگران نباش اون شیر گرسنه با من کاری نداره اصلا حقی نداره تو برو الان میادش برو خونه انگار نه انگار چیزی شده باشه عزیزم-ولی اخه- ای بابا برو دیگه افرین برو- باشه  مراقب باش خدافظ- خدافظ. بعد از چند دقیقه از رفتن نجما اسد اومد وزویارو از زندان اوردن بیرون و مدیر کالج هم اومد-خب خانوم فرخی چه توضیحی برای این رفتارتون دارید-بله-چرا همچین کاری کردین-اهان ببینید توی این موقعیت میخوام یک شعر بگم این پسرای پرو مثل مگس دور شیرینی جمع میشن این پسرای پرو مثل مگس دور شیرینی جمع میشن اگه زویا فرخی با مگس کشش وارد عمل نشه همه میمیرن متشکرم متشکرم- خانوم فرخی اینجا اگاهی نه خونه-وای خدایا اقا شیره چرا همچین میکنی مگه چی گفتم تمام حرفم اینه که پسرا نباید دخترا رو اذیت کنن-ولی تو چرا باسنگ میخواستی بزنینشون اگه به یکی شون میخورد و میمرد چی هان-برات مهم نیست مهمونتو اذییت کنن-این چه حرفیه ولی خب- کافیه اقا حالا از مدیر عذر بخواین و برید-من کاری بدی نکرد- اون معذرت میخواد-چی چرا از طرف من-بسیار خب اقا خدانگهدار-دارم حرف میزنم وای خدا.اسد زویارو کشوند وبرد سمت خونه وقتی رسیدن اسد کلی زویارو دعوا کرد- تو چته چرا مثل سگ پاچه مردمو میگیری- هی اقا شیره اولا من سگ نیستم دوما اونا میخواست چیزو اذییت کنن- چیزو؟-منو منو میخواستن اذییت کنن یعنی میگی نباید از خودم دفاع میکردم-میتونستی به انتظامات خبر بدی ولی تو ادب بلد نیستی نزاکت نداری که مثل وحشی ها به مردن نپری این کارهارو پدر و مادر ها یاد ادم میدن ولی تقصیر تو نیستش  خانوادت باید یادت میدادن-اسد پسرم کافیه این دختر بیچاره فقط میخواست از خودش دفاع کنه-مادر این دختر بیچاره نیست.زویا با گریه کردن رفت سمت اتاقش و اسد هم با مغروریت رفت سمت اتاقش  شب زویا زنگ زد به شوهرخواهرش-سلام شوهر خواهر ممنونم خوبم چی شده صدات گرفتست.زویا با بغض جواب داد-یکسری ادم وجود دارن که بدون دونستن گذشته دیگران به قضاوت کردن میپردازن شوهر خواهر فردا سالگرد مامانمه ولی حتی یک قبرم نداره که بره به دیدنش من چرا اینقدر باید بدبخت باشم که مادرم مزار نداره اخه چرا-عزیزم داشتن یا نداشتن مزار برای یک مرده مهم نیست مهم اینه که قلب تو بااونه هر جایی که هستی میتونی برای مادرت ارزو کنی وباهاش حرف بزنی چون مادر تو الان توی اسمون هاست-میدونم شوهر خواهر ببین عمه دلشاد اومد من قطع میکنم-مراقب خودت باش خدافظ-باشه خدافظ.دلشاد اومد و زویارو درحال گریه کردن دید رفت پیشش روی تخت نشست و گفت-زویا عزیزم چرا گریه میکنی چیزی هست که داره اذییت میکنه به من بگو با نگفتن اتفاقات بد زندگی و  نگه داشتنشو توی خودت بیشتر اذییت میشی عزیزم به من بگو وقتی یکجا اتیش گرفته تاپنجره هارو باز نکنی اون اتیش و دود از بین نمیره بزار وجودت از هرگونه سوزشی خالی بشه به عمت بگو-میدونی چیه عمه خیلی چیزا هست که همه دارن ولی یکنفر نداره مثلا کیفی یا کفشی ولی نداشتن پدر و مادر بدترین اتفاقات دنیاست اخه عمه پول و قدرت و زیبایی به چه درد ادم میخوره وقتی دوتا فرشته نداری که ازت محافظت کنه وقتی اونا نباشم ادم هایی مثل اسد احمد خان البته ببخشید پسرتون هست ولی به ادم بی احترامی میکن من نمیتونم ببینم یکنفر  داره به اون ها  بی ادبی میکنه-من از طرف اسد ازت عذر میخوام  ولی-میدونی چیه عمه نجما واسد خیلی خوشبختن که شمارو دارن بهترین مادر دنیا یک ادم مهمان نواز و مهربون اونا نمیدونن چه نعمت بزرگی دارن  عمه من نمیدونم چه کار بدی کردم که باید بی مادر باشم و اینکه یک پدر داشته باشم ولی نتونم ببینمش این خیلی برام دردناکه-فدات بشم گریه نکن .همینجو.ری که داشتن باهم گریه میکردن اسد اومد.زویا دستشو برد بالا تا اشکاشو پاک کنه  استین لباسش اومد پایین روی دست زویا یک سوختگی بزرگ بود  دلشاد و اسد باهم گفتن-این چیه-هان چی چیه اهان هیچی بابا  شب بخیر . زویا زود رفت زیر پتو و خوابید دلشاد دست اسدو گرفت و کشوندش بیرون-این چه رفتاریه-چی چه رفتاریه-من مگه به تو ادب یاد ندادم که با مهمون های اینجوری رفتار نکنی چرا به این دختر بیچاره گیر میدی-مادر اون بیچاره نیست بعدشم چیه  چغلی منو پیشت کرده-ببین اسد تا ازش عذر نخوای منم نمیبخشمت-ولی مادر-اخرین حرفم بود شب بخیر فردا  قبل از ناهار باید ازش عذر بخوای خدافظ-اخه مادر اه.اسد رفت توی اتاقش و خوابید فرداش زویا اومد بره حمام دید نجما توی حمومش هست-اهای نجما من کار دارم توی حموم مگه خودت حموم نداری-چی الان میام وایستا-چیکار میکنی چی منظورم هان هیچی دارم موهامو شونه میکنم.نجما داشت موهاشو قیچی میکرد چون به موهاش ادامس چسبیده بود زویا باخودش گفت-اقاشیره الان خونه نیست میرم از حموم اون استفاده میکنم هی نجما راحت باش من میرم یک جای دیگه.بعدش رفت توی حمام اسد و داشت لباساشو در میاورد که دید صدای سوت میاد سرشو برگردوند دید اسد توی وان خوابیده اومد برم پاش لیز خورد و افتاد توی وان زود خودشو از توی وان کشوند بیرون اسد اومد بلندبشه-ااااای اقاشیره چیکار میکنی تو لختی وایستا بهت حوله بدم .زویا همینجوری که چشماشو گرفته بود حوله رو داد به اسد و اسدم اونو دور کمرش بست و با بالا تنه لخت بلند شد-معلومه چته دختر دیوانه-هان چیزه اقای خان به خدا من نمیدونستم تو اینجایی فکر کردم رفتی شرکت-دختره دیوونه میفهمی چیکار میکنی-میدونم اینبار تقصیر من بود ولی تو چرا اینقدر بی ادبی که در حمومتو قفل نمیکنی اگه الان من لباسامو در میاوردم چی-بی ادب منظورت چیه-وای خدا عجب اندامی کدوم باشگاهی رفتی منظورم اینه خاک تو سرت درو قفل کن دیگه وای خدا بازو هارو ببین ای من رفتن .بعد با خنده از حموم خارج شد و اسد گفت-دختره احمق . وبه حموم کردنش ادامه داد نجما موهاشو خیلی کوتاه کرده بود برای همینم رفت پیش زویا تا ازش کمک بگیره وقتی زویا نجمارو دید جیغی زد و گفت-وای خدایا نجما چراهمچین میکنی موهات کجان-زویا زویا بهشون ادامس چسبیده بود موهامو مجبور شدم کوتاه کنم-ای نجما خدابگم چیکارت نکنه اه بزار وایستا من یک گلاه گیس دارم.ادامه پست بعدی


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خلاصه قسمت 1تا17(قسمت دوم)

سه شنبه 10 تیر 1393 01:42 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
. داخل مسجد یک صحن کوچیکی بود که توش پراز گلبرگ های صورتی بود طرف چپ برای زن ها و طرف راست برای مرد ها زویا رفت نشست و شروع به گریه کردن کرد روی صورتش اشک ها یکی یکی میرختن مثل بارون پاییز هم غم انگیز هم زیبا اسد رو به روی زویا نشست ودر حال نگاه به دوروور بود چشماش روی هوا میچرخیدن که نگاش به صورت زویا گره خورد همون موقع باد شال زویارو ریخت و داخل صحن گل ریختن اسد وقتی اشک های زویارو دید مثل کسی که ببینه عزیزش گریه میکنه گریه کرد همون موقع ایان اومد  به زویا خیره شده بود زویا فهمید ایان داره نگاش میکنه برای همینم زود شالشو سرش کرد و  رفت ایانم  رفت دنبالش اسد سرشو اورد بالا ودید اون پری خوشگل نیست رفت که بره دنبالش ولی بیخیال شد و رفت تا شمع روشن کنه ایانم دنبال زویا میدویید زویا رفت توی یکی از کوچه ها که صدای رفیق های اکرم رو شنید که میگفتن-اون دختره کوشش باید زود پیداش کنیم بدو ببین اونجا نیست-نه داداش نیست کجارفته این موش کوچولو به خدا داداش کرم میکشتش اگه پیداش کنیم. زویا رفت سمت دیوار های سمت محراب که دیدی چند نفرم از جلوش دارن میان اومد بره شالش افتاد برگشت که برش داره و دید اونا نزدیکن ورفت از اون طرف ایان اومد و شالشو دید وبرداشت داشت توی پارک دنبالش میگشت که اسد زنگ زد و گفت کجایی؟-راستش داداش یک کار مهم داشتم-واقعا کار مهمت چیه بگو ببینم اخه تو اصلا کار داری بچه جون توکه همش پی دخترا میگردی من که میدونم رفتی دنبال اون دختره راستش داداش این دختره شکل حوری بودش اصلا به عمرم خوشگل مث این ندیده بودم به خدا حالا صبر کن ببینم کجاست انشاالله دوست دختر داداشت میشه خدافظ -هی اون پسرو داشته باشین شال زویا مثل همون بودش اهای بچه اینو از کجااوردی-چیرو از کجااوردم-همین شالی که دستته مال اون دخترس درسته-اوهوک از الان همه واسش صف کشیدن من چمیدونم کدوم گوریه بعدشم به شماچه کجاست همون موقع یکی از مردها یک مشت به ایان زد از پشت چهار نفر ایانو گرفتن  و یکی از جلوبهش چاقو زد از اون طرف اسد داشت برمیگشت خونه و زویا هم به طرف خونه دلشاد میرفت که از جلوش یک ماشین با سرعت رد شد از کنارش رد شد زویا اومد که ماشین بهش نخوره و بهش خورد و چند دور دور خودش چرخید همون لحظه چرخش اسد از توی ماشین صورت نگران زویارو شناخت هنوز اشکاش روی صورتش بودن ماشین وایستاد زویا با تمام وسایل هاش روی زمین اوفتاد  وقتی بلند شد و داشت خودشو جمع میکرد نگاه به دستش کرد که خونی شده بودش اسد از ماشین پیاده شد صورت همون صورت بود همون پری خوشگله ای که توی محراب گریه میکرد همون بودش-حالت خوبه؟-اره.  زویا از روی زمین بلند شد اسدم داشت لوازمشو جمع میکرد که زویا با لحن تند گفت-ناامیدت کردم-چی؟-خیلی سعی کردی اذییتم کنی ولی من جون سالم بدر بردم وقتی بلد نیستی رانندگی کنی چرا پشت رول میشینی-وقتی بلد نیستی تو جاده راه بری چرا تو خونت نمیشینی وقتی نمیتونی حرف بزنی چرا ساکت نمیشی-توی عمرم هیچ کس بامن اینجوری حرف نزده بود-بله برای همینم هست که پرو شدی اقا  مگه کوری نمیبینی دارم راه میرم چرا ولی  برق لباست زیاد بود نتونتم ببینم-وای خدایا چرا همچین میکنی به خدا وضعم توی نیویورک بهتر بود اینجا همش به دختر ها گیر میدن اوف  اینجارو نگاه کن همه لوازم هام ریخته اینجا همش به دخترا بد نگاه میکنن-اگه دخترا مث ادم لباس بپوشن معلومه کسی نگاشون نمیکنه وقتی کلی ارایش کنن معلومه همه نگاشون میکنن واقعا پس بزار این اسپری فلفلرو که برای محافظت از خودم هست رو توی چشای تو و اون مرد های پرو خالی کنم چرا شماها میخواین دخترهارو محدود کنین هان؟-چیزی که تو بهش میگی محدودیت ما بهش میگیم نزاکت ارایش و لباس ها فرهنگ کشور های غربی هستش ولی تو این چیزهارو نمیفهمی در هر صورت نمیخوام توی روز عروسیت ناراحتت کنم.- قرار نیست عروسی کنم. بعدش اسد یک نگاه به معنای تعجب به زویا کرد.- هان چیه ببین این نگاه انتقادی تو بزار کنار چرا شماها هی مارو قضاوت میکنین ای بابا.-من دیگه کاری باهات ندارم ولی برا عذر خواهی بیا این اب رو بخور. زویا یک نگاه مهربانانه با اسد انداخت- چیزه فکر من چیزه ممنونم.-چیه فکر کردی من خیلی ادم بدی هستم ولی خب اینطور نیست من نمیخواستم اذییتت کنم ولی توهم باید جلوتو ببیبنی-وای خدایا تو چرا همچین میکنی اصلا میدونی نمیشه باتو حرف زد فکر کنم برگردم نیویورک راحتر هستم-پس اگه اینجوریه چرا اومدی اینجا-وای خدا تو چته مگه تو پلیس عبود و مروری به توچه من چرا اومدم نگرانم نباش میرم-به من و این کشور لطف میکنی.-بعدش جفتشون صورتشونو از هم برگردوندند و هر کدوم به یک سمت رفتن.از اون طرف ایان زنگ زد به اسد و گفت برای نجاتش بیاد و زویا هم برای برگشت به اپاراتمان داشت برمی گشت چون دلشاد رفته بود روستا. اسد رفت جای ایان و وقتی دید ایان روی زمین افتاده اعصبانی شد رفت و یک مشت به اون مردی که به ایان چاقو زده بود زد ایان به زور بلند شد و به اسد کمک کرد جفتشون هم خوردن هم زدن زویا از راه رسید دید همه اون مردهای اکرم روی زمین پهن شدن و ایان و اسدم دارن  می افتن زویا اومد بره کمکشون ولی دید مرد های اکرم دارن پا میشن و زود فرار کرد ایان اون صحنه رو دید که زویا ولشون کرد و ازش خیلی اعصبانی شد ایان  زنگ زد به رشید خان و با صدای ضعیفش گفت- بابا بابا سلام بابا کمک-الو ایان الو تو کجایی ایااااااااااااااان.بعدش گوشیرو قطع کرد رشید خان از روی سیگنال تلفن جای ایان رو پیدا کرد ایان و اسد روی زمین چاقو خورده افتاده بودن و اون مرد ها هم فرار کردن رشید زنگ زد به انبولانس و انبولانس اومد و اون هارو برد به بیمارستان چند ساعتی همه منتظر بودن اسد بهوش اومد رشید رفت بالای سرش.-پسرم حالت خوبه.اسد هیچی نگفت و صورتشو کرد اونطرف-نگران نباش زخمات به زودی خوب میشن.اسد بضش گرفت و روبه رشید کرد و گفت- درسته این زخما خیلی بزرگن ولی به اندازه زخمی که تو به من و مادرم زدی نیستش این زخم ها خوب میشه ولی زخم قلبم خوب نمیشه .رشید سرشو انداخت پایین و رفت پیش ایان بعد از دوروز ایان و اسد مرخص شدن  اسد رفت خونه  و ایان و رشید وشیرینم رفتن خونشون وقتی اسد توی راه داشت با تلفن حرف میزد به زویا به طور ناخواسته برخورد کرد و به زویا خورد زویا هم داشت بستنی می خورد که بستنیش افتاد زویا برگشت به اسد نگاه کرد اسدم عینکشو برداشت و جفتشون همرو شناختن زویا شلوار لی تنگ و لباس ببری تنش بود.- وای خدایا چرا همچین میکنی یک چشم پزشکی برو به خدا لازم داریم ببین بستی مو انداختی به زور توی صف ایستادم و گرفتمش-واقعا تو کوری که جلوتو نمیبینی اگه میخوای بستنی بخوری بشین یکجا بخور-وای ببخشید از شمااجازه نگرفتم چه جوری بستنیمو بخورم تو. چقدر پروئی خوبه اگه منم مثل این بچه ها سرم توی پستونکم باشه معلومه به در و دیوار میخورم-خوبه خودتم میدونی در و دیواری-منظورم منظورم خودم نبود واقعا پس حرفی که به نفعت نیست خواهشا نزن حالا هم از جلو چشمام خفه شو-میبینم پدر مادرت بهت ادب یاد ندادن .زویا از این حرف اسد خیلی ناراحت شد و توی چشماش اشک جمع شد اسد ازحرفش پشیمون نبود وادامه داد-اگه ادب یاد داشتی اینطوری نمیکردی ولی متاسفانه نداری چیزی رو که پدر و مادر ادم یاد میدن رو به تو یاد ندادن.زویا هیچی نگفت و رفت اسدم بدون هیچ پشیمونی از حرفاش رفت.ادامه پست بعدی


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 تیر 1393 01:43 ق.ظ

خلاصه قسمت 1 تا 17

سه شنبه 10 تیر 1393 01:41 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡

خداوندا مارا چنان ازمایش کن که توانش را داشته باشیم وبرایمان سرنوشتی مقدر کن که بتوانیم قبول

کنیم خدایا به زویا کمک کن تا بتونه راه و سرنوشتشو پیدا بکنه.

زویا توی محراب درحال خوندن نماز بود لباس قرمز رنگی تنش و شمع های درخشان دورش جمع

بودن سرنماز دعایی که کرد این بود خدایا کمکم کن حتی تو روز عروسیم سردرگمم از یکطرف

هدفی که از نیویورک به بهوپال اومدم واز طرف دیگه خواهر و شوهر خواهرم که منو مثل

دخترشون بزرگ کردن خواهرم ازدواج با پسری را برام ترتیب داده که حتی ندیدمش خدایا خدایا

خدایا تو میدونی که این ازدواج برای من یک تعهد برای تمام عمرم هستش ولی دلم میگه یک چیزی

اشتباهه خدایا کمکم کن فقط تو میتونی کمکم کنی  خدایا هرچی که اراده ی تو باشه قبولش میکنم

قبولش میکنم قبول میکنم . بعدم دستای حنا شدشو روی صورتی که پر از قطره های اشک بود

کشید.عصر بود زویا از مسجد رفت خونه و لباس های عروسیشو پوشید و روی تخت نشست تق تق-

بیا تو-ببین خواهر زویا ببین برات چی اوردم وای خدا امروز نه امروز نه دیگه زویا باز دوباره

شلوار جین پوشیدی خیلی خب الان میام . زویا دست خواهرشو گرفت وگفت- خواهر نرو- میدونم

زویا هر دختری قبل از ازدواجش استراب داره ولی این پسره خیلی خوبیه-میدونم خواهر اگه تو

انتخابش کردی حتما خوبه اما خواهر ایا اون مرد واسه من مناسبه. اشک توی چشمای زویا حلقه زد

نگرانی توی صورت خواهرش جمع شده بود نمیدونست چیکار باید بکنه از طرف دیگر خونه ی رشید

احمدخان هستش.    امروز همه خوشحالن چون برای نیکات دختر رشید خان میخواد خاستگار بیاد-وای

خدا مردم از خنده میدونی چیه حمیرا مادر میگفت نیکات اینا میخوان امشب نامزد کنن خیلی هیجان

دارم موندم لباس چی بپوشم اخه میدونی پسره هم خوشگله هم خوش اندام هم پولدار اگه اینطوری

هستش چرا اومده خاستگاری نیکات مگه چیزی درمورد گذشتش نمیدونه مگه نمیدونه نامزد قبلیش به

خاطر رنگ سیاه پوستش ولش کرده هوم؟-چرا مزخرف میگی نیکات خودش نخواست با اون پسره

دختر باز باشه حالا هم تو یک جوری میگی.-اروم باش حمیرا بله درسته چرا حسودی میکنی به

خاطر حرفات باید از حمیرا عذر بخوای.-ام باشه معذرت میخوام.- حالا شد  ببینم نذهت نظرت

راجب رنگ پوست بعضی ها چیه خیلی سیاه نه ههههه.-چرا اینجوری میکنین مگه رنگ پوستم چشه وای خدایا اینا چقدر حرف میزنن اهای دخترا اگه من صحبت کنم میگین خاله راضیه زیاد حرف میزنه مثل گربه های وحشی فریاد میزنین.-اخه مادر من ما اگه مثل گربه های وحشی داد نزنیم شاهرخ خان چه جوری میخواد مارو دوست داشته باشه هوم؟-وای خدا این دخترای نسل جدید چرا اینجوری هستن-هههههه وای حمیرا مثلا مادرته ها-مامان بابا زنگ زد گفت کار تدارکات را شما انجام بدین هههه.-اینکه چیز جدیدی نیست اگه من حرف بزنم میگین  زیاد حرف میزنم من باعث این خاستگاری شدم از دیروز غروب تاحالا من میدونستم و.-ببینم زندایی اگه شما میدونستین چرا از اولش به ما نگفتین هان؟-واقعا اینجوریه اگه از دیشب غروب بهتون میگفتم از همون موقع شروع به وحشی بازی میکردین ای بابا-وای مامان اون وقت شاهرخ از دیشب مارو دوست داشت.راضیه محکم زد پشت حمیرا و گفت-وای از دست توخجالت نمیکشی ببینید دخترا خوب  به من گوش کنید این کار توی روز خوب نیست ولی شبا وای خدایا من درست نیست شبا درمورد پسرا شوخی کنید همش بی فایدست اهای کجا دارین میرن هی باشماهام.همه برگشتن به راضیه نگاه کردن و حمیرا اومد دستشو گذاشت روی شونه راضیه و گفت-مامان ما بعدا به سرزنشات گوش میدیم الان کلی کار برای انجام دادن داریم خب.از پشت ستون های امارات احمد خان زن خوش صدایی با موهای بلند فر و صورتی تپل و لباس سفید و کفش های بلند اومد بیرون و درحالی که داشت با تلفن حرف میزد به موهاش ور میرفت-از نگرانیم نپرس رشید نگرانم دیگه شورشو در اوردی اه خیلی ام اعصبانی ام صبر کن ببینم چی شده خیلی خوبه همتون تیپ زدین کاش یکنفرتونم زحمت اماده کردن نیکات رو به خودش میداد دختری که خانواده پسر میان ببین . راضیه با علامت دست و چروک کردن صورتش به نذهت فهموند که بره-باشه مامان شیرین من میرم.-چه خوب من نباشم از پس هیچی بر نمیان  رشید فکر کنم یادت رفته امروز خانواده پسره میان که دختدمونو ببینن میای خونه یا فقط شرکت برات مهمه.مرد خوش لهن و مهربون و کم حرفی که داشت با شیرین حرف میزد رشید احمد خان بزرگترین تاجر هند بود.- شیرین اونا امشب میان عزیزمن هنوز که نرسیدن رسیدن یکم توی شرکت کار دارم تموم شد میام.- باشه پس زود بیا. از اون طرفمم نیکات دختر خوش قلب و مهربون و خوشگل ولی بارنگ پوست سیاهش که زیبایی هاشو پوشیده بود درحال انتخاب لباس بود ولی لباس مورد نظرشو نمیتونست پیدا بکنه-خواهر نیکات چی شده ؟-نمیدونم چی بپوشم نمیخوام این دفعه چیزی کم باشه دلم میخواد خیلی خوب بنظر بیام دوست دارم شماها  کمکم کنید.بعدش حمیرا بغلش کرد و گفت- مردم راست میگن دخترای خوشگا عقل ندارن تو هم دوست داشتنی به نظر میایی هم خوب حرف میزنی.- میدونم حمیرا جان چقدر دوست داشتنی به نظر میرسم با این رنگ پوست.- نیکات عزیزم عزیزم چی شده باز هان؟تو دختر حرف گوش کنی هستی نه زن داداش توهم یک چیزی بگو ببین با ودش چیکار کرده مگه چی شده اخه دخترم .-نیکات عزیزم چرا باخودت اینجوری میکنی ببین  مامان شیرینو با خاله راضیت ناراحت کردی هوم؟خاستگاری که این همه دلهوره نداره به خدا قسم اون اتفاق هیچوقت تکرار نمیشه توهمه ی حسن های لازم را داری عزیزم اشکاتو پاک کن دخترم الان داماد میاد همه چیزو به بهترین نفع انجام میده اخه تو یک نگاهی به خودت بنداز به خدا قسم همچین عروس خوبی رو توی رویاهاشونم نمیتونن ببینن  عزیزم اخه من چه جوری بگم به شماها عمه خانوم همیشه میگه.- وای مامان داستانای عمه خانوم رو فراموش کن کلی کار واسه انجام دادن داریم بدو نیکات بدو بریم بدو دیگه بیا.بعدم حمیرا و نیکات و نذهت از اتاق خارج شدن شیرینم نشست روی صندلی و اهی کشید-ای بابا شیرین جان میدونم ولی اخه هرکی که دختر شوهر میده دیگه نباید خودشو بکشه تو و دخترت انگار دارین واسه مجلس ختم اماده میشین عزیزمن ای بابا- میدونم زن داداش اگه چیزی بفهمن چی من میترسم نگران نباش شیرین جان اونا هیچ کاری به گذشته ندارن جریان رشید را هم هیچوقت نمیفهمن به خدا قسم این عروسی به شادی و خوشی سر میگیره  خودت که عروس ما شدی یادت میاد برای نیکاتم باید بهترین کارهارو بکنیم .-ههههههه به امید خدا ههههه. دخترا نیکاتو بردن توی سالن خونه و چشماشو گرفتن تا وسط ها بردن و چشاشو باز کردن.-وای خدا حمیرا این لباس خیلی نازه ممنونم ممنونم وای خدا رنگ صورتی و زرد این ها طلا هستن روش وای خدا مثل لباس پرنسس هاست  اما کی این لباس به این قشنگی رو خریده؟-اهم اهم من برادر جذاب و خوش قیافت ایان فهمیدی. یک پسر شاد و بانمک از روی هفتادو سه پله با دچرخه کوچیکش سر خورد اومد پایین و جلوی دخترا تیرکاف کشید از روی سکو با دچرخش پرید و مثل زورو از روی دچرخش بلند شد نگاه ها همه به پسر موفرفری دندون کچ قد بلند خوش تیپ افتاد-اون فقط دوچرخشو از فروشگاه اورده ا ما سلیقه من نبود .ایان از بغل حمیرا رد شدو و با شونش بهش زد.-داداش.-اون بهم گفت داداش تو میتونی بهم بگی عزیزم.عزیزم وای منظورم پام بودش عقل کل.ایان رفت روی میزو گفت-سکوت همه ی راز هاتونو برملا میکنه ولی انگار پاهای تو حمیرا جان زبون دارن هی دی جی بزن اهنگ شاهرخ خان رو میخوام براتون اکشن برقصم دست بزن بریم. کلی رقصیدن رقص دسته جمعی همه دختر ها پشت ایان  جمع شدن  و ایانم جلو میرقصید از روی سقف اویزون شدن و کلی رقصیدن چند ساعت بعد همه دخترها اومدن و داشتن روی میز چیزی میزاشتن برای ناهار-ببین دختر جون اینو بگم از الان عکست رفت توی شناسنامم به خدا حالا بگو هستی بامن.- نمیدونم ایان باید درمورد فک کنم از تو بهترم هست اخه.- ببین با این قیافت زرافه ام باهات نمیاد زشت.دختره محکم برگشت زد توی صورت ایان و رفت.-اهم جدیدا میبینم خیلی بیکلاس شدی ایان احمد خان.- عزیزم حمیرا تواینجایی چقدر خوبه میدونی این دخترا هرچقدرم خوب نباشن به خوبی تو نیست ببین نگاه کن عکست توی کیف پولمه به خدا ببین ای وای نه این نبود اینکه مریم وایستا وای این لارای اخ همینجاست به خدا وایستا- برو بابا یکی دیگرو سیاه کن دیوونه. عصر بود وقت عقد زویا بودش روی تختش نشسته بود و فقط فکر میکرد پایین شوهر و شوهر خواهرش درحال احوال پرسی با مهمان ها بودن-زویا امدست یک دقیقه ی دیگه میاد پایین  انور تو شوهر خواهر زویا هستی یکم لبخند بزن لطفا.- زینت من تو ی این فکرم که چیز هایی که داره اتقاف میوفته درسته؟-چی؟- ازدواج زویا میدونی که اون برای ازدواج اماده نیست  ولی تو از نظر عاطفی تحدیدش کردی بر خلاف خواستش ازدواجشو ترتیب دادی-انور این کاریه که همه دختر ها میکنن ولی بعد از عروسی همه چیز خوب میشه این موضوع برای زویا ماهم درسته- اما زویای ما توی نیویورک بزرگ شده نه توی هند با این رسم و رسومات اشنا نیست چه جوری میخواد به سبک هندی ها و رسم هاشون زندگی داشته باشه اونم با یک مرد و خانواده هندیش انور نگران نباش ما خانوادشیم بدشو که نمیخوایم نگران نباش من میرم زویا رو بیارم عاقد اومد تو هم نگران نباش زویا امروز حتما ازدواج میکنه.- زینت وایستا ای بابا رفت خدایا نمیدونم چرا حس خوبی ندارم  میترسم یک اتفاقی بیوفته چرا اینجوریه ای بابا ولش کن خوشومدید بفرمائید. بعد از چند دقیقه از روی پله های تزئین شده با چراغ دختر زیبایی با چشم های درشت و لب های متنسابش و اندام زیباش با لباس حریر قرمز پایین میاد و سر سفره میشینه  و خواهرش کنارش میشینهو بقیه خانواده های زن هم پشتش  صندلی کنار مرد ها دور داماد ما اکرم گرد نشستن و دوستای اکرم و خوداکرم باهم درمورد زویا حرف میزنن-میگم داداش دختره خوشگلیه تاحالا دیده بودیش میم یک چیزی به انگلیسی بگو بهش بدو دیگه-   hi im akram you so nice دیدی گفتم دیگه به نظرت فهمید ههه. عاقد اومد و شروع به خوندن عقد کرد-بسم الله الرحمن الرحیم زویا دختر ازک فرخ علی ایا ازدواجتو با اکرم فرزند اصلم را با مهریه ی پانصد سکه طلا و یک شاخه گل میپذیرید؟چند دقیقه سکوت زویا نگرانی رو  توی چشم زینت جمع کرده بود عاقد دوباره پرسید بازم سکوت بود این بار انورم نگران شد عاقد دوباره عقد رو خوندو پرسید-ایا وکیلم- زویا با من من کردنش شالشو از روی صورتش داد کنار و گفت قبول نمیکنم این ازدواج را قبول نمیکنم .همه حیرت زده بودن توی چشمای خواهرو شوهر خواهرش اشک جمع شد زویا دامنشو  توی دستش گرفت و به سمت اتاقش دوید.روی تختش نشسته بود و گریه میکرد صدای در اومد زویا ترسید و رفت عقب زویا درو باز کن منم انور لطفا زویا درو باز کن عزیزم-شوهر خواهر من معذرت میخوام نمیخواستم عروسی بهم بخوره نمیخواستم  تو و خواهر اذییت بشین نمیخواستم کسی دلخور بشه ولی من نمیخواستم ازدواج کن شوهر خواهر منو ببخش خانواده ی اکرم حتما منو میکشن راستی زینتم خیلی اعصبانی میشه نمیدونم چیکار کنم.انور با صدای غمگینش بهش گفت-فرار کن از اینجا برو من برات خونه ی یکی از اشناهامونو جور میکنم تو باید فرار کنی از اینجا برو دختر.- اما شوهر خواهر من میترسم پیش کی برم اخه-برو پیش یکی از دوستامون اسمش دلشاد هستش خونشون نزدیکی محله افابول هستش برو از پنجره برو دو.پایین زینت درحال اروم کردن خانواده اکرم بودش-این دختر گستاخ مارو مسخره کرده فکر میکنه کیه با ما اینجوری کرده خب ای بابا دختره گستاخ اکرم یک چیزی بگو ببین مادرتو چه جوری جلو مردم خار کردن یک چیزی بگو لعنتی-اروم باشید مادر جان به خدا خواهرم قصد بدی نداشت اون امروز ازدواج میکنه من الان میارمش.نزهت رفت بالا و دید انور نشسته روی زمین و گریه میکنه-چی شده زویا کجاست جواب بده لطفا اون فرار کرد  بهت گفتم زورش نکن همش به خاطر تو بودش اخه چی بگم بهت دختر-کجا رفتش زویام کجاست-رفته پیش دلشاد.توی پارک نزدیکی محراب یک گروه از افراد کور و معلول در حال گدایی بودن دست یکیشون یک لیوان بود توی لیوان چندتا سکه بود چندتا از پسر ها اومدن که رد بشن دستشونو زدن به لیوان و همه سکه ها ریخت پسر کور بیچاره دستشو روی خاک ها میزد و دنبال سکه هاش میگشت یدفعه یکنفر دستشو گرفت و روی سکه هاش گذاشت بلندش کرد گیتارشو در اورد و براشون خوند یک مرد مهربون خوشتیب خوش هیکل چمهای ریز و لبای بزرگ و پیشونی بلند اسم سوپرمن قصه ما اسدبود گروه معلولین را به مسجد راهنمایی کرد بعدش رفت پیش ایان.-میگم داداش یک وقت از مهربونی دست نکشی به خدا گناه کردی-ای بابا چی میگی تو ایان-میگم داداش هی این دخترا رو نگاه کن جون شماره بدم.اسد زد پشت سرایان و ایان گفت-اخ داداش جان چرا خب میزنی اوف بابا یک گوشه چشمی نشون بده ببین دخترا واسه هم یک بازوت میمیرن دیگه ببین واسه خودت از وسط قاچ میخورن به خدا نخند داداش چرا از دخترا فراری؟-فراری؟نه ایان یک سری مسائل هست که تو نمیدونی تو الان بچه ای 19سال بیشتر نداری راحت میتونی دختر بازی کنی ولی من نمیتونم یعنی از این کارا خوشم نمیاد ای بابا بفهم دیگه-اهان داداش میدونی میخواستم بگم وااااای رنگ قرمز عاشق رنگ قرمزم وای خدا جونم چه دختر بور نازی بیا خانمی ای وای چیزه داداش داشتم میگفتم  من احساس میکنم یکی میاد توی زندگیمون و بین من و تو قرار میگیره به خداراست میگم. همون موقع زویا که از عروسی فرار کرده بود از پشت بین این دوتا وایستاد و دنبال ورودی مسجد میگشت اسد به ایان گفت بریم داخل چشم چرون؟-خب بریم داداش.ادامه پست بعدی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 تیر 1393 01:41 ق.ظ

ای دم وای

دوشنبه 9 تیر 1393 10:16 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خلاصه قسمت ١١٩

دوشنبه 9 تیر 1393 08:49 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡
دلشاد داره میز رو میچینه كه زویا میگه عمه جون من كمكت می كنم ًو دلشاد هم می گه خیله خوب عمران میره و نجما می خواد یه چیزی به اسد بگه كه اسد رد میشه و باز بر میگرده و میگه چیه و نجما إشارته میكنه هیچی اسد دست به سینه وأمی سهت و نجما رو نگا می كنه. و نجما می گه راستش این اولین بار بود كه این همه وقت با عمران بودین و باهاش كلی حرف زدین می خواستم كه اسد حرفشو قطع می كنه و می گه می خواستی نظر منو دو مورد اون بدونی و نجما سرشو تكون میده اسد میگه گوجه خیلی زمان لازمه تا بتونی یه نفر رو بشناسی ولی تا اون جایی كه من شناختمش فكر می كنم كه اون پسر تحصیل كرده و خوش رفت أری باشه و نجما می گه اره داداش راستش اون خیلی سادس نمی تونه هیچیو پنهان كنه و زویا میره تو فكر و یادم میفته كه تلفون عمران تو زایشگاهه و اون گفته كه نمی دونه تلفونش چه جوری سر از اون جا در أورده و اسد میگه من برات دنبال همچین پسری می گشتم و نجما ذوق می كنه و اسد زویا رو نگاه می كنه و زویا تو فكره و اسد می گه موضوع چیه خانوم فرخی تو موافق نیستی و زویا اسدو نگاه می كنه و نجما هم نگران زویا رو می كنه و نجما می گه زویا و زویا شروع می كنه به خندیدن و می گه صورت گوجه رو نگا اقای خان هی من فقط می خواستم سر به سر گوجه بزارم عمران پسر خیلی خوبیه منم با اقای خان موافقم و نجما می گه از دست تو منو حسابی ترسوندی و اسد می گه من باید برم كار دارم و نجما و زویا همو بغل می كنن و زویا با خودش می گه من زیادی فكر می كنم این یه موضوع كوچیكه و صحنه میره رو هاسینا و می گه خدا به دور خواهر امروز جلو اسد احمد خان  زبونت بند اومده بود جالب بود هرچی اون می گفت قبول می كردی از این جا با یه لیست بلند بالا رفتی كه باید لوازم تو از دبی بگیری و دو تا ماشین بگیری پس چی شد باید بیخیال لوازم و ماشین شی چی شد از اسد ترسیدم و هاسینا می گه من از هیچ كس نمی ترسم اما پسر من عمران او نقدر دیوونه ی عشق نجماست كه اصلا به من گوش نمی ده پسره ی دیوونه  بعد خواهرش می گه تو اشتباه بزرگی كردی كه با این ازدواج موافقت كردی تو نمی تونی از اونا هیچی بگیری و هاسینا می گه تو كاملا درست می گی نیكهات سیاه بود اما خوانواده اونقد  طلا می دادن كه برق طلا هاشون سیاهن دخترشونو می گرفت و هاسینا می گه نمی خوام این وصلت بهم بخوره اونا پول دار ترین ادمای بهوپال أند نمی تونم بزارم راحت از دستم برن حالا ببین و صحنه میره رو نجما ، نجما داره از تو فیسبوك عكسای عمران رو می بینه كه زویا میاد تو اتاق و نجما نمی فهمه و زویا یهو می گه بوووووووووو. و نجما هول می شه و زویا می گه چیكار می كردی و نجما می گه هیچی وقت گذرونی و زویا می گه ااااا می خوام در وصف این موقعیت یه شعر بگم گوجه با خودش فكر می كنه كه زرنگ ترین دختر رو زمینه گوجه با خودش فكر می كنه كه درنگ ترین دختر رو زمینه گمون می كنه ندیدم یواشكی داره عكسای شوهرش ًو می بینه ممنونم ممنونم من همه چیو دیدم به منم نشون بده ببینم و نجما عكسارو نشوندش میده اولین عكسی كه زویا می بینه می كه اون شبیه دلقك هاست  بعدی دماغش یكم كج و كولست نه و نجما می گه نه و زویا می كه باشه بعدی و زویا وقتی عكسو می بینه میگه عجب اشغالی و میكه كامنت هاشو نشون بده ببینم و كامنتها این بود بگو ببینم چی میشه اگه تمام دنیا رازمونو بفهمین و زویا می گه چه مزخرف بعدی و نوشته بعدی نوشته بود من می دونم دروغ می گی زویا می گه بعدی و نوشته بعدی نوشته بود چی میشه اگه راز تو فاس كنم اگه سكوتهم بشكنه تو باید بهای سنگینی بپر داری و زویا میگه أینا چیه نجما كی می تونه أینا رو بفرسته و نجما می گه نمی دونم الان أكانتاشو چك می كنم و می گه یكی به اسم تی أینا رو نوشته و نجما می گه مطمعنا فقط یه اسپمه ولش كن و زویا می گه تو دوستات كسی نداری كه اسمش با تی شروع شه و نجما می گه نه و زویا میگه عجیبه و نجما می گه واش كن حتما یكی داره شوخی می كنه تو چرا انقدر جدی شدی تو واقعا فكر می كنی چیزی شده و زویا می گه من كلی گفتم  جدیدم لین چیزا خیلی زیاد شده من یه دوستی دارم باید بیای ببینی چه چیزایی واسم می فرسته ایییییی خیلی وحشتنا كن معذرت می خوام می خوام در مورد یه چیز مهم باهات صحبت كنم و نجما می گه بگو و زویا می گه در مورد اقای خان راستش می دونی داداش تو خیلی خیلی خجالتی هست 
ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 10:35 ب.ظ

فصل دوم انلاین

دوشنبه 9 تیر 1393 03:54 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
یکی از دوستان سایت را معرفی کرد ازش ممنونیم برای دیدن

فصل دوم روی عکس بکلیک وقسمت هارو لانلاین ببین





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 03:56 ب.ظ

جنیفر

دوشنبه 9 تیر 1393 11:44 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡
دلم براش سوخت گفتم چند تا عکس ازش بزارم


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 11:45 ق.ظ

باز هم خانوم خوشگله

دوشنبه 9 تیر 1393 11:42 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 11:43 ق.ظ

خوابی زیبا

دوشنبه 9 تیر 1393 11:41 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 11:42 ق.ظ

به این می گن فتوشاپ

دوشنبه 9 تیر 1393 11:39 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 11:41 ق.ظ

اصلا حسودیم نشد

دوشنبه 9 تیر 1393 11:35 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 11:39 ق.ظ

کلیپ رفتن اسد وزویا پیش معلم زبان اسد

پنجشنبه 5 تیر 1393 08:17 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
ارسال شده در: ♡کلیپ های عاشقانه♡ ،


برای دانلود بکلیک


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 08:20 ب.ظ

تبریک گفتن ایان به حمیرا

پنجشنبه 5 تیر 1393 08:11 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
ارسال شده در: ♡کلیپ های عاشقانه♡ ،
گوینده ایان خیلی دیوونست  یعنی من از خنده فرشای خونه را گاز میگرفتم




برای دانلود این ویدئو بکلیک



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 08:17 ب.ظ

عکس های متحرک صنم

پنجشنبه 5 تیر 1393 07:55 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡






دوستان یک عکس درمورد اسد و زویاست یعنی اسد جدیده

در مورد بچه دار شدن زویاست روم نمیشه بزارم به نظرتون بزارم؟

از من بدتون نمیاد چون خودم خیلی اعصابم از دست سوربهی خورد شد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 07:57 ب.ظ

عکس های ناز سوربهی

پنجشنبه 5 تیر 1393 07:48 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡























خب دیگه تموم شد ناز بودن درسته



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 07:52 ب.ظ

خلاصه قسمت های اینده

پنجشنبه 5 تیر 1393 07:19 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡
خب هاسینا جلوی همه رشید احمد خان رو تحقیر می كنه بعد از اون نیكات خودكشی می كنه اما نجات پیدا می كنه اما خیلی افسرده هستش بعد از اون عروسی نجما و اسد و ایان تویه یه روز هست و خاله هاسینا به اسد میگه بهش پول بده اما اسد نمی ده و می گه قبلا بهت خیلی دادم هاسینا هم كه می بینه از اسد خیری بهش نمی رسه میره پیش رشید احمد خان و می گه كه اشتباه كرده و پسر بزرگش  رو گفته كه از أمریكا بیاد اسم داداش فرهانی ایان به هاسینا می گه كه فكر نكنه نیكهات قبول كنه كه یهو نیكات میاد و می گه كه قبول می كنه و همه تعجب می كنن و بهش می گن كه مطمعنه و اونم می گه اره (به خاطر اینكه هیچكی دیگه نمی خواستش) جریان ازدواج زویا رو كه بهتون گفتم خیلی خلاصه الان می گم ایان و حمیرا روز عروسی شون می رن خرید كنن و أفراد سیدیكو می افتن دنبالشون زویا هم می خواد دست تنویر رو رو كنه كه تنویر چند تا ادم كش میندازه به جونش  و زویا فرار می كنه. و توی یه ساختمون كه داشتن عروسی هفت تا زوج رو برگزار می كردن می رن ( ایان و زویا )  و زویا لباس عروس ها رو می پوشه و ایان لباس داماد و عاقد ازشون  می پرسه قبول می كنن كه اونا به طور اتفاقی قبول می كنن. و زویا وقتی می فهمه اون أیانه نگران میشه و میگه امروز روز عروسیمون بود. ( عروسی اسد با زویا و عروسی حمیرا با ایان ) كه ایان میگه این الكی بوده و میرن خونه ایان لباساشو عوض می كنه و وقتی میاد پایین اون عاقدی رو می بینه كه زویا رو به عقدش در أورده بوده و عاقد می گه چند تا زن می گیری و می گه همه كار ها درست شده فقط تو و زویا باید أمضا كنید همه مهمون ها متعجب می شن و ایان خیلی نگران میشه و همه می گن پس عروس كو و ایان میره خونه اسد و بهش می گه اسد خیلی نااحت می شه اما ایان بهش می گه كه اگه زویا رو نده بهش نیكهات دوباره خود كشی می كنه و اسد زویا رو با دستای خودش می بره خونشون و ایان و زویا با هم ازدواج می كنن ایان به اسد قول می ده زویا رو زود بر گردونه و حمیرا و اسد خیلیییی نار أحت هستن هفت روز می گزره و اسد طاقت نمی یاره و می ره زویا رو میاره  و بعد توی حیاط فكر می كنم زویا راه میره كه پاش زخمی می شه و اسد پاشو می بنده و توی خونه سیدیكو هم دست حمیرا زخمی می شه و ایان اونو می بنده و بعد همدیگر رو بغل می كنن عكساشو گذاشتم از اون طرف نیكهات با فرهان ازدواج می كنه و هاسینا همش اونو اذیت می كنه فرهان هم اونو اذیت می كنه و یه روز فرهان نیكهات رو با بالشت خفه می كنه و  میندازه یه جا و بعد از چند روز نشون می ده نیكهات زندس و با دامت كوتاه وارد فیلم می شه تا انتقام بگیره . 
وای دستم شكست بچه ها برای اینكه خوب بفهمین خلاصه ازدواج ایان و زویا رو حتما بخونید نظر هم یا تون نره 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 07:45 ب.ظ

زن های کاران

پنجشنبه 5 تیر 1393 06:49 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
ارسال شده در: ♡مناسبت ها وتاریخ♡ ،


سوربهی هم داره اضافه میشه



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دانلود کلیپ

پنجشنبه 5 تیر 1393 06:31 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
ارسال شده در: ♡کلیپ های عاشقانه♡ ،
دانلود کلیپی که اسد و زویا همو بغل کردن کامل هستش




برای دانلود بکلیک



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 06:36 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 13 1 2 3 4 5 6 7 ...