وب من مال قبول میکنمه (2 )چون توش همه چیز از قبول میکنمه

❤welcome❤

سه شنبه 22 بهمن 1392 11:04 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡






سلام به وبلاگ قبول میکنم خوشومدید من فارنی هستم


مدیراین وب ناز بایدبگم این سریال عالیه بااینکه میدونم اخرش چی میشه ولی بازم میبینمش


خلاصه جونم براتون بگه این سریال محشره خیلی قشنگه من اسد و زویارو دوست دارم


راستی اینوهم بگم  که ایکن های سمت راست که چیزی نوشته مربوط به مطالب کلی هستش


منظورم این هست که اگه مثلا عکس صورتی روش نوشته کلیپ های عاشقانه تمام کلیپ های


عاشقانه وب را در یک صفحه براتون میاره و بقیه هم همینطور ویک چیزه دیگه اگه رعایت نکنید


به خدا قهر میکنم باهاتون اونم این هستش که لطفا فقط در پست ثابت یعنی همینجا


نظر بزارید لطفاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


ممنون miss farny

لوگوی وب بزارید توی وبتون تا منم بزارم




دوستان هرکس کد را خواست در قسمت نظرات بگه تا بدم بهش

راستی این ادرس بعدی هستش اگه خدایی نکرده وبم حذف شدش بیاین اینجا

qubol-hai1.mihanblog.com







دیدگاه ها : خوشومدی
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 تیر 1393 02:48 ق.ظ

خلاصه 1 تا 17 (قسمت سوم)

سه شنبه 10 تیر 1393 01:43 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
.فرداش زینت به زویا زنگ زد.- الو خواهر خوبی.-سلام خواهر خوبم تو چی-منم همینطور عزیزم دلشاد برگشته بهوپال میتونی بری خونشون-واقعا خیلی خوبه باشه حتما الان لوازممو برمیدارم و میرم خواهر از دستم اعصبانی-نه عزیزم این چه حرفیه معلومه که نه کار من بد بود انور گفت پایان خوبی نداره ازدواج تو با یک مرد هندی ولی گوش ندادم-ای بابا خواهر نازم ناراحت نباش من وقتی کارمو اینجا تموم کردم میرم فقط هم یک ماه وقت دارم که برم  ولی خوب حالا هرچی وقتی کار مو انجام دادم برمیگردن نیویورک باشه خب من دیگه برم خدافظ-خدافظ مواظب خودت باش-باشه خدافظ.بعدش قطع کردن و زویا لوازمشو برداشت و رفت به سمت خونه دلشاد  بعد از ظهر بود اسد توی سرکارش بود و زنگ زد به مامادرش-سلام مادر-سلام پسرم خوبی عزیزم کی میای-مادر امشب تا دیر وقت کار دارم شب ساعت های 1یا2 میام منتظرم نباشید-باشه پسرم امروز مهمون داریم کاش میشد بیای ولی حالا عیبی نداره-واقعا کیه؟-خواهر یکی از دوستامونه بسیار خب مواظب خودت باش از طرف من نجمارو هم ببوس-.باشه خدافظ پسرم.زویا باتاکسی رسید به خونه دلشاد رفت و زنگ زد درو یک زن مهربون با موهای قرمز تیره و چشم ها و لب های درشت و صورت زیبای پر از مهربونی باز کرد ولی زویا اولین چیزی که توی نگاه عمه دلشادش دید یک غم بزرگ بود اون  غم اینقدر بزرگ بود که تمام زیبایی های صورتشو پوشیده بود.-سلام عمه جون-سلام دختر نازم خوشومدی سلام من نجما هستم-سلام نجما وای خدا چه دختر خوشگلی ههه-ممنونم تو هم خوشگلی-خیلی خب نجما برو برای زویا یک چیزی حاظر کن خستگی راه از تنش در بیاد منم میرم یک زنگ به داداشت بزنم که مهمون اومده-باشه بیا زویا ببین اون اتاق اخریه مال تو هستش.دوتا اتاق روبه روی هم بودش ولی زویا نمیدونست توی کدومش بره رفت به اتاق سمت چپ و لباساشو در اورد و خوابید نجما هم براش توی اتاق سمت راستیه نوشیدنیشو گذاشت و رفت توی اتاقش ودلشادم رفت خوابید ساعت 1 شب بود اسد رفت خونه و درو باز کرد و دید همه چراغ ها خاموشه یواشکی رفت توی اتاقش  چراغو روشن نکرد و رفت و لباساشو در اورد و گذاشت سر جالباسی رفت یک دوش گرفت و مسواک زد و رفت تا بخوابه پتو شو به صورت خیلی منظم کنار زد و سرشو گذاشت و خوابید از اون طرفمم زویا روی تخت اسد خوابیده بودش و دستشو انداخت روی شونه اسد و اسد از خواب بلند شد دست زویارو گرفت و کشید و از روی تخت انداختش پایین  زویا یک جیغ بلند زد و همه ی خانواده را بلند کرد نجما و دلشاد رفتتن توی اتاق اسد .اسد برقو روشن کرد و دید یک دختر  روی زمین افتاده دستشو گذاشت روی شونش زویا صورتشو اورد روبه صورت اسد و جفتشون همرو شناختن زویا بلند شد و با جیغ جیغ کردن گفت-وای خدایا چرا همچین میکنی مگه تو بروسلی و منم حریفت که اینجوری دستمو کشیدی ببین دستم درد گرفت من یک دخترم نه یک مرد اقا-من فکر نمیکردم تو باشی یعنی اصلا بگو ببینم تو توی خونه ما توی اتاق من و توی تخت من چیکار میکنی تو توی خونه عمه ی من و اتاق من و تخت من چیکار میکنی-من اول پرسیدم بعدشم اینجا خونه ی منه بچه- چی اینجا خونه ی توئه ولی عمه ولی خب اینجا که اتاقه منه اقا چرا اینجا اومدی-باید بهت بگم اینجا اتاق من هستش کدن اتاق مهمون سمت راست هستش اره زویا جان تو اشتباهی اومدی توی اتاق پسرم-چی این پسرتونه وای خدا رحم کن-به منم باید رحم کنه- خیلی خب زویا پاشو برو تو ی اتاقت نجما بهش نشون بده بدو پسرم تو هم بگیر بخواب ببخشید-اخه مادر اون توی تخت من یک دختر اونم ای بابا-حالا که چیزی نشده عزیزم خودتو ناراحت نکن خدارو شکر اتفاق دیگه نیوفتاد-چی؟-هیچی بابا هیچی نگفتم شبت خوش خدافظ .دلشاد با عجله از اتاق اسد خارج شد زویاهم رفت توی اتاق خودش و خوابید شب یک کابوس دید که توی یک سالن بزرگی هستش و همه جا اتیش گرفته و زویا هم خیلی کوچیکه-مامان مامان کجایی بیا منو نجات بده مامان  من توی اتیش گیر افتادم مامان نجاتم بده لطفا مامااااااااااااااااااااااااااااان.بعدش با داد زدن از خواب پرید اسد و دلشاد و نجما اومدن توی اتاق زویا با هق هق کنان داشت گریه میکرد  دلشاد رفت پیشش و اب داد بهش و سرشو توی بغلش گرفت و به اسد و نجما و با علامت چشم گفت برین بیرون-عزیزم هیچی نیست هیش هیش هیچی نیست نترس من اینجام منو ببین عزیزم منو ببین من اینجام نترس خواب بد دیدی-خوبم عمه خوبم فقط یک خواب بد دیدم-عزیزم اگه چیزی هست به من بگو نزار ترسی که توی وجودت هست  از این بیشتر بزرگ بشه-نه عمه چیزی نیست فقط یک خواب بد بود فیلم ترسناک زیاد دیدم برای همینم هستش شما ناراحت نباشید ببخشید از اسد و نجما هم عذر بخواین من دیگه میخوابم بازم معذرت میخوام-این چه جرفیه در هر صورت چیزی خواستی من  بالا هستم.-باشه عمه جون شب بخیر-شب تو هم بخیر دختر نازم.صبح شدش زویا از خواب بلند شد رفت توی حال و دید روی میز یک عالمه خوراکی های خوشمزست روی صندلی ای نشست که جلوش همه چیز اماده و تمیز و مرتب بودش و شروع به خردن کرد دلشاد و نجماهم داشتن غذادرست میکردن اسد از خواب بلند شد همه به اسد سلام کردن ولی زویا محل نداد و از جاش بلند شد و رفت تا برای خودش قهوه بریزه اسدم روی صندلی ای که زویا نشسته بود نشست نجما و دلشادم جلوی اسد  و تمیز کردن چون زویا خیلی کثیفش کرده بود زویا اومد و دید اسد با پروئی نشسته و داره میخوره-اهم ببخشید اقاشیره ولی اینجا جای منه من اول نشستم-مهم نیست کی اول نشسته مهم اینه که اینجا جای منه-خوبه والا تو ادب سرت نمیشه من اول نشستم-اینجا صندلی منه-بله میدونم اصلا کل خونه مال تو هستش ولی من مهمونم اقا-زویا جان ولش کن عزیزم اونجا جای اسد هستش تو بیا جای من بشین ولی عمه اخه من زودتر اومدم-باشه دختر خوشگلم حالا بگیر بشین و صبحانتو بخور.زویا  با اخمالودی نشست و یواش گفت-حالا هرکی ندونه واقعا شیر جنگله واسه خودشم تخت داره پرو-چیزی گفتی؟-هان نه چیزی نگفتم گفتم عجب شیری داره این خونه ههه راستی عمه میخوام توی این موقیت یک شعر بگم من اون شیر ماده تنهاهستم که هیچ صندلی مخصوصی نداره من اون شیر ماده تنهایی هستم که هیچ صندلی مخصوصی نداره اونوقت اقا شیره ما برای خودش صندلی باکلاس داره متشکرم متشکرم.همه به نشانه تعجب به زویا نگاه کردن و اسد گفت-ببین لطف کن شعر نگو چون ابروی هرچی شاعره بردی واقعا از تو برج زهر مار بهترم اخماتو مثل کبک کشیدی بهم نشستی و هیچی نمیگی-چه علاقه ای داری منو توصیف کنی- چی علاقه ببین اقاشیره من اصلا هیچ علاقه ای به تو و کارات ندارم ولی یکی باید بهت بگه چه جور ادمی هستی-اگه بخواد کسی بگه اون اادم تو نیستی.-لابد یک احمق کوره-به نظرم تو بگی بهتره-خیلی بی ادبی دلشاد داد زد بچه ها کافیه اینقدر بحث نکنید سر میز به نون خدا بی احترامی میشه زویا با تکون دادن سرش گفت -اخه عمه جون این پسر شما به خدا اوف من سیر شدم-به سلامت شرت کم دلشاد با ناراحتی گفت -اسد پسرم-ولش کن عمه بی ادبه.زویا رفت سمت اتاقش از اون طرف برای نیکات جشن گرفتن و همه اومدن سلام هاسینا خوشومدی ببینم امران کوشش-سلام راضیه ههه امران  داره میاد والا چون ماشین نداشتیم اون مجبور شد ماشین دوستشو بگیره .- وای خدا اگه من حرف بزنم میگین خیلی حرف میزنم خب میگفتی رانندمون بیاد دنبالتون-اگه شما به عنوان خانواده شوهر مارو قبول داشتین بهمون ماشین میدادین-این چه حرفیه بابا جون اون که صد درصد بزار وسلت بینمون صورت بگیره روی تخم دوتا چشمم هاسینا جان.جشن برگزار شد و هدایا رو دادن بعد که مهمون ها رفتن دخترا و ایان و راضیه و شیرین داشتن کادو هارو نگاه میکردن-وای خواهر نیکات اینارو ببین عجب هدیه هایی هستن ولی چرا بیشترشون کرم هستش-اوا یادم رفت بگم هاسینا این نامه رو داد بدم بخونین نمیدونم چی نوشته-بده ببینم زن داداش توش نوشته این کرم ها همه سفید کنندست برای پوست نیکات تا یکم سفید چه وا زنداداش یعنی چی؟-چی خاله هاسینا چی نوشته مامان بده ببینم  باورم نمیشه زنیکه بی شخصیت چطور درمورد خواهر خوشگلم اینطوری گفته باورم نمیشه زن گستاخ-وای خدایا ایان اگه من حرف بزنم میگین زیاد حرف میزنه پسرم اون که قصد بدی نداشته فقط میخواسته لطف کنه ببین کرم هاشم گرونه-برای من پول مهم نیست دنیاروهم فدای یک تار موی خواهرم میکنم ولی نمیزارم یک انسان بی ادبی مثل هاسینا به خواهر توحین کنه-وا ایان چرا اینجوری میکنی پسرم اروم باش هاسینا منظور بدی نداشته به دلت نگیر ببین خواهرتم ناراحت شد ای بابا حالا بگذریم تو هم برو  لباس هارو از خشک شویی بگیر منم برم لباس نیکات رو اماده کنم. ایان رفت تا لباس هارو بگیره دختر هاهم رفتن توی اتاقشون و لباس هارو جابه جا کردن از اون طرف توی دانشگاه نیکات و نذهت و حمیرا یک شوء و چند تا مسابقه بود و دختر ها داشتن انتخاب میکردن توی کدوم شرکت کنن-بگو ببینم نیکات به نظرت توی شوی مد شرکت کنم خوبه یا توی برنامه اشپزی راستش حمیرا بستگی داره توی کدوم بهتر باشی والا تو فقط عاشق شاهرخ بودن رو بلدی-ساکت شو ببینم در مورد شاهرخ حرف بد نزن که میزنم میکشمت اون پرنس رویاهای منه.-مواظب باش همون پرنسم نزنه با اسبش لهت کنه هاهاها-مرز روی گل بخندی خب اون کتاب هارو بده تا من تمرین کنم ببینم میتونم روی سرم نگهشون دارم من به خاطر یکنفرم که شده باید این کارو انجام بدم-چیزی گفتی خواهر-هان نه زود باش بده من اون کتاب هارو بدو.بعدشم شروع به تمرین کردن از اون طرفم نجما داشت انتخاب مسابقه میکرد که زویا اومدش و بهش گفت-چیکار میکنی نجما-وای زویا تویی خواهش میکنم کمکم کن نمیدونم چیکار کنم  دوست دارم توی شوی مد شرکت کنم و نمیدونم چی بپوشم  و اینقدر م چاقم که نمیدونم وای-نگران نباش نجما اسم من زویا فرخی هستش سه سوته میکنمت باربی-ای بابا شوخی نکن ببین فردا مسابقه ها شروع میشه منم باید برم کالجم دیر میشه خدافظ-باشه مراقب باش خدافظ.وقتی نجما و اسد باهم رفتن کالج نجما چندتا پسر مزاحم نجما شدن و اسد با اونا کتک کاری کرد و با نجما برگشتن خونه زویا و دلشاد از برگشتنشون تعجب کردن-وای خدایا نجما چرا همچین میکنی چرا برگشتی وای اقای شیره تو چرا زخمی شدی-اسد پسرم نجما چی شده اخه- چندتا پسر مزاحم نجما شدن منم باهاشون دعوا کردم داداش من میرم توی اتاقم-باشه.نجما رفت و دلشادم رفت دنبالش زویا رفت برای اسد باند اورد و دستشو باند پیچی کرد و رفت داخل اشپزخونه اسد رفت پیش نجما تا بهش بگه- دیگه نمیزارم بری کالج-چی داداش نه خواهش میکنم داداش من باید  در بخونم این حق و ازم نگیر-ولی اون پسرا-قول میدم مواظب خودم باشم بعدشم اونا دیگه ازتو میترسن برای همینم بامن کاری ندارن لطفا داداش با من اینکارو نکن-فقط به یک شرط اونم اینه که مواظب باشی و هر اتفاقی افتاد به من بگی فهمیدی - چشم داداش خوب بخوابی راستی شام نمیخوری-نه نمیخورم شب بخیر-شب بخیر . فرداش نجما و زویا رفتن کالج  برای ثبت نام مسابقه شوی مد موقع ثبت نام حمیرا و نذهت و نیکات هم اومدن  از نیکات و نذهت اسماشونو پرسیدن و از نجما هم همینطور موقع پرسیدن فامیلشون  هرسه تایی شون باهم گفتن احمد خان بعد هر سه به هم نگاه کردن و نجما رفت به سمت سالن ولی موقع رفتن دوباره همون پسرها اومدن مزاحمش شدن  و دست به موها و دامنش میکشیدن- الهی بگردم امروز داداشت امروز نیست که نجاتت بده امروز تنهایی خانوم خوشگله کارمون باهات یکم طول میکشه. همینطور که داشتن نجمارا اذییت میکردن زویا اومد و یک مشت توی صورت یکی از پسرها زد و اونم افتاد نجما زود رفت کنار و زویا شروع به کتک زدن پسرهاکرد  همشون دویدن تافرار کنن زویا یک سنگ برداشت و به سمتشون پرتاب کرد اونا هم جاخالی دادن و سنگ به شیشه دفتر مدیر خورد اومدن و زویا رو دستگیر کردن و بردن اگاهی برای بازجویی و رسیدگی زویارو تا اومدن یکنفر که ضامن بشه انداختن زندان و نجما هم رفت پیشش-وای خدا زویا چرا اینطوری کردی حالا توی بد دردسری میوفتیم وای نه اونا تاحالا باید به داداشم زنگ زده باشن من میترسم زویا اگه اگه داداشم من و با این وضع موها و دامن کوتاه ببینه به خدا مثل گوجه از وسط قاچم میکنه وای خدایا نجما چرا همچین میکنی الکی و بیخودی نترس اون شیر وحشی  نمیخورتت-نه تو تاحالا عصبانیت داداشمو ندیدی به خدا ادم اون لحظه میگه مثل کبک سرمو بکنم توی برف و صورتشو نبینم به خدا اون لحظه ازرائیل میاد جلو چشمام من خیلی میترسم- باشه بابا فهمیدم داداشت اعصاب خرابه اون شیر وحشی خیلی دیوونست باشه ببین یک کاری بکن تو برو-چی نه اونوقت داداشم ترو مثل گورجه لهت میکنه- نگران نباش اون شیر گرسنه با من کاری نداره اصلا حقی نداره تو برو الان میادش برو خونه انگار نه انگار چیزی شده باشه عزیزم-ولی اخه- ای بابا برو دیگه افرین برو- باشه  مراقب باش خدافظ- خدافظ. بعد از چند دقیقه از رفتن نجما اسد اومد وزویارو از زندان اوردن بیرون و مدیر کالج هم اومد-خب خانوم فرخی چه توضیحی برای این رفتارتون دارید-بله-چرا همچین کاری کردین-اهان ببینید توی این موقعیت میخوام یک شعر بگم این پسرای پرو مثل مگس دور شیرینی جمع میشن این پسرای پرو مثل مگس دور شیرینی جمع میشن اگه زویا فرخی با مگس کشش وارد عمل نشه همه میمیرن متشکرم متشکرم- خانوم فرخی اینجا اگاهی نه خونه-وای خدایا اقا شیره چرا همچین میکنی مگه چی گفتم تمام حرفم اینه که پسرا نباید دخترا رو اذیت کنن-ولی تو چرا باسنگ میخواستی بزنینشون اگه به یکی شون میخورد و میمرد چی هان-برات مهم نیست مهمونتو اذییت کنن-این چه حرفیه ولی خب- کافیه اقا حالا از مدیر عذر بخواین و برید-من کاری بدی نکرد- اون معذرت میخواد-چی چرا از طرف من-بسیار خب اقا خدانگهدار-دارم حرف میزنم وای خدا.اسد زویارو کشوند وبرد سمت خونه وقتی رسیدن اسد کلی زویارو دعوا کرد- تو چته چرا مثل سگ پاچه مردمو میگیری- هی اقا شیره اولا من سگ نیستم دوما اونا میخواست چیزو اذییت کنن- چیزو؟-منو منو میخواستن اذییت کنن یعنی میگی نباید از خودم دفاع میکردم-میتونستی به انتظامات خبر بدی ولی تو ادب بلد نیستی نزاکت نداری که مثل وحشی ها به مردن نپری این کارهارو پدر و مادر ها یاد ادم میدن ولی تقصیر تو نیستش  خانوادت باید یادت میدادن-اسد پسرم کافیه این دختر بیچاره فقط میخواست از خودش دفاع کنه-مادر این دختر بیچاره نیست.زویا با گریه کردن رفت سمت اتاقش و اسد هم با مغروریت رفت سمت اتاقش  شب زویا زنگ زد به شوهرخواهرش-سلام شوهر خواهر ممنونم خوبم چی شده صدات گرفتست.زویا با بغض جواب داد-یکسری ادم وجود دارن که بدون دونستن گذشته دیگران به قضاوت کردن میپردازن شوهر خواهر فردا سالگرد مامانمه ولی حتی یک قبرم نداره که بره به دیدنش من چرا اینقدر باید بدبخت باشم که مادرم مزار نداره اخه چرا-عزیزم داشتن یا نداشتن مزار برای یک مرده مهم نیست مهم اینه که قلب تو بااونه هر جایی که هستی میتونی برای مادرت ارزو کنی وباهاش حرف بزنی چون مادر تو الان توی اسمون هاست-میدونم شوهر خواهر ببین عمه دلشاد اومد من قطع میکنم-مراقب خودت باش خدافظ-باشه خدافظ.دلشاد اومد و زویارو درحال گریه کردن دید رفت پیشش روی تخت نشست و گفت-زویا عزیزم چرا گریه میکنی چیزی هست که داره اذییت میکنه به من بگو با نگفتن اتفاقات بد زندگی و  نگه داشتنشو توی خودت بیشتر اذییت میشی عزیزم به من بگو وقتی یکجا اتیش گرفته تاپنجره هارو باز نکنی اون اتیش و دود از بین نمیره بزار وجودت از هرگونه سوزشی خالی بشه به عمت بگو-میدونی چیه عمه خیلی چیزا هست که همه دارن ولی یکنفر نداره مثلا کیفی یا کفشی ولی نداشتن پدر و مادر بدترین اتفاقات دنیاست اخه عمه پول و قدرت و زیبایی به چه درد ادم میخوره وقتی دوتا فرشته نداری که ازت محافظت کنه وقتی اونا نباشم ادم هایی مثل اسد احمد خان البته ببخشید پسرتون هست ولی به ادم بی احترامی میکن من نمیتونم ببینم یکنفر  داره به اون ها  بی ادبی میکنه-من از طرف اسد ازت عذر میخوام  ولی-میدونی چیه عمه نجما واسد خیلی خوشبختن که شمارو دارن بهترین مادر دنیا یک ادم مهمان نواز و مهربون اونا نمیدونن چه نعمت بزرگی دارن  عمه من نمیدونم چه کار بدی کردم که باید بی مادر باشم و اینکه یک پدر داشته باشم ولی نتونم ببینمش این خیلی برام دردناکه-فدات بشم گریه نکن .همینجو.ری که داشتن باهم گریه میکردن اسد اومد.زویا دستشو برد بالا تا اشکاشو پاک کنه  استین لباسش اومد پایین روی دست زویا یک سوختگی بزرگ بود  دلشاد و اسد باهم گفتن-این چیه-هان چی چیه اهان هیچی بابا  شب بخیر . زویا زود رفت زیر پتو و خوابید دلشاد دست اسدو گرفت و کشوندش بیرون-این چه رفتاریه-چی چه رفتاریه-من مگه به تو ادب یاد ندادم که با مهمون های اینجوری رفتار نکنی چرا به این دختر بیچاره گیر میدی-مادر اون بیچاره نیست بعدشم چیه  چغلی منو پیشت کرده-ببین اسد تا ازش عذر نخوای منم نمیبخشمت-ولی مادر-اخرین حرفم بود شب بخیر فردا  قبل از ناهار باید ازش عذر بخوای خدافظ-اخه مادر اه.اسد رفت توی اتاقش و خوابید فرداش زویا اومد بره حمام دید نجما توی حمومش هست-اهای نجما من کار دارم توی حموم مگه خودت حموم نداری-چی الان میام وایستا-چیکار میکنی چی منظورم هان هیچی دارم موهامو شونه میکنم.نجما داشت موهاشو قیچی میکرد چون به موهاش ادامس چسبیده بود زویا باخودش گفت-اقاشیره الان خونه نیست میرم از حموم اون استفاده میکنم هی نجما راحت باش من میرم یک جای دیگه.بعدش رفت توی حمام اسد و داشت لباساشو در میاورد که دید صدای سوت میاد سرشو برگردوند دید اسد توی وان خوابیده اومد برم پاش لیز خورد و افتاد توی وان زود خودشو از توی وان کشوند بیرون اسد اومد بلندبشه-ااااای اقاشیره چیکار میکنی تو لختی وایستا بهت حوله بدم .زویا همینجوری که چشماشو گرفته بود حوله رو داد به اسد و اسدم اونو دور کمرش بست و با بالا تنه لخت بلند شد-معلومه چته دختر دیوانه-هان چیزه اقای خان به خدا من نمیدونستم تو اینجایی فکر کردم رفتی شرکت-دختره دیوونه میفهمی چیکار میکنی-میدونم اینبار تقصیر من بود ولی تو چرا اینقدر بی ادبی که در حمومتو قفل نمیکنی اگه الان من لباسامو در میاوردم چی-بی ادب منظورت چیه-وای خدا عجب اندامی کدوم باشگاهی رفتی منظورم اینه خاک تو سرت درو قفل کن دیگه وای خدا بازو هارو ببین ای من رفتن .بعد با خنده از حموم خارج شد و اسد گفت-دختره احمق . وبه حموم کردنش ادامه داد نجما موهاشو خیلی کوتاه کرده بود برای همینم رفت پیش زویا تا ازش کمک بگیره وقتی زویا نجمارو دید جیغی زد و گفت-وای خدایا نجما چراهمچین میکنی موهات کجان-زویا زویا بهشون ادامس چسبیده بود موهامو مجبور شدم کوتاه کنم-ای نجما خدابگم چیکارت نکنه اه بزار وایستا من یک گلاه گیس دارم.ادامه پست بعدی


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خلاصه قسمت 1تا17(قسمت دوم)

سه شنبه 10 تیر 1393 01:42 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
. داخل مسجد یک صحن کوچیکی بود که توش پراز گلبرگ های صورتی بود طرف چپ برای زن ها و طرف راست برای مرد ها زویا رفت نشست و شروع به گریه کردن کرد روی صورتش اشک ها یکی یکی میرختن مثل بارون پاییز هم غم انگیز هم زیبا اسد رو به روی زویا نشست ودر حال نگاه به دوروور بود چشماش روی هوا میچرخیدن که نگاش به صورت زویا گره خورد همون موقع باد شال زویارو ریخت و داخل صحن گل ریختن اسد وقتی اشک های زویارو دید مثل کسی که ببینه عزیزش گریه میکنه گریه کرد همون موقع ایان اومد  به زویا خیره شده بود زویا فهمید ایان داره نگاش میکنه برای همینم زود شالشو سرش کرد و  رفت ایانم  رفت دنبالش اسد سرشو اورد بالا ودید اون پری خوشگل نیست رفت که بره دنبالش ولی بیخیال شد و رفت تا شمع روشن کنه ایانم دنبال زویا میدویید زویا رفت توی یکی از کوچه ها که صدای رفیق های اکرم رو شنید که میگفتن-اون دختره کوشش باید زود پیداش کنیم بدو ببین اونجا نیست-نه داداش نیست کجارفته این موش کوچولو به خدا داداش کرم میکشتش اگه پیداش کنیم. زویا رفت سمت دیوار های سمت محراب که دیدی چند نفرم از جلوش دارن میان اومد بره شالش افتاد برگشت که برش داره و دید اونا نزدیکن ورفت از اون طرف ایان اومد و شالشو دید وبرداشت داشت توی پارک دنبالش میگشت که اسد زنگ زد و گفت کجایی؟-راستش داداش یک کار مهم داشتم-واقعا کار مهمت چیه بگو ببینم اخه تو اصلا کار داری بچه جون توکه همش پی دخترا میگردی من که میدونم رفتی دنبال اون دختره راستش داداش این دختره شکل حوری بودش اصلا به عمرم خوشگل مث این ندیده بودم به خدا حالا صبر کن ببینم کجاست انشاالله دوست دختر داداشت میشه خدافظ -هی اون پسرو داشته باشین شال زویا مثل همون بودش اهای بچه اینو از کجااوردی-چیرو از کجااوردم-همین شالی که دستته مال اون دخترس درسته-اوهوک از الان همه واسش صف کشیدن من چمیدونم کدوم گوریه بعدشم به شماچه کجاست همون موقع یکی از مردها یک مشت به ایان زد از پشت چهار نفر ایانو گرفتن  و یکی از جلوبهش چاقو زد از اون طرف اسد داشت برمیگشت خونه و زویا هم به طرف خونه دلشاد میرفت که از جلوش یک ماشین با سرعت رد شد از کنارش رد شد زویا اومد که ماشین بهش نخوره و بهش خورد و چند دور دور خودش چرخید همون لحظه چرخش اسد از توی ماشین صورت نگران زویارو شناخت هنوز اشکاش روی صورتش بودن ماشین وایستاد زویا با تمام وسایل هاش روی زمین اوفتاد  وقتی بلند شد و داشت خودشو جمع میکرد نگاه به دستش کرد که خونی شده بودش اسد از ماشین پیاده شد صورت همون صورت بود همون پری خوشگله ای که توی محراب گریه میکرد همون بودش-حالت خوبه؟-اره.  زویا از روی زمین بلند شد اسدم داشت لوازمشو جمع میکرد که زویا با لحن تند گفت-ناامیدت کردم-چی؟-خیلی سعی کردی اذییتم کنی ولی من جون سالم بدر بردم وقتی بلد نیستی رانندگی کنی چرا پشت رول میشینی-وقتی بلد نیستی تو جاده راه بری چرا تو خونت نمیشینی وقتی نمیتونی حرف بزنی چرا ساکت نمیشی-توی عمرم هیچ کس بامن اینجوری حرف نزده بود-بله برای همینم هست که پرو شدی اقا  مگه کوری نمیبینی دارم راه میرم چرا ولی  برق لباست زیاد بود نتونتم ببینم-وای خدایا چرا همچین میکنی به خدا وضعم توی نیویورک بهتر بود اینجا همش به دختر ها گیر میدن اوف  اینجارو نگاه کن همه لوازم هام ریخته اینجا همش به دخترا بد نگاه میکنن-اگه دخترا مث ادم لباس بپوشن معلومه کسی نگاشون نمیکنه وقتی کلی ارایش کنن معلومه همه نگاشون میکنن واقعا پس بزار این اسپری فلفلرو که برای محافظت از خودم هست رو توی چشای تو و اون مرد های پرو خالی کنم چرا شماها میخواین دخترهارو محدود کنین هان؟-چیزی که تو بهش میگی محدودیت ما بهش میگیم نزاکت ارایش و لباس ها فرهنگ کشور های غربی هستش ولی تو این چیزهارو نمیفهمی در هر صورت نمیخوام توی روز عروسیت ناراحتت کنم.- قرار نیست عروسی کنم. بعدش اسد یک نگاه به معنای تعجب به زویا کرد.- هان چیه ببین این نگاه انتقادی تو بزار کنار چرا شماها هی مارو قضاوت میکنین ای بابا.-من دیگه کاری باهات ندارم ولی برا عذر خواهی بیا این اب رو بخور. زویا یک نگاه مهربانانه با اسد انداخت- چیزه فکر من چیزه ممنونم.-چیه فکر کردی من خیلی ادم بدی هستم ولی خب اینطور نیست من نمیخواستم اذییتت کنم ولی توهم باید جلوتو ببیبنی-وای خدایا تو چرا همچین میکنی اصلا میدونی نمیشه باتو حرف زد فکر کنم برگردم نیویورک راحتر هستم-پس اگه اینجوریه چرا اومدی اینجا-وای خدا تو چته مگه تو پلیس عبود و مروری به توچه من چرا اومدم نگرانم نباش میرم-به من و این کشور لطف میکنی.-بعدش جفتشون صورتشونو از هم برگردوندند و هر کدوم به یک سمت رفتن.از اون طرف ایان زنگ زد به اسد و گفت برای نجاتش بیاد و زویا هم برای برگشت به اپاراتمان داشت برمی گشت چون دلشاد رفته بود روستا. اسد رفت جای ایان و وقتی دید ایان روی زمین افتاده اعصبانی شد رفت و یک مشت به اون مردی که به ایان چاقو زده بود زد ایان به زور بلند شد و به اسد کمک کرد جفتشون هم خوردن هم زدن زویا از راه رسید دید همه اون مردهای اکرم روی زمین پهن شدن و ایان و اسدم دارن  می افتن زویا اومد بره کمکشون ولی دید مرد های اکرم دارن پا میشن و زود فرار کرد ایان اون صحنه رو دید که زویا ولشون کرد و ازش خیلی اعصبانی شد ایان  زنگ زد به رشید خان و با صدای ضعیفش گفت- بابا بابا سلام بابا کمک-الو ایان الو تو کجایی ایااااااااااااااان.بعدش گوشیرو قطع کرد رشید خان از روی سیگنال تلفن جای ایان رو پیدا کرد ایان و اسد روی زمین چاقو خورده افتاده بودن و اون مرد ها هم فرار کردن رشید زنگ زد به انبولانس و انبولانس اومد و اون هارو برد به بیمارستان چند ساعتی همه منتظر بودن اسد بهوش اومد رشید رفت بالای سرش.-پسرم حالت خوبه.اسد هیچی نگفت و صورتشو کرد اونطرف-نگران نباش زخمات به زودی خوب میشن.اسد بضش گرفت و روبه رشید کرد و گفت- درسته این زخما خیلی بزرگن ولی به اندازه زخمی که تو به من و مادرم زدی نیستش این زخم ها خوب میشه ولی زخم قلبم خوب نمیشه .رشید سرشو انداخت پایین و رفت پیش ایان بعد از دوروز ایان و اسد مرخص شدن  اسد رفت خونه  و ایان و رشید وشیرینم رفتن خونشون وقتی اسد توی راه داشت با تلفن حرف میزد به زویا به طور ناخواسته برخورد کرد و به زویا خورد زویا هم داشت بستنی می خورد که بستنیش افتاد زویا برگشت به اسد نگاه کرد اسدم عینکشو برداشت و جفتشون همرو شناختن زویا شلوار لی تنگ و لباس ببری تنش بود.- وای خدایا چرا همچین میکنی یک چشم پزشکی برو به خدا لازم داریم ببین بستی مو انداختی به زور توی صف ایستادم و گرفتمش-واقعا تو کوری که جلوتو نمیبینی اگه میخوای بستنی بخوری بشین یکجا بخور-وای ببخشید از شمااجازه نگرفتم چه جوری بستنیمو بخورم تو. چقدر پروئی خوبه اگه منم مثل این بچه ها سرم توی پستونکم باشه معلومه به در و دیوار میخورم-خوبه خودتم میدونی در و دیواری-منظورم منظورم خودم نبود واقعا پس حرفی که به نفعت نیست خواهشا نزن حالا هم از جلو چشمام خفه شو-میبینم پدر مادرت بهت ادب یاد ندادن .زویا از این حرف اسد خیلی ناراحت شد و توی چشماش اشک جمع شد اسد ازحرفش پشیمون نبود وادامه داد-اگه ادب یاد داشتی اینطوری نمیکردی ولی متاسفانه نداری چیزی رو که پدر و مادر ادم یاد میدن رو به تو یاد ندادن.زویا هیچی نگفت و رفت اسدم بدون هیچ پشیمونی از حرفاش رفت.ادامه پست بعدی


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 تیر 1393 01:43 ق.ظ

خلاصه قسمت 1 تا 17

سه شنبه 10 تیر 1393 01:41 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡

خداوندا مارا چنان ازمایش کن که توانش را داشته باشیم وبرایمان سرنوشتی مقدر کن که بتوانیم قبول

کنیم خدایا به زویا کمک کن تا بتونه راه و سرنوشتشو پیدا بکنه.

زویا توی محراب درحال خوندن نماز بود لباس قرمز رنگی تنش و شمع های درخشان دورش جمع

بودن سرنماز دعایی که کرد این بود خدایا کمکم کن حتی تو روز عروسیم سردرگمم از یکطرف

هدفی که از نیویورک به بهوپال اومدم واز طرف دیگه خواهر و شوهر خواهرم که منو مثل

دخترشون بزرگ کردن خواهرم ازدواج با پسری را برام ترتیب داده که حتی ندیدمش خدایا خدایا

خدایا تو میدونی که این ازدواج برای من یک تعهد برای تمام عمرم هستش ولی دلم میگه یک چیزی

اشتباهه خدایا کمکم کن فقط تو میتونی کمکم کنی  خدایا هرچی که اراده ی تو باشه قبولش میکنم

قبولش میکنم قبول میکنم . بعدم دستای حنا شدشو روی صورتی که پر از قطره های اشک بود

کشید.عصر بود زویا از مسجد رفت خونه و لباس های عروسیشو پوشید و روی تخت نشست تق تق-

بیا تو-ببین خواهر زویا ببین برات چی اوردم وای خدا امروز نه امروز نه دیگه زویا باز دوباره

شلوار جین پوشیدی خیلی خب الان میام . زویا دست خواهرشو گرفت وگفت- خواهر نرو- میدونم

زویا هر دختری قبل از ازدواجش استراب داره ولی این پسره خیلی خوبیه-میدونم خواهر اگه تو

انتخابش کردی حتما خوبه اما خواهر ایا اون مرد واسه من مناسبه. اشک توی چشمای زویا حلقه زد

نگرانی توی صورت خواهرش جمع شده بود نمیدونست چیکار باید بکنه از طرف دیگر خونه ی رشید

احمدخان هستش.    امروز همه خوشحالن چون برای نیکات دختر رشید خان میخواد خاستگار بیاد-وای

خدا مردم از خنده میدونی چیه حمیرا مادر میگفت نیکات اینا میخوان امشب نامزد کنن خیلی هیجان

دارم موندم لباس چی بپوشم اخه میدونی پسره هم خوشگله هم خوش اندام هم پولدار اگه اینطوری

هستش چرا اومده خاستگاری نیکات مگه چیزی درمورد گذشتش نمیدونه مگه نمیدونه نامزد قبلیش به

خاطر رنگ سیاه پوستش ولش کرده هوم؟-چرا مزخرف میگی نیکات خودش نخواست با اون پسره

دختر باز باشه حالا هم تو یک جوری میگی.-اروم باش حمیرا بله درسته چرا حسودی میکنی به

خاطر حرفات باید از حمیرا عذر بخوای.-ام باشه معذرت میخوام.- حالا شد  ببینم نذهت نظرت

راجب رنگ پوست بعضی ها چیه خیلی سیاه نه ههههه.-چرا اینجوری میکنین مگه رنگ پوستم چشه وای خدایا اینا چقدر حرف میزنن اهای دخترا اگه من صحبت کنم میگین خاله راضیه زیاد حرف میزنه مثل گربه های وحشی فریاد میزنین.-اخه مادر من ما اگه مثل گربه های وحشی داد نزنیم شاهرخ خان چه جوری میخواد مارو دوست داشته باشه هوم؟-وای خدا این دخترای نسل جدید چرا اینجوری هستن-هههههه وای حمیرا مثلا مادرته ها-مامان بابا زنگ زد گفت کار تدارکات را شما انجام بدین هههه.-اینکه چیز جدیدی نیست اگه من حرف بزنم میگین  زیاد حرف میزنم من باعث این خاستگاری شدم از دیروز غروب تاحالا من میدونستم و.-ببینم زندایی اگه شما میدونستین چرا از اولش به ما نگفتین هان؟-واقعا اینجوریه اگه از دیشب غروب بهتون میگفتم از همون موقع شروع به وحشی بازی میکردین ای بابا-وای مامان اون وقت شاهرخ از دیشب مارو دوست داشت.راضیه محکم زد پشت حمیرا و گفت-وای از دست توخجالت نمیکشی ببینید دخترا خوب  به من گوش کنید این کار توی روز خوب نیست ولی شبا وای خدایا من درست نیست شبا درمورد پسرا شوخی کنید همش بی فایدست اهای کجا دارین میرن هی باشماهام.همه برگشتن به راضیه نگاه کردن و حمیرا اومد دستشو گذاشت روی شونه راضیه و گفت-مامان ما بعدا به سرزنشات گوش میدیم الان کلی کار برای انجام دادن داریم خب.از پشت ستون های امارات احمد خان زن خوش صدایی با موهای بلند فر و صورتی تپل و لباس سفید و کفش های بلند اومد بیرون و درحالی که داشت با تلفن حرف میزد به موهاش ور میرفت-از نگرانیم نپرس رشید نگرانم دیگه شورشو در اوردی اه خیلی ام اعصبانی ام صبر کن ببینم چی شده خیلی خوبه همتون تیپ زدین کاش یکنفرتونم زحمت اماده کردن نیکات رو به خودش میداد دختری که خانواده پسر میان ببین . راضیه با علامت دست و چروک کردن صورتش به نذهت فهموند که بره-باشه مامان شیرین من میرم.-چه خوب من نباشم از پس هیچی بر نمیان  رشید فکر کنم یادت رفته امروز خانواده پسره میان که دختدمونو ببینن میای خونه یا فقط شرکت برات مهمه.مرد خوش لهن و مهربون و کم حرفی که داشت با شیرین حرف میزد رشید احمد خان بزرگترین تاجر هند بود.- شیرین اونا امشب میان عزیزمن هنوز که نرسیدن رسیدن یکم توی شرکت کار دارم تموم شد میام.- باشه پس زود بیا. از اون طرفمم نیکات دختر خوش قلب و مهربون و خوشگل ولی بارنگ پوست سیاهش که زیبایی هاشو پوشیده بود درحال انتخاب لباس بود ولی لباس مورد نظرشو نمیتونست پیدا بکنه-خواهر نیکات چی شده ؟-نمیدونم چی بپوشم نمیخوام این دفعه چیزی کم باشه دلم میخواد خیلی خوب بنظر بیام دوست دارم شماها  کمکم کنید.بعدش حمیرا بغلش کرد و گفت- مردم راست میگن دخترای خوشگا عقل ندارن تو هم دوست داشتنی به نظر میایی هم خوب حرف میزنی.- میدونم حمیرا جان چقدر دوست داشتنی به نظر میرسم با این رنگ پوست.- نیکات عزیزم عزیزم چی شده باز هان؟تو دختر حرف گوش کنی هستی نه زن داداش توهم یک چیزی بگو ببین با ودش چیکار کرده مگه چی شده اخه دخترم .-نیکات عزیزم چرا باخودت اینجوری میکنی ببین  مامان شیرینو با خاله راضیت ناراحت کردی هوم؟خاستگاری که این همه دلهوره نداره به خدا قسم اون اتفاق هیچوقت تکرار نمیشه توهمه ی حسن های لازم را داری عزیزم اشکاتو پاک کن دخترم الان داماد میاد همه چیزو به بهترین نفع انجام میده اخه تو یک نگاهی به خودت بنداز به خدا قسم همچین عروس خوبی رو توی رویاهاشونم نمیتونن ببینن  عزیزم اخه من چه جوری بگم به شماها عمه خانوم همیشه میگه.- وای مامان داستانای عمه خانوم رو فراموش کن کلی کار واسه انجام دادن داریم بدو نیکات بدو بریم بدو دیگه بیا.بعدم حمیرا و نیکات و نذهت از اتاق خارج شدن شیرینم نشست روی صندلی و اهی کشید-ای بابا شیرین جان میدونم ولی اخه هرکی که دختر شوهر میده دیگه نباید خودشو بکشه تو و دخترت انگار دارین واسه مجلس ختم اماده میشین عزیزمن ای بابا- میدونم زن داداش اگه چیزی بفهمن چی من میترسم نگران نباش شیرین جان اونا هیچ کاری به گذشته ندارن جریان رشید را هم هیچوقت نمیفهمن به خدا قسم این عروسی به شادی و خوشی سر میگیره  خودت که عروس ما شدی یادت میاد برای نیکاتم باید بهترین کارهارو بکنیم .-ههههههه به امید خدا ههههه. دخترا نیکاتو بردن توی سالن خونه و چشماشو گرفتن تا وسط ها بردن و چشاشو باز کردن.-وای خدا حمیرا این لباس خیلی نازه ممنونم ممنونم وای خدا رنگ صورتی و زرد این ها طلا هستن روش وای خدا مثل لباس پرنسس هاست  اما کی این لباس به این قشنگی رو خریده؟-اهم اهم من برادر جذاب و خوش قیافت ایان فهمیدی. یک پسر شاد و بانمک از روی هفتادو سه پله با دچرخه کوچیکش سر خورد اومد پایین و جلوی دخترا تیرکاف کشید از روی سکو با دچرخش پرید و مثل زورو از روی دچرخش بلند شد نگاه ها همه به پسر موفرفری دندون کچ قد بلند خوش تیپ افتاد-اون فقط دوچرخشو از فروشگاه اورده ا ما سلیقه من نبود .ایان از بغل حمیرا رد شدو و با شونش بهش زد.-داداش.-اون بهم گفت داداش تو میتونی بهم بگی عزیزم.عزیزم وای منظورم پام بودش عقل کل.ایان رفت روی میزو گفت-سکوت همه ی راز هاتونو برملا میکنه ولی انگار پاهای تو حمیرا جان زبون دارن هی دی جی بزن اهنگ شاهرخ خان رو میخوام براتون اکشن برقصم دست بزن بریم. کلی رقصیدن رقص دسته جمعی همه دختر ها پشت ایان  جمع شدن  و ایانم جلو میرقصید از روی سقف اویزون شدن و کلی رقصیدن چند ساعت بعد همه دخترها اومدن و داشتن روی میز چیزی میزاشتن برای ناهار-ببین دختر جون اینو بگم از الان عکست رفت توی شناسنامم به خدا حالا بگو هستی بامن.- نمیدونم ایان باید درمورد فک کنم از تو بهترم هست اخه.- ببین با این قیافت زرافه ام باهات نمیاد زشت.دختره محکم برگشت زد توی صورت ایان و رفت.-اهم جدیدا میبینم خیلی بیکلاس شدی ایان احمد خان.- عزیزم حمیرا تواینجایی چقدر خوبه میدونی این دخترا هرچقدرم خوب نباشن به خوبی تو نیست ببین نگاه کن عکست توی کیف پولمه به خدا ببین ای وای نه این نبود اینکه مریم وایستا وای این لارای اخ همینجاست به خدا وایستا- برو بابا یکی دیگرو سیاه کن دیوونه. عصر بود وقت عقد زویا بودش روی تختش نشسته بود و فقط فکر میکرد پایین شوهر و شوهر خواهرش درحال احوال پرسی با مهمان ها بودن-زویا امدست یک دقیقه ی دیگه میاد پایین  انور تو شوهر خواهر زویا هستی یکم لبخند بزن لطفا.- زینت من تو ی این فکرم که چیز هایی که داره اتقاف میوفته درسته؟-چی؟- ازدواج زویا میدونی که اون برای ازدواج اماده نیست  ولی تو از نظر عاطفی تحدیدش کردی بر خلاف خواستش ازدواجشو ترتیب دادی-انور این کاریه که همه دختر ها میکنن ولی بعد از عروسی همه چیز خوب میشه این موضوع برای زویا ماهم درسته- اما زویای ما توی نیویورک بزرگ شده نه توی هند با این رسم و رسومات اشنا نیست چه جوری میخواد به سبک هندی ها و رسم هاشون زندگی داشته باشه اونم با یک مرد و خانواده هندیش انور نگران نباش ما خانوادشیم بدشو که نمیخوایم نگران نباش من میرم زویا رو بیارم عاقد اومد تو هم نگران نباش زویا امروز حتما ازدواج میکنه.- زینت وایستا ای بابا رفت خدایا نمیدونم چرا حس خوبی ندارم  میترسم یک اتفاقی بیوفته چرا اینجوریه ای بابا ولش کن خوشومدید بفرمائید. بعد از چند دقیقه از روی پله های تزئین شده با چراغ دختر زیبایی با چشم های درشت و لب های متنسابش و اندام زیباش با لباس حریر قرمز پایین میاد و سر سفره میشینه  و خواهرش کنارش میشینهو بقیه خانواده های زن هم پشتش  صندلی کنار مرد ها دور داماد ما اکرم گرد نشستن و دوستای اکرم و خوداکرم باهم درمورد زویا حرف میزنن-میگم داداش دختره خوشگلیه تاحالا دیده بودیش میم یک چیزی به انگلیسی بگو بهش بدو دیگه-   hi im akram you so nice دیدی گفتم دیگه به نظرت فهمید ههه. عاقد اومد و شروع به خوندن عقد کرد-بسم الله الرحمن الرحیم زویا دختر ازک فرخ علی ایا ازدواجتو با اکرم فرزند اصلم را با مهریه ی پانصد سکه طلا و یک شاخه گل میپذیرید؟چند دقیقه سکوت زویا نگرانی رو  توی چشم زینت جمع کرده بود عاقد دوباره پرسید بازم سکوت بود این بار انورم نگران شد عاقد دوباره عقد رو خوندو پرسید-ایا وکیلم- زویا با من من کردنش شالشو از روی صورتش داد کنار و گفت قبول نمیکنم این ازدواج را قبول نمیکنم .همه حیرت زده بودن توی چشمای خواهرو شوهر خواهرش اشک جمع شد زویا دامنشو  توی دستش گرفت و به سمت اتاقش دوید.روی تختش نشسته بود و گریه میکرد صدای در اومد زویا ترسید و رفت عقب زویا درو باز کن منم انور لطفا زویا درو باز کن عزیزم-شوهر خواهر من معذرت میخوام نمیخواستم عروسی بهم بخوره نمیخواستم  تو و خواهر اذییت بشین نمیخواستم کسی دلخور بشه ولی من نمیخواستم ازدواج کن شوهر خواهر منو ببخش خانواده ی اکرم حتما منو میکشن راستی زینتم خیلی اعصبانی میشه نمیدونم چیکار کنم.انور با صدای غمگینش بهش گفت-فرار کن از اینجا برو من برات خونه ی یکی از اشناهامونو جور میکنم تو باید فرار کنی از اینجا برو دختر.- اما شوهر خواهر من میترسم پیش کی برم اخه-برو پیش یکی از دوستامون اسمش دلشاد هستش خونشون نزدیکی محله افابول هستش برو از پنجره برو دو.پایین زینت درحال اروم کردن خانواده اکرم بودش-این دختر گستاخ مارو مسخره کرده فکر میکنه کیه با ما اینجوری کرده خب ای بابا دختره گستاخ اکرم یک چیزی بگو ببین مادرتو چه جوری جلو مردم خار کردن یک چیزی بگو لعنتی-اروم باشید مادر جان به خدا خواهرم قصد بدی نداشت اون امروز ازدواج میکنه من الان میارمش.نزهت رفت بالا و دید انور نشسته روی زمین و گریه میکنه-چی شده زویا کجاست جواب بده لطفا اون فرار کرد  بهت گفتم زورش نکن همش به خاطر تو بودش اخه چی بگم بهت دختر-کجا رفتش زویام کجاست-رفته پیش دلشاد.توی پارک نزدیکی محراب یک گروه از افراد کور و معلول در حال گدایی بودن دست یکیشون یک لیوان بود توی لیوان چندتا سکه بود چندتا از پسر ها اومدن که رد بشن دستشونو زدن به لیوان و همه سکه ها ریخت پسر کور بیچاره دستشو روی خاک ها میزد و دنبال سکه هاش میگشت یدفعه یکنفر دستشو گرفت و روی سکه هاش گذاشت بلندش کرد گیتارشو در اورد و براشون خوند یک مرد مهربون خوشتیب خوش هیکل چمهای ریز و لبای بزرگ و پیشونی بلند اسم سوپرمن قصه ما اسدبود گروه معلولین را به مسجد راهنمایی کرد بعدش رفت پیش ایان.-میگم داداش یک وقت از مهربونی دست نکشی به خدا گناه کردی-ای بابا چی میگی تو ایان-میگم داداش هی این دخترا رو نگاه کن جون شماره بدم.اسد زد پشت سرایان و ایان گفت-اخ داداش جان چرا خب میزنی اوف بابا یک گوشه چشمی نشون بده ببین دخترا واسه هم یک بازوت میمیرن دیگه ببین واسه خودت از وسط قاچ میخورن به خدا نخند داداش چرا از دخترا فراری؟-فراری؟نه ایان یک سری مسائل هست که تو نمیدونی تو الان بچه ای 19سال بیشتر نداری راحت میتونی دختر بازی کنی ولی من نمیتونم یعنی از این کارا خوشم نمیاد ای بابا بفهم دیگه-اهان داداش میدونی میخواستم بگم وااااای رنگ قرمز عاشق رنگ قرمزم وای خدا جونم چه دختر بور نازی بیا خانمی ای وای چیزه داداش داشتم میگفتم  من احساس میکنم یکی میاد توی زندگیمون و بین من و تو قرار میگیره به خداراست میگم. همون موقع زویا که از عروسی فرار کرده بود از پشت بین این دوتا وایستاد و دنبال ورودی مسجد میگشت اسد به ایان گفت بریم داخل چشم چرون؟-خب بریم داداش.ادامه پست بعدی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 تیر 1393 01:41 ق.ظ

ای دم وای

دوشنبه 9 تیر 1393 10:16 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خلاصه قسمت ١١٩

دوشنبه 9 تیر 1393 08:49 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡
دلشاد داره میز رو میچینه كه زویا میگه عمه جون من كمكت می كنم ًو دلشاد هم می گه خیله خوب عمران میره و نجما می خواد یه چیزی به اسد بگه كه اسد رد میشه و باز بر میگرده و میگه چیه و نجما إشارته میكنه هیچی اسد دست به سینه وأمی سهت و نجما رو نگا می كنه. و نجما می گه راستش این اولین بار بود كه این همه وقت با عمران بودین و باهاش كلی حرف زدین می خواستم كه اسد حرفشو قطع می كنه و می گه می خواستی نظر منو دو مورد اون بدونی و نجما سرشو تكون میده اسد میگه گوجه خیلی زمان لازمه تا بتونی یه نفر رو بشناسی ولی تا اون جایی كه من شناختمش فكر می كنم كه اون پسر تحصیل كرده و خوش رفت أری باشه و نجما می گه اره داداش راستش اون خیلی سادس نمی تونه هیچیو پنهان كنه و زویا میره تو فكر و یادم میفته كه تلفون عمران تو زایشگاهه و اون گفته كه نمی دونه تلفونش چه جوری سر از اون جا در أورده و اسد میگه من برات دنبال همچین پسری می گشتم و نجما ذوق می كنه و اسد زویا رو نگاه می كنه و زویا تو فكره و اسد می گه موضوع چیه خانوم فرخی تو موافق نیستی و زویا اسدو نگاه می كنه و نجما هم نگران زویا رو می كنه و نجما می گه زویا و زویا شروع می كنه به خندیدن و می گه صورت گوجه رو نگا اقای خان هی من فقط می خواستم سر به سر گوجه بزارم عمران پسر خیلی خوبیه منم با اقای خان موافقم و نجما می گه از دست تو منو حسابی ترسوندی و اسد می گه من باید برم كار دارم و نجما و زویا همو بغل می كنن و زویا با خودش می گه من زیادی فكر می كنم این یه موضوع كوچیكه و صحنه میره رو هاسینا و می گه خدا به دور خواهر امروز جلو اسد احمد خان  زبونت بند اومده بود جالب بود هرچی اون می گفت قبول می كردی از این جا با یه لیست بلند بالا رفتی كه باید لوازم تو از دبی بگیری و دو تا ماشین بگیری پس چی شد باید بیخیال لوازم و ماشین شی چی شد از اسد ترسیدم و هاسینا می گه من از هیچ كس نمی ترسم اما پسر من عمران او نقدر دیوونه ی عشق نجماست كه اصلا به من گوش نمی ده پسره ی دیوونه  بعد خواهرش می گه تو اشتباه بزرگی كردی كه با این ازدواج موافقت كردی تو نمی تونی از اونا هیچی بگیری و هاسینا می گه تو كاملا درست می گی نیكهات سیاه بود اما خوانواده اونقد  طلا می دادن كه برق طلا هاشون سیاهن دخترشونو می گرفت و هاسینا می گه نمی خوام این وصلت بهم بخوره اونا پول دار ترین ادمای بهوپال أند نمی تونم بزارم راحت از دستم برن حالا ببین و صحنه میره رو نجما ، نجما داره از تو فیسبوك عكسای عمران رو می بینه كه زویا میاد تو اتاق و نجما نمی فهمه و زویا یهو می گه بوووووووووو. و نجما هول می شه و زویا می گه چیكار می كردی و نجما می گه هیچی وقت گذرونی و زویا می گه ااااا می خوام در وصف این موقعیت یه شعر بگم گوجه با خودش فكر می كنه كه زرنگ ترین دختر رو زمینه گوجه با خودش فكر می كنه كه درنگ ترین دختر رو زمینه گمون می كنه ندیدم یواشكی داره عكسای شوهرش ًو می بینه ممنونم ممنونم من همه چیو دیدم به منم نشون بده ببینم و نجما عكسارو نشوندش میده اولین عكسی كه زویا می بینه می كه اون شبیه دلقك هاست  بعدی دماغش یكم كج و كولست نه و نجما می گه نه و زویا می كه باشه بعدی و زویا وقتی عكسو می بینه میگه عجب اشغالی و میكه كامنت هاشو نشون بده ببینم و كامنتها این بود بگو ببینم چی میشه اگه تمام دنیا رازمونو بفهمین و زویا می گه چه مزخرف بعدی و نوشته بعدی نوشته بود من می دونم دروغ می گی زویا می گه بعدی و نوشته بعدی نوشته بود چی میشه اگه راز تو فاس كنم اگه سكوتهم بشكنه تو باید بهای سنگینی بپر داری و زویا میگه أینا چیه نجما كی می تونه أینا رو بفرسته و نجما می گه نمی دونم الان أكانتاشو چك می كنم و می گه یكی به اسم تی أینا رو نوشته و نجما می گه مطمعنا فقط یه اسپمه ولش كن و زویا می گه تو دوستات كسی نداری كه اسمش با تی شروع شه و نجما می گه نه و زویا میگه عجیبه و نجما می گه واش كن حتما یكی داره شوخی می كنه تو چرا انقدر جدی شدی تو واقعا فكر می كنی چیزی شده و زویا می گه من كلی گفتم  جدیدم لین چیزا خیلی زیاد شده من یه دوستی دارم باید بیای ببینی چه چیزایی واسم می فرسته ایییییی خیلی وحشتنا كن معذرت می خوام می خوام در مورد یه چیز مهم باهات صحبت كنم و نجما می گه بگو و زویا می گه در مورد اقای خان راستش می دونی داداش تو خیلی خیلی خجالتی هست 
ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 10:35 ب.ظ

فصل دوم انلاین

دوشنبه 9 تیر 1393 03:54 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
یکی از دوستان سایت را معرفی کرد ازش ممنونیم برای دیدن

فصل دوم روی عکس بکلیک وقسمت هارو لانلاین ببین





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 03:56 ب.ظ

جنیفر

دوشنبه 9 تیر 1393 11:44 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡
دلم براش سوخت گفتم چند تا عکس ازش بزارم


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 11:45 ق.ظ

باز هم خانوم خوشگله

دوشنبه 9 تیر 1393 11:42 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 11:43 ق.ظ

خوابی زیبا

دوشنبه 9 تیر 1393 11:41 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 11:42 ق.ظ

به این می گن فتوشاپ

دوشنبه 9 تیر 1393 11:39 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 11:41 ق.ظ

اصلا حسودیم نشد

دوشنبه 9 تیر 1393 11:35 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 تیر 1393 11:39 ق.ظ

کلیپ رفتن اسد وزویا پیش معلم زبان اسد

پنجشنبه 5 تیر 1393 08:17 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
ارسال شده در: ♡کلیپ های عاشقانه♡ ،


برای دانلود بکلیک


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 08:20 ب.ظ

تبریک گفتن ایان به حمیرا

پنجشنبه 5 تیر 1393 08:11 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
ارسال شده در: ♡کلیپ های عاشقانه♡ ،
گوینده ایان خیلی دیوونست  یعنی من از خنده فرشای خونه را گاز میگرفتم




برای دانلود این ویدئو بکلیک



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 08:17 ب.ظ

عکس های متحرک صنم

پنجشنبه 5 تیر 1393 07:55 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡






دوستان یک عکس درمورد اسد و زویاست یعنی اسد جدیده

در مورد بچه دار شدن زویاست روم نمیشه بزارم به نظرتون بزارم؟

از من بدتون نمیاد چون خودم خیلی اعصابم از دست سوربهی خورد شد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 07:57 ب.ظ

عکس های ناز سوربهی

پنجشنبه 5 تیر 1393 07:48 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡























خب دیگه تموم شد ناز بودن درسته



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 07:52 ب.ظ

خلاصه قسمت های اینده

پنجشنبه 5 تیر 1393 07:19 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡
خب هاسینا جلوی همه رشید احمد خان رو تحقیر می كنه بعد از اون نیكات خودكشی می كنه اما نجات پیدا می كنه اما خیلی افسرده هستش بعد از اون عروسی نجما و اسد و ایان تویه یه روز هست و خاله هاسینا به اسد میگه بهش پول بده اما اسد نمی ده و می گه قبلا بهت خیلی دادم هاسینا هم كه می بینه از اسد خیری بهش نمی رسه میره پیش رشید احمد خان و می گه كه اشتباه كرده و پسر بزرگش  رو گفته كه از أمریكا بیاد اسم داداش فرهانی ایان به هاسینا می گه كه فكر نكنه نیكهات قبول كنه كه یهو نیكات میاد و می گه كه قبول می كنه و همه تعجب می كنن و بهش می گن كه مطمعنه و اونم می گه اره (به خاطر اینكه هیچكی دیگه نمی خواستش) جریان ازدواج زویا رو كه بهتون گفتم خیلی خلاصه الان می گم ایان و حمیرا روز عروسی شون می رن خرید كنن و أفراد سیدیكو می افتن دنبالشون زویا هم می خواد دست تنویر رو رو كنه كه تنویر چند تا ادم كش میندازه به جونش  و زویا فرار می كنه. و توی یه ساختمون كه داشتن عروسی هفت تا زوج رو برگزار می كردن می رن ( ایان و زویا )  و زویا لباس عروس ها رو می پوشه و ایان لباس داماد و عاقد ازشون  می پرسه قبول می كنن كه اونا به طور اتفاقی قبول می كنن. و زویا وقتی می فهمه اون أیانه نگران میشه و میگه امروز روز عروسیمون بود. ( عروسی اسد با زویا و عروسی حمیرا با ایان ) كه ایان میگه این الكی بوده و میرن خونه ایان لباساشو عوض می كنه و وقتی میاد پایین اون عاقدی رو می بینه كه زویا رو به عقدش در أورده بوده و عاقد می گه چند تا زن می گیری و می گه همه كار ها درست شده فقط تو و زویا باید أمضا كنید همه مهمون ها متعجب می شن و ایان خیلی نگران میشه و همه می گن پس عروس كو و ایان میره خونه اسد و بهش می گه اسد خیلی نااحت می شه اما ایان بهش می گه كه اگه زویا رو نده بهش نیكهات دوباره خود كشی می كنه و اسد زویا رو با دستای خودش می بره خونشون و ایان و زویا با هم ازدواج می كنن ایان به اسد قول می ده زویا رو زود بر گردونه و حمیرا و اسد خیلیییی نار أحت هستن هفت روز می گزره و اسد طاقت نمی یاره و می ره زویا رو میاره  و بعد توی حیاط فكر می كنم زویا راه میره كه پاش زخمی می شه و اسد پاشو می بنده و توی خونه سیدیكو هم دست حمیرا زخمی می شه و ایان اونو می بنده و بعد همدیگر رو بغل می كنن عكساشو گذاشتم از اون طرف نیكهات با فرهان ازدواج می كنه و هاسینا همش اونو اذیت می كنه فرهان هم اونو اذیت می كنه و یه روز فرهان نیكهات رو با بالشت خفه می كنه و  میندازه یه جا و بعد از چند روز نشون می ده نیكهات زندس و با دامت كوتاه وارد فیلم می شه تا انتقام بگیره . 
وای دستم شكست بچه ها برای اینكه خوب بفهمین خلاصه ازدواج ایان و زویا رو حتما بخونید نظر هم یا تون نره 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 07:45 ب.ظ

زن های کاران

پنجشنبه 5 تیر 1393 06:49 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
ارسال شده در: ♡مناسبت ها وتاریخ♡ ،


سوربهی هم داره اضافه میشه



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دانلود کلیپ

پنجشنبه 5 تیر 1393 06:31 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
ارسال شده در: ♡کلیپ های عاشقانه♡ ،
دانلود کلیپی که اسد و زویا همو بغل کردن کامل هستش




برای دانلود بکلیک



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 06:36 ب.ظ

زیر خاک رفتن صنم همراه با پشت صحنه

پنجشنبه 5 تیر 1393 11:59 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡

فصل دوم هم مثل فصل اول هستش صنم هم مثل مامانش میره زیر خاک و اهیل نجاتش می ده




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 12:01 ب.ظ

این اون عکسی که گفتم

پنجشنبه 5 تیر 1393 11:57 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 11:58 ق.ظ

خودم درست کردم

پنجشنبه 5 تیر 1393 11:54 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡

میس پامی شو با دست نوشتم یه همچین هنر هایی دارم من




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 11:57 ق.ظ

بعد از هفت روز جدایی

پنجشنبه 5 تیر 1393 11:50 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡

این عکسا مربوط به قسمتی است که زویا با ایان ازدواج کرده بود و اسد تحمل نکرد و زود تر زویا رو برگردوند و دست حمیرا زخمی می شه و پای زویا




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 12:02 ب.ظ

عکسی از پشت صحنه پرت شدن زویا

پنجشنبه 5 تیر 1393 11:49 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡

خدا وکیلی خیلی تابلو بودن




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 11:50 ق.ظ

من عاشق این عکسم

پنجشنبه 5 تیر 1393 11:47 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 11:48 ق.ظ

تک عکسی از رقص گروهی

پنجشنبه 5 تیر 1393 11:46 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

رقص زیبای زویا و اسد در شب عید فطر

پنجشنبه 5 تیر 1393 11:42 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss pamy♡




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 11:46 ق.ظ

یک نویسنده نیاز است

پنجشنبه 5 تیر 1393 12:45 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
دوستان کسانی که بیکار هستن

لطف کنن نویسنده این وب بشن و به مدیرش در اداره ان وب کمک کنند

ممنونم میشم این لطف را بکنید وبلاگ:http://quboolhai.mihanblog.com/



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 12:46 ق.ظ

فایل قبول میکنم من

پنجشنبه 5 تیر 1393 12:38 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡
دوستان امروز یاد گرفتم از صفحه کامپیوترم عکس بگیرم

خب میخوام  فایل قبول میکنمو که درست کردم بهتون نشون بدم

این صفحه اصلی هستش عکسش قشنگه؟






وارد میشی همچینه




قسمت فیلم ها از 14 تا 115


قسمت عکسهام



قسمت کلیپ هام





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 تیر 1393 12:44 ق.ظ

کاران در مجلهgr8

چهارشنبه 4 تیر 1393 10:20 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 4 تیر 1393 10:29 ب.ظ

خلاصه قسمت 105

چهارشنبه 4 تیر 1393 08:03 ب.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡

خب شروع میکنیم : دلشاد برای ازدواج از نجما پرسید که ایا راضی هست

یا نه و نجما سکوت کرد اسد و زویا هم بهش گفتن که میتونه بیشتر فکر کنه

ولی بازم نجما ساکت بود که مادر اون پسره گفت چرا نباید راضی باشه خیلی

هم هست نجما یاد حرف های امران افتاد که میگفت دوستش داره و ازاینا و

بلند شد و گفت من نمیخوام باهاش ازدواج کنم و همه شوکه شدن ونجما رفت توی

اتاقش و شروع به گریه کردن کرد زویا رفت پیشش و دلداریش داد- چی شده

عزیزم چرا همچین میکنی اگه مشکلی هست خب بگو – زویا بهت گفته سه

سال پیش از یکی جدا شدم دوباره اونو دیدم من دوستش دارم – اسمش چیه .

نجما تا اومد بگه اسد با اعصباینت وارد اتاق شد و به نجما گفت کارت خیلی

زشته میتونستی قشنگتر اینو بهشون بگی و یاکه صبر میکردی و به ما میگفتی

این کارت خیلی بده زویا گفت – اقای خان نجما یکی رو دوست داره اسد متعجب

شد و به نجما فشار اورد – ماکه همه چیزو به هم میگیم

اون کیه بگو – امرا ن – کدوم امران من میشناسمش – اره امران نامزد نیکات .

اسد متعجب شد و گفت ولی اونا نامزدن تو چرا اینکارو کردی –داداش ما قبلا

باهمیم بودیم وبه همین علت این رابطه را از ترس شما بهم زدیم سه سال گذشته

نامزدی نیکات هم بهم خورده – نگو که این نامزدی به خاطر تو بود

ه – نه داداش نیکات خودش بهم زد . اسد نجمارو بغل کرد و گفت باید

اول با نیکات حرف بزنیم اینجوری نمیشه  شب شدش اسد رفت توی حیاط

و زویا هم اومد زویا به اسد گفت – نگران نباش نجما عاقله و میدونه چیکار

کنه – درسته ولی جفتشون خواهرام هستن نمیدونم چرا اینجوری شده و از

این حرفا که زویا با تعجب و خنده گفت – وای اقای خان نمیدونستم تو

همچین ادمی هستی فکر میکردم تو از اون پسرایی هستی که 6پکشون

(عضلات شش تیکه) خوبه و اخلاقشون بده ولی تو یک پسر خوب برای

مامانت یک دادش مهربون و دلسوز برای خواهرت و در اینده بهترین

همسر دنیا هستی – اینا همش نقشه من برای جذب تو اینکارا رو میکنم

– ع واقعا پس ممث اینکه یادت رفته من یک عادت دارم که از عروسی

فرار کنم روز عروسی منم فرار میکنم من یک عروس فراری بدم

. اسد ناراحت شد و دست زویارو کشید و گفت – دیگه اینو نگو دیگه

از رفتن و ترک کردن من نگو – بیخیال اقای خان شوخی کردم-

دیگه باهام از این شوخی ها نکن لطفا – باشه ولی باید زودتر ازدواج کنیم .

و بعدشم همو بغل کردن از اونطرف راضیه دستاشو باز کرد و فرار کرد

سیدیکو داشت به حرف های راضیه فکر میکرد که داشت التماسش میکرد

و اونم قبول نکرد و راضیه گفت – توهم دامنت گیره تو هم گناه کاری و

باید مجازات بشی . سیدیکو رفت بالای سر حمیرا و گفت دارم  تاوان گنا

هامو میدم امیدوارم فردا حمیرا برای تولدش چشماشو باز کنه یک دخترم

ازم دوره و این یکی هم  منو یادش نمیاد . فردا صبح شد  سیدیکو خونه

را پر از گل رز کرده بود همه به غیر از ایان اومدن و متعجب شدن و

سیدیکو گفت امیدوارم حالش خوب بشه حمیرا از خواب بلند شد و به تقویم

نگاه کرد و رفت بیرون و گل هارو دید و جیغ زد گلام رسید همه  متعجب

شئده بودن حمیرا حافظه اش را بدست اورده بود(چه هندی یکدفعه)رفت

پیش سیدیکو و بغلش کرد و گفت وای بابا ممنونم رفت پیش نیکات و گفت 

پس کادوم چی شد نیکات گریه کردو  حمیرا را بغلش کرد  حمیرا رفت پیش

شیرین و گفت عمه قرار بود برام شیرینی درست کنی شیرین گفت درست

میکنم و بغلش کرد حمیرا سراغ ایانو گرفت و ایان اومد و با خوشخحالی گفت

حالتون چطوره خانوم راجنی همه سعی داشتن با علامت به ایان بگن که حال

حمیرا خوبه و حمیرا گفت راجنی کیه چرا شماها ساکتید به لباسش نگاه کرد و

دید ساری تنشه و با خودش گفت چرا ساری تنمه نگاش توی ایینه افتاد و 

قرمزی روی سرشو دید و جیغ و داد کرد از اونطرفم اسد به ایان و نیکات

زنگ میزد ولی برنمداشتن زویا رفت پیشش و گفت قهوه میخوای اسد نگاهش کرد

و زویا گفت الان میارم  زویا رفت و اسد بهش گفت ممنونم زویا  گفت بیخیال اقای

خان اینقدر تشکر نکن – یعنی دوست ندرای تشکر کنم – چرا ولی بعد از ازدوا

جمون خیلی مسقرست که هی تشکر کنی – ممنونم خانوم خان که لباسامو اتو

کردی ممنونم خانوم خان که قهوه اوردی ممنونم خانوم خان که برام شام درست کردی

– حالا این خانوم خان کی هست – وای خدایا چجرا همچین میکنی منم دیگه یعنی

بعد از ازدواجمم همون خانوم فرخی ام برو بابا  فکر میکنی – تو لطف کن

دیگه فکر نکن – چیه دوست داری من فکر نکنم فکر کردی فکرای من بده

من خیلی هم فکر میکنم مثلا چرا و کی میشه اسم کوچیکمونو صدا بزنیم برای عروسی چی بپوشم

و دو تیکه اونجایی بود که یادم رفت ایان نیکاتم داشتن حرف میزدن که که نیکات گفت

امرانو دوست داره و ایان داشت  قانعش میکرد که کارش درست نیست ولی قبولش کرد

به خاطر نیکات و تیکه بعدی دلشاد و اسد و زویا داشتن بحث میکردن که چرا نجما

و نیکات عاشق یکنفر شدن که امران اومد و اسد بهش گفت فعلا هیچ ازدواجی در کار نیست

و............ تمام


البته عکسا













دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 4 تیر 1393 08:16 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 13 1 2 3 4 5 6 7 ...