♡qubool hai♡
وب من مال قبول میکنمه (2 )چون توش همه چیز از قبول میکنمه

❤welcome❤

سه شنبه 22 بهمن 1392 11:04 ق.ظ

نویسنده : ♡MiSs farny♡





سلام دوستای عزیزم به وبلاگ قبول میکنم خیلی خیلی خوشامدید

من میس فارنی هستم مدیر این وب البته دوستای گلم طراوت و

پامی مدیر های اصلی این وب هستند به کمک ان ها این

وب بسیار معروف شد خب در این وب از تمام چیز های

قبول میکنم اپ میشه لطفا مارو لینک کنید و از همه

مهم تر کپی نکنید چون به شدت برخورد میشه ما کپی

نمیکنیم شما هم نکنید خب کد بنر را اگه خواستید بگید

تا بدم خیلی دوستتون دارم فارنی


فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزه جعبه اخبار وب فانتزی,شکلک,شیک,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگنویسی,کامنتگزاری,پست گذاشتن,کوچک,سایز کوچک,ریزه میزه,بامزه


عددی,اعداد,شماره,رقم,رقمی- قالب عوض شد

عددی,اعداد,شماره,رقم,رقمی- بنر تغییر کرد

عددی,اعداد,شماره,رقم,رقمی- هیچی نگو فقط بکلیک

عددی,اعداد,شماره,رقم,رقمی-پست ثابت تغییر کرد







دیدگاه ها : خوشومدی
آخرین ویرایش: دوشنبه 3 شهریور 1393 07:02 ب.ظ

وای کارانویر خیلیییی باحاله:)))))))

شنبه 22 شهریور 1393 01:18 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡



دیدگاه ها : فقط پست ثابت
آخرین ویرایش: - -

یه عکس دیگه تو جردن

جمعه 21 شهریور 1393 08:00 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 21 شهریور 1393 05:23 ب.ظ

پشت صحنه

جمعه 21 شهریور 1393 06:00 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 21 شهریور 1393 05:22 ب.ظ

قسمت62فصل..از این قسمت متنفرممم

جمعه 21 شهریور 1393 05:07 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡
دفتر ریحان..
سحر کاملا بیخیال وخونسرد از ریحان میخواد رو مبل بخوابه. ریحان تعجب میکنه و بالشت رو برمیداره و میگه: من میرم بیرون بخوابم . ولی سحر بالشت رو از دست ریحان میگیره و میگه من ترسیدم. نمیتونم تنها بمونم. ریحان تسلیم میشه و میشینه رو مبل و سحر هم دراز میکشه بخوابه. بعد دوبااره بلند میشه و میگه من گشنمه!
ریحان یاد خوش اشتهایی صنم تو رستوران میفته . سحر مظلومانه میگه من شام سبک میخورم فقط برام پیتزا بیار! ریحان از کوره در میره و میگه ما از شهر دوریم از کجا پیتزا بیارم! بعد یکم بحث، سحر میگه دالماخانی و کره و نون هم خوبه! ریحان میگه پاشو خودت غذا آماده کن برا خودت. بعد میبینه اونم نمیشه چون تازه اومدن اینجا و اشپزخونه خالیه! سحر میگه توهم هیچی نخوردی ریحان میگه هیچی نبود که بخورم. سحر محل اشپزخونه رو میپرسه و میره.ریحان هم دنبالش میره آشپزخونه. سحر تو آشپزخونه نودل پیدا میکنه و شروع میکنه به تعریف از خودش و میگه نودل های من حرف ندارن! بعد که نودل رو پخت دو بشقاب میاره برا خودش و ریحان و با هیجان میده بهش. ریحان میخوره و میگه خوبه. سحر میگه من هرروز میتونم برات نودل بپزم. ریحان با خودش میگه این دختر دنبال بهونه میگرده اینجا بمونه. سحر با خودش میگه نودل که هیچی!بعد شکستن قفل گاوصندوق ضربه سختی میخوری! بعد به هم نگاه میکنن. سحر میگه اگه من اینجا نمیومدم چی میخوردی؟! ریحان میگه هیچی گرسنه میخوابیدم. سحر دوباره شروع میکنه به حرف زدن و ریحان با احساس نگاهش میکنه!
بقیه درادامهههههههههه

ادامه مطلب بدووووووو

دیدگاه ها : فقط پست ثابت
آخرین ویرایش: جمعه 21 شهریور 1393 05:08 ب.ظ

سوربهی تو جردن ادامه اوناسوربهی با12نفر واسه عکاسی رفتن اونجا

جمعه 21 شهریور 1393 02:37 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡



دیدگاه ها : فقط پست ثابت
آخرین ویرایش: جمعه 21 شهریور 1393 02:40 ب.ظ

از اونجایی که کاران این کار رو انجام نمیده خودم این تکیه رو درست کردم دی

جمعه 21 شهریور 1393 02:09 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡



دیدگاه ها : فقط پست ثابت
آخرین ویرایش: جمعه 21 شهریور 1393 02:12 ب.ظ

سحر..امروز میخوام بترکونممممممم..عکس از پامی..هم فصل1هم فصل2

جمعه 21 شهریور 1393 01:50 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡
دوستان به من یک برنامه ای پیشنهاد کنید که بتونم فیلم های ظبط شده رو کات کنم ..اون موقع چرا که نه ...واستون فیلم هم از فصل1کات میکنم....من خیلی از برنامه هارو واسه کات کردن قطعه ای از فیلم استفاده کردم ولی هیچ کدوم به فرمت های ویدیو های ظبط شده نمیخوره...اگه بگید لطف بزرگی درحقم کردید






دیدگاه ها : فقط پست ثابت
آخرین ویرایش: جمعه 21 شهریور 1393 01:56 ب.ظ

کارانننننننننن....همه ی عکسا از پامییییییی هست

جمعه 21 شهریور 1393 01:46 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡



دیدگاه ها : فقط پست ثابت
آخرین ویرایش: جمعه 21 شهریور 1393 01:50 ب.ظ

میدونم قبلا گذاشتمممممم...ساخت پامییییی..راستی امروز یه تکیه رو نشون نداد یعنی کات کردن...که تواین عکس...

پنجشنبه 20 شهریور 1393 07:00 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡



دیدگاه ها : فقط پست ثابت
آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 شهریور 1393 06:55 ب.ظ

تولدت مبارک سوربهی چاندا(هایا)

پنجشنبه 20 شهریور 1393 06:27 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡



دیدگاه ها : فقط پست ثابت
آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 شهریور 1393 06:34 ب.ظ

عکسا قسمت61..از این به بعد عکسارو خودم میسازم..اگه خواستین کپی کنین منبع یادتون نره..

پنجشنبه 20 شهریور 1393 06:20 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡





تنویربوقققققققققققق..ببین چیکاکرد..بعدانداخت گردن اهیل..چراااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟





دیدگاه ها : فقط پست ثابت
آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 شهریور 1393 06:33 ب.ظ

برید و رای بدید که کدوم یک بهترین نقش مقابل سوربهی بود؟؟

پنجشنبه 20 شهریور 1393 03:50 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡






http://myeduniya.com/Entertainment/TvSerials/?revid=85761




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 شهریور 1393 03:52 ب.ظ

جیغغغغغغغغغغغغغ...ساخت خودم...

پنجشنبه 20 شهریور 1393 01:21 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡


اون که حواسشو میده به تو                                            اون که دیونه ی توییه منم


اشتباه نگیرید صنم واهیل ن.اهیل خواب بدمیبینه یهو میپره توبقل صنم.صنم هم اونو اروم میکنه.اینجا هیچکار دیگه ای انجام نشده





دیدگاه ها : فقط پست ثابت
آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 شهریور 1393 01:31 ب.ظ

دوستمون ژینا زحمت نوشتن کشیده وقسمت دیشبه فصل1..لطفا از ژینا تشکر کنید

پنجشنبه 20 شهریور 1393 12:01 ب.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡
خببب زوىا عصبانى وارد اتاق اسد مىشه هرچى از دهنش در مىاد مىگه بعد مىگه کو کجاس اون دختر اسدم به مجسمه"مانکن"اشاره مىکنه زوىا تازه مىفهمه سرکار بوده,بعد مىگه حق با تو بود منو ببخش من اشتباه کردم اسد مىگه چى!!!زوىا مىگه:حق باتو بود
اسد:نه بعدش چى گفتى!!
زوىا:اشتباه کردم
اسد:نه بىن اىن دوتا ىچىز دىگم بود.
زوىا مىفهمه که اون مىخواد ازش معزرت خواهى کنه اىنکارو مىکنه اما اسد مىگه از چشات معلوم نىس زوىا هم زانو مىزنه معزرت مىخواد.
نىکاتم تو توهمه که هاسىناى بلا گرفته مىخواد اونو بکشه ک ىهو دستگىره در تکون مىخوره اونم مىترسه ىه قىچى بر مىداره شتلق بدونه اىنکه چشمشو وا کنه مىزنه به فرهان بعد جىغغغغغغ مىزنه ک من فرهانو کشتم فرهان مرده..نجما مىاد دلدارىش مىده مىگه چىزى نشده اما اىن همش حرف خودشو مىزنه,بعد از تىمارستان مىان ک ببرنش ىهو مىبىنه فرهان چىزىش نشده اول لبخند مىزنه اما بعد ک سمىرارو بغل فرهان مىبىنه تازه مىفهمه اىنا نقشه بودههه.اى خسته شدم.....
اها تنوىرم با سازو دهل مىاد خونه سىدىکو مىگه جاى زن پىش شوهرشه که ب سىدىکو اشاره مىکنه بعدش همه فکا مىخوره زمىن از تعجب...ژیناجان ی هاش نیوفتاده



دیدگاه ها : فقط پست ثابت
آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 شهریور 1393 12:02 ب.ظ

قسمت61فصل2..جیغغغغغغغغغغغغ هیجان این قسمت زیاد بود

پنجشنبه 20 شهریور 1393 11:58 ق.ظ

نویسنده : ♡Miss taty♡
خونه آهیل..
تنویر عصبانیه و با خودش میگه خدا میدونه اهیل و صنم چطور عاشق هم شدن. قبل از اینکه عشق این دوتا برای من دردسر شه، باید اموال رو به نام خودم کنم. بعدش میتونم ریحان رو پیش خودم برگردونم. همین لحظه تلفن زنگ میزنه
و تنویر جواب میده. صدایی از پشت خط میگه: آمبولانسی که دلشاد رو میبرد تصادف کرده و دلشاد تونسته فرار کنه. تنویر بی نهایت خشمگینه و میگه همه جارو بگردین. مرده یا زنده دلشاد رو پیدا کنید. بعد تنویر با خودش میگه من حتی بمیرم هم نمیذارم دلشاد از دستم دربره. راضیه از دور داره تنویرو نگاه میکنه و خوشحاله.

بعد نشون میده تنویر دوباره با تلفن صحبت میکنه و صدای پشت خط میگه همه جارو گشیم ولی هیچ اثری از دلشاد نیست. تنویر میگه اگه فکر میکنید دلشاد مرده باید مدرک بیارید. راضیه لبخند میزنه. و از دیدن ناراحتی و اشفتگی تنویر لذت میبره. تنویر با خودش میگه اگه بفهمن من چه نقشه ای برای دلشاد داشتم همه چی از بین میره. بعد وقتی میخواد رو تختش بشینه حضور شخصی رو حس میکنه که راضیه ست. میپرسه کی اونجاست؟ راضیه میگه : منم.

شب، آهیل یاد جواب بی ادبانه ش به سوال صنم افتاده و نمیتونه بخوابه.خیلی سعی میکنه بخوابه ولی بی قراره.دوباره کابوس میاد سراغش ، اینکه تنویر بهش میگه تو پدرتو کشتی و چاقو تو دست آهیله. عصبی و آشفته از خواب میپره. دوباره سعی میکنه بخوابه ولی تو خواب درباره قاتل و این چیزا حرف میزنه و باعث میشه صنم بیدار شه. صنم نگران میشه و میگه خوبی؟ آهیل ترسیده و داد میزنه و به آغوش صنم چنگ میزنه و محکم بغلش میکنه.صنم سعی میکنه ارومش کنه ومیگه چیزی نیست .. نترس..من اینجا پیشتم..جز ما کس دیگه ای اینجا نیست نیازی نیست بترسی..بعد اهیلو میخوابونه ویاد دفعه قبلی که اهیل تو خواب کابوس میدید، میفته. با خودش میگه یعنی چی داره ازارش میده. شاید شاهد یه قتلی بوده و همین اذیتش میکنه. چطوری از ماجرا سردر بیارم؟

دفتر ریحان..
سحر با هیجان سعی داره گاو صندوق رو باز کنه. همین لحظه برق میره و صدای ترسناک میاد. بعد ازتو تاریکی صدای پای کسی به گوش میرسه. سحر خودشو دلداری میده و میگه نباید بذارم ترس مانع کارم بشه. همین لحظه شیشه میشکنه و سحر وحشت میکنه. اشیا شروع به حرکت میکنن و یه سایه ترسناکی رو پنجره میفته. سحر بی نهایت وحشت کرده . داد میزنه کی اونجاست؟ ولی جوابی نمیاد. سایه به طرف سحر حرکت میکنه و ابتدا فانوسی ظاهر میشه و بعد نگهبان میاد داخل که سحر فکر میکنه روح دیده. ولی نگهبان توضیح میده روح نیست و سحر عصبانی میشه و میگه منو ترسوندی.نگهبان میگه من مشکل شنوایی دارم. و ریحان منو فرستاده ببینم مشکلی نداری؟ اینجا راحتی.؟ سحر تصمیم میگیره بره با ریحان صحبت کنه.

توی اتاق ریحان..
ریحان یاد موقعی افتاده که تنویر اونو فرستاد بره. احساساتی شده. با خودش میگه من تا اخرین لحظه منتظر بودم تنویر نذاره برم.. من دیگه از دروغ ها و ریاکاری و تله های تنویر خسته شدم. از الان دیگه اون مادر من نیست.همین لحظه کسی در میزنه و ریحان فکر میکنه الان این موقع کیه. در رو باز میکنه وسحر وارد مییشه و شکایت میکنه چطور منو تو اون اتاق لعنتی و جن زده تنها گذاشتی.من دیگه تو اون دفتر لعنتی نمیخوابم. بعد میپره رو تخت ریحان و میگه فقط همینجا میخوابم. هرچی میخواد بشه. ریحان شوکه و گیج شده و سر پا کنار تخت واستاده.!

خونه فیض...
حیا روی تختش دراز کشیده و داره گریه میکنه. با خودش میگه هیچوقت از کرولال بودنم غصه نخوردم و متاسف نبودم ولی امروز ناراحت و متاسفم. چون اسم فیض رو موقع ازدواج نشنیدم. شاید فیض تو سرنوشت من بود ولی من عاشقش نیستم. فیض روی مبل دراز کشیده و با خودش میگه حق با عمه ست. این ازدواج اشتباه بود. من عاشق حیا مو اشتباهی نکردم. اینو به عمه ثابت میکنم. یاد برنامه ولیمه عمه میفته و بلند میشه. میادو کنار تخت حیا وایمیسه. حیا برمیگرده و فیض رو میبینه و سریع بلند میشه . فیض میگه آروم باش. فقط خواستم بگم عمه ولیمه مارو برای پس فردا آماده میکنه.حیا شوکه شده. فیض میگه مشکلت چیه؟ ما خیلی وقته ازدواج کردیم ولی تو با من صمیمی تر نشدی. حیا خیلی ناراحت و عصبیه. فیض میگه تو دوستم نداری؟ بعد ازدواجمون چی شد؟ که تو اینهمه فاصله گرفتی. این ازدواج برات تحمیل نشده بود و تو خودتم کاملا موافق بودی.حیا ساکت نشسته و حرفی نمیزنه. فیض میگه خواهش میکنم حرف بزن چون من دیگه نمیتونم اینطوری زندگی کنم و این شرایط رو تحمل کنم. اگه وقت بیشتری میخوای مطمئن باش اگه دست من بود به خاطر ولیمه ناراحتت نمیکردم ولی این تصمیم عمه ست و من نمیخوام بهونه بدم دستش که بگه این ازدواج اشتباه بود. فیض میگه ما شاید هنوز زوج نشدیم ولی میتونیم پیش عمه اینطوری وانمود کنیم. حیا قبول نمیکنه و میگه من نمیتونم دروغ بگم. فیض میگه ما دروغ نمیگیم. ولی یه روز این ازدواج واقعی میشه و مثل قلب هامون که یکی هستن، خدارو شاهد میگیریم که جسممونم یه روز یکی میشه. حیا عصبیه.

خونه آهیل.. اتاق تنویر...
تنویر وقتی میفهمه اونی که رو تختشه راضیه ست عصبی میشه. میگه اینجا چیکار داری؟ هر روز بی خبر کجا میری؟ راضیه تظاهر به گریه و زاری میکنه و میگه من یه خواهر دارم که از پدر یکی هستیم. اون نمیتونه حرف بزنه و فلجه. بعد به پاهای تنویر میفته و التماس میکنه بذار بیارمش اینجا. فقط یه گوشه میشینه و هیچ کاری با هیچکس نداره. بالاخره تنویر قانع یمشه و راضیه خوشحاله و فکر میکنه چیزی که میخواستمو بدست آوردم! بعد با عجز از تنویر تشکر میکنه و میگه هرگز این لطفتو فراموش نمیکنم! موقع رفتن، راضیه برمیگرده طرف تنویر و عصبی بودنشو میبینه و میپرسه از چیزی ناراحتی؟ تنویر میگه سرت به کار خودت باشه. راضیه میره.

تمام
ترجمه: محیاوبا تشکر از پیجQubool hai2




دیدگاه ها : فقط پست ثابت
آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 شهریور 1393 12:00 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 46 1 2 3 4 5 6 7 ...